عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 28
ویو ات
با عصبانیت روی تخت نشستم نفس عمیق کشیدم سعی کردم خودمو آروم کنم در باز شد جیمین اومد داخل
ات: برو بیرون
جیمین: چرا اینطور میکنی آخه
بزور جلوی اشکامو گرفتم سعی کردم گریه نکنم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم گریه کردم
جیمین: چی شده آخه
ات: هیچی برو بیرون میخوام تنها باشم
جیمین: دیشب چیزی شده من نفهمیدم
ات: فهمیدی چطور هم فهمیدی تا صبح صداتون نذاشت بخوابم کل شب بیدار موندم تو آخه چطور آدمی هستی به من میگی کار دارم رفتی مست کردی منم با ناراحتی نشستم با مینجی فیلم دیدم کار تو این بود که با زنت باشی ( باداد و گریه)
جیمین: ات تو دیشب بیدار بودی
ات: من کل شب بیدار بودم
جیمین: ببخشید
ات: برو بیرون
بلند شد رفت بیرون منم روی تخت دراز کشیدم چشامو بستم خوابیدم
پرش زمانی به چهار ساعت بعد
با صدای آروم مینجی بیدار شدم
مینجی: ات ات میدونی چی شده
ات: نه
مینجی: یونا حاملس
بلند شدم روی تخت نشستم با تعجب بهش نگاه کردم
ات : چی
مینجی: یونا حاملست
ات : مبارکه
بلند شدم از اتاق خارج شدم از پله ها پایین رفتم دیدم جیمین با یونا کنار هم نشستن دست جیمین رو شکم یونا هست با خودم یکم فکر کردم رفتم جلو
ات: جیمین
جیمین: بله چیزی شده
ات: شنیدم قراره باباشی تبریک میگم
جیمین: مرسی
ات: یونا تبریک میگم
یونا: مرسی
ات: جیمین من میخوام ازدواج به تأخیر بیوفته
جیمین: چرا
ات: همینی که گفتم
جیمین: باش
رفتم اتاق خواب خودمو مثل زندانی ها تو اتاق حبس کردم درو قفل کردم روی تخت نشستم نمیدونستم چیکار کنم تصمیم گرفتم یه چند هفته ای تنها باشم فقط به دیوار زل زدم آروم گریه کردم ...
ادامه دارد...
Part 28
ویو ات
با عصبانیت روی تخت نشستم نفس عمیق کشیدم سعی کردم خودمو آروم کنم در باز شد جیمین اومد داخل
ات: برو بیرون
جیمین: چرا اینطور میکنی آخه
بزور جلوی اشکامو گرفتم سعی کردم گریه نکنم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم گریه کردم
جیمین: چی شده آخه
ات: هیچی برو بیرون میخوام تنها باشم
جیمین: دیشب چیزی شده من نفهمیدم
ات: فهمیدی چطور هم فهمیدی تا صبح صداتون نذاشت بخوابم کل شب بیدار موندم تو آخه چطور آدمی هستی به من میگی کار دارم رفتی مست کردی منم با ناراحتی نشستم با مینجی فیلم دیدم کار تو این بود که با زنت باشی ( باداد و گریه)
جیمین: ات تو دیشب بیدار بودی
ات: من کل شب بیدار بودم
جیمین: ببخشید
ات: برو بیرون
بلند شد رفت بیرون منم روی تخت دراز کشیدم چشامو بستم خوابیدم
پرش زمانی به چهار ساعت بعد
با صدای آروم مینجی بیدار شدم
مینجی: ات ات میدونی چی شده
ات: نه
مینجی: یونا حاملس
بلند شدم روی تخت نشستم با تعجب بهش نگاه کردم
ات : چی
مینجی: یونا حاملست
ات : مبارکه
بلند شدم از اتاق خارج شدم از پله ها پایین رفتم دیدم جیمین با یونا کنار هم نشستن دست جیمین رو شکم یونا هست با خودم یکم فکر کردم رفتم جلو
ات: جیمین
جیمین: بله چیزی شده
ات: شنیدم قراره باباشی تبریک میگم
جیمین: مرسی
ات: یونا تبریک میگم
یونا: مرسی
ات: جیمین من میخوام ازدواج به تأخیر بیوفته
جیمین: چرا
ات: همینی که گفتم
جیمین: باش
رفتم اتاق خواب خودمو مثل زندانی ها تو اتاق حبس کردم درو قفل کردم روی تخت نشستم نمیدونستم چیکار کنم تصمیم گرفتم یه چند هفته ای تنها باشم فقط به دیوار زل زدم آروم گریه کردم ...
ادامه دارد...
- ۱۷.۸k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط