{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 65・⁠]⁠ᕗ

دستش رو وسط دلم کشید و بعد سرش رو برد جلو و خیلی غیر منتظره شکمم رو بوسید و گفت : اینجا؟ 
بدنم ریز لرزید و شکمم رو تو بردم. خودش رو بالا کشید و گردنم رو بوسید و گفت: اینجا چطور؟ 
لبم رو بوسید و گفت : شایدم اینجا..هووم؟ پشت دستش رو نرم روی موهام کشید هر دو به هم خیره شدیم. 
بغض کردم از این همه محبت و توجهش. 
بالا سرم وایستاد و دستاش رو روی تخت گذاشت و گفت: هنوز منشا این درد رو پیدا نکردم... برام بگو..دقیقا کجاست؟ 
نگاه ازش گرفتم و اروم دستم رو روی دلم گذاشتم و گفتم : اینجا... 
جونگکوک : باشه... مطمئنى دلته لجباز؟ 
خشن گفتم : دلم درد میکنه...همین.. 
پایین تر رفت و با خباثت و جدیت خاصی گفت : باشه..باید ببینمش... 
شوکه نگاش کردم. جدی ولی خبیث گفت : چیه؟ باید شکمت رو ببینم که منشا دردت معاینه و درمان کنم دیگه... 
و دست برد به پایین لباسم سریع گفتم : داری چیکار میکنی؟ 
زل زد تو چشمم و گفت : وظیفه ام انجام میدم خانوم..پزشکی، درمان بیمارها..
و پایین لباسم رو توی دست گرفت سریع نشستم و پایین لباسم رو از دستش کشیدم و با غیض گفتم : دل دردم خوب شد. نیازی نیست. 
یه دفعه ای هولم داد و رو تخت خوابدم و دوتا دستم رو با 
دستاش رو زور بالای سرم نگاه داشت. 
صورتش رو اورد روبروی صورتم و گفت : چیه؟ دیدن بدن تو هم نه؟ 
خشن گفتم : دل درد نیازی به نگاه کردن نداره
جونگکوک : فقط یه آزمایش بود واسه اینکه ببینم این خانوم کوچولوی روبروم چرا ادعا کرده دل درد داره.. چرا؟ شارلوت میخواسته مخم رو بزنه و بدنش رو ببینم که ادعای درد کرده..تو چی؟ تو چی میخوای دختر خانوم؟
دستام رو ول کرد و زل زدم تو چشمش اخم کرد و نفس عمیقی کشید. از استرس و هیجان احساس دل درد شدیدتری میکردم. از درد و ناباوریش اشک تو چشمم حلقه زد و اروم و درمونده
گفتم : واقعا دلم درد میکنه. 
کلافه سرش رو تکون داد و نفس داغونی کشید و دستش رو نرم چندین بار و پشت هم روی دلم کشید و جدی گفت: چیزی نیست حتما به خاطر عصبانیت و اضطرابه.... اروم باش 
و همونجور مشغول ماساژ دادن شد. اروم چشمم رو بستم 
خیلی وقته بود که بالا سرم وایستاده بود و یه دستش رو روی تخت کنار سرم گذاشته بود و دست دیگه اش رو روی دلم میمالید ولی انگار
نمیخواستم چشمام رو باز کنم و اونم همونجور ادامه میداد.
دیدگاه ها (۱۵)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 66・⁠]⁠ᕗخیلی حس خوبی پیدا کرد...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 67・⁠]⁠ᕗخدای من..عین فرشته ها...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 64・⁠]⁠ᕗلحنم سرد و تلخ بود و ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 63・⁠]⁠ᕗمامان مایا : کریستینا...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 126・⁠]⁠ᕗو اروم و پرعطش کنار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط