I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:37
(ویو:جونگکوک)
بازش که کردم...
یا صحنه ای غیر منتظره روبه رو شدم...
توی اون انباری که فضای دارکش فقط با نور صبح داشت روشن میشد،روشنایی کمی داشت...
و تنها صدای اونجا...
صدای قطره های خونی بودن که از بدن نحیفش چکه میکرد...
تیره خورده بود...
تا به صندلی رسیدم،سریع شروع کردم به باز کردن طناب ها...
+:کوکی...بالاخره اومدی؟؟؟(خیلی بی جون)
خودم رو قوی نشون می دادم...
اما لرزش خفیف دستام...
نشون می داد که از درون دارم می پاشم...
_:آره یاقوتم کوکی اومدش.
فقط همینجوری بیدار بمون.
+:ولی من...خوابم میاد...
_:نه باید بیدار بمونی.
لبخند کمجونی زد...
+:سعیمو می کنم.
طناب هارو که باز کردم سریع دوییدم سمت ماشین...
عقب سوار شدم...
🐻:یا خدا چی شده؟؟؟
_:فقط بشین پشت ماشین و سریع برس به خونه ی دکتر شخصی.
🐻:باشه.
و سریع از ماشین پیاده شد،ونشست پشت فرمون.
من هم جسم خونیش رو پشت ماشین خوابوندم و سرش رو گذاشتم رو پاهام...
کوک چطور تونستی بزاری با یاقوتت یه همچین کاری کنن؟؟؟
سریع پارچه ای از لباسم رو پاره کردم و بستم رو جایی که تیر خورده بود...
قلبش...
صورتش بی نقص و زیباش زیر زخم و کبودی کم شده بود...
لباس سفیدش از سفید تبدیل به سرخ شده بود...
جیگرم سوخت...
بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم...
_:متاسفم یاقوت...
منو ببخش...
دستش رو آروم گذاشت رو دستم...
+؛هییشش هیچی تقصیر تو نیست سایه.
و آروم آروم چشماش بسته شد،و دستش از رو دستم سر خورد...
+:یاقوت؟؟؟
ییااققووتتت؟؟؟
بیهوش شده بود...
_:سریع باش ب...بی..بیهوش شدددد.
🐻:یه کوچه ی دیگه بیشتر نمونده تا بهش برسیم.
اشک هام شر شر میریختن...
وقتی که رسیدیم داخل...
سریع از ماشین اومدم بیرون...
بغلش کردم...
و پا تند کردم به سمت در ورودی...
دستیار دکتر وقتی که حال و روزمون رو دید...
سریع گفت کجا ببرمش...
بردمش تو اتاقی که پر از وسایل پزشکی،دستگاه بوی مواد ضد عفونی بود...
رو تخت خوابوندمش...
دکتر:برین بیرون لطفا.
پا فشاری کردم.
_:نه هیچ جا نمیرم.
دکتر:ولی آقای جئون باید بیرون باشید.
تا خواستم حرف دیگه ای بزنم،تهیونگ من و کشوند بیرون.
🐻:بزار کارشون رو بکنن کوک.
پاهام سست شده بود...
آروم نشستم رو زمین...
ویو چهار ساعت بعد:
چهار ساعت مثل چهارصد سال گذشت...
با گریه...
با درد...
که دکتر اومد بیرون و گفت:
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:37
(ویو:جونگکوک)
بازش که کردم...
یا صحنه ای غیر منتظره روبه رو شدم...
توی اون انباری که فضای دارکش فقط با نور صبح داشت روشن میشد،روشنایی کمی داشت...
و تنها صدای اونجا...
صدای قطره های خونی بودن که از بدن نحیفش چکه میکرد...
تیره خورده بود...
تا به صندلی رسیدم،سریع شروع کردم به باز کردن طناب ها...
+:کوکی...بالاخره اومدی؟؟؟(خیلی بی جون)
خودم رو قوی نشون می دادم...
اما لرزش خفیف دستام...
نشون می داد که از درون دارم می پاشم...
_:آره یاقوتم کوکی اومدش.
فقط همینجوری بیدار بمون.
+:ولی من...خوابم میاد...
_:نه باید بیدار بمونی.
لبخند کمجونی زد...
+:سعیمو می کنم.
طناب هارو که باز کردم سریع دوییدم سمت ماشین...
عقب سوار شدم...
🐻:یا خدا چی شده؟؟؟
_:فقط بشین پشت ماشین و سریع برس به خونه ی دکتر شخصی.
🐻:باشه.
و سریع از ماشین پیاده شد،ونشست پشت فرمون.
من هم جسم خونیش رو پشت ماشین خوابوندم و سرش رو گذاشتم رو پاهام...
کوک چطور تونستی بزاری با یاقوتت یه همچین کاری کنن؟؟؟
سریع پارچه ای از لباسم رو پاره کردم و بستم رو جایی که تیر خورده بود...
قلبش...
صورتش بی نقص و زیباش زیر زخم و کبودی کم شده بود...
لباس سفیدش از سفید تبدیل به سرخ شده بود...
جیگرم سوخت...
بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم...
_:متاسفم یاقوت...
منو ببخش...
دستش رو آروم گذاشت رو دستم...
+؛هییشش هیچی تقصیر تو نیست سایه.
و آروم آروم چشماش بسته شد،و دستش از رو دستم سر خورد...
+:یاقوت؟؟؟
ییااققووتتت؟؟؟
بیهوش شده بود...
_:سریع باش ب...بی..بیهوش شدددد.
🐻:یه کوچه ی دیگه بیشتر نمونده تا بهش برسیم.
اشک هام شر شر میریختن...
وقتی که رسیدیم داخل...
سریع از ماشین اومدم بیرون...
بغلش کردم...
و پا تند کردم به سمت در ورودی...
دستیار دکتر وقتی که حال و روزمون رو دید...
سریع گفت کجا ببرمش...
بردمش تو اتاقی که پر از وسایل پزشکی،دستگاه بوی مواد ضد عفونی بود...
رو تخت خوابوندمش...
دکتر:برین بیرون لطفا.
پا فشاری کردم.
_:نه هیچ جا نمیرم.
دکتر:ولی آقای جئون باید بیرون باشید.
تا خواستم حرف دیگه ای بزنم،تهیونگ من و کشوند بیرون.
🐻:بزار کارشون رو بکنن کوک.
پاهام سست شده بود...
آروم نشستم رو زمین...
ویو چهار ساعت بعد:
چهار ساعت مثل چهارصد سال گذشت...
با گریه...
با درد...
که دکتر اومد بیرون و گفت:
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۳۵۱
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط