I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:35
(ویوی فعلی:نویسنده)
ولی در همان هین...
جونگکوک یا بهتر بگم جگوار خشمگین و نگران...
تیری توی سر بادیگارد خالی کرد...
چون توی این بیست ساعت که یاقوت کوچولوش ربوده شده بود این بادیگارد به فکر حقوق بود و حتی گفته بود که بهتره بس کنیم چون همه ی جست و جو ها به فایده و بی نتیجه بود.
بادیگارد افتاد رو زمین و خون از سرش میرفت و سنگ ها مرمر سفید رو رنگی کرد...
چشماش تاریک شده بود...
تاریک تر از خود تاریکی...
ولی در اعماق چشمانش دیده می شد که چقدر میخواد الان یاقوت پیشش باشد...
و اورا در بغل خود بگیرد...
صدای خنده هایش بشنود...
و از طرفی هم خودش را هر لحظه سرزنش میکرد...
چون پشیمان بود...
پشیمان از اینکه چرا همراه او نرفت...
و از او محافظت نکرد...
نصف بیشتر روسیه و مکان های که جزء اموال سزار بود را گشتند...
ولی یک احتمال در ذهن آن به وجود اومد...
شاید تو کره باشه...
پس با صدایی مصمم لب زد:
–:کیم.
هروقت که جدی میشد،حتی دوستانش را هم به فامیلی صدا میزد،و کسی جرئت سرپیچی از او را نداشت.
🐻:بله؟؟؟
_:جست و جو در کره رو هم شروع کنین...
سریع.
🐻:چشم.
و تهیونگ قدم های کشیده خود را شروع به حرکت داد...
تا از فرمان بهترین دوستش که الان تبدیل به رئیس او شده را عملی کند.
(ویو:جونگکوک)
چهار ساعت دیگه هم گذشت...
و شد یک روز از اینکه یاقوت کوچولوم نیستش...
سردرد شدیدی دارم...
اشکی از گوشه ی چشمم چکید...
ولی سریع پاکش کردم...
دلم می خواد گریه کنم ولی الان وقتش نیست...
و پک عمیق دیگری به سیگارم زدم...
که صدای پیامی از گوشی بلند شد...
گوشی را دست گرفتم...
پیام از شماره ی ناشناس بود...
بازش کردم که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:35
(ویوی فعلی:نویسنده)
ولی در همان هین...
جونگکوک یا بهتر بگم جگوار خشمگین و نگران...
تیری توی سر بادیگارد خالی کرد...
چون توی این بیست ساعت که یاقوت کوچولوش ربوده شده بود این بادیگارد به فکر حقوق بود و حتی گفته بود که بهتره بس کنیم چون همه ی جست و جو ها به فایده و بی نتیجه بود.
بادیگارد افتاد رو زمین و خون از سرش میرفت و سنگ ها مرمر سفید رو رنگی کرد...
چشماش تاریک شده بود...
تاریک تر از خود تاریکی...
ولی در اعماق چشمانش دیده می شد که چقدر میخواد الان یاقوت پیشش باشد...
و اورا در بغل خود بگیرد...
صدای خنده هایش بشنود...
و از طرفی هم خودش را هر لحظه سرزنش میکرد...
چون پشیمان بود...
پشیمان از اینکه چرا همراه او نرفت...
و از او محافظت نکرد...
نصف بیشتر روسیه و مکان های که جزء اموال سزار بود را گشتند...
ولی یک احتمال در ذهن آن به وجود اومد...
شاید تو کره باشه...
پس با صدایی مصمم لب زد:
–:کیم.
هروقت که جدی میشد،حتی دوستانش را هم به فامیلی صدا میزد،و کسی جرئت سرپیچی از او را نداشت.
🐻:بله؟؟؟
_:جست و جو در کره رو هم شروع کنین...
سریع.
🐻:چشم.
و تهیونگ قدم های کشیده خود را شروع به حرکت داد...
تا از فرمان بهترین دوستش که الان تبدیل به رئیس او شده را عملی کند.
(ویو:جونگکوک)
چهار ساعت دیگه هم گذشت...
و شد یک روز از اینکه یاقوت کوچولوم نیستش...
سردرد شدیدی دارم...
اشکی از گوشه ی چشمم چکید...
ولی سریع پاکش کردم...
دلم می خواد گریه کنم ولی الان وقتش نیست...
و پک عمیق دیگری به سیگارم زدم...
که صدای پیامی از گوشی بلند شد...
گوشی را دست گرفتم...
پیام از شماره ی ناشناس بود...
بازش کردم که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۸۴
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط