{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.

Part:38

(ویو:جونگکوک)
که دکتر اومد بیرون...
از رو صندلی بلند شدم...
و نگاهم رو دادم به دکتر...
و منتظر نتیجه بودم...
خدا خدا می‌کردم که یاقوت حالش بهتر شده باشه...
و دکتر بالاخره شروع به صحبت کرد:
دکتر:عمل موفقیت آمیز بود...
اما هنوز شرایط بحرانیه.
چون...
_:د جون بکننن.
دکتر:چون بیمار...
به خاطر اینکه به نزدیکی قلبش تیر خورده بود...
وارد کما شد.
کما؟؟؟
یعنی انقدر وضعیت بحرانی بود...
که بخواد وارد کما بشه؟؟؟
_:چقدر تو کما می مونه؟؟؟(آروم ولی دردناک)
دکتر:معلوم نیست.
_:می تونم ببینمش؟؟؟
دکتر:بله.
و بعدش تعظیمی کرد و رفت...
وارد اتاق که شدم...
کلی دستگاه و سرم بهش وصل بود...
نشستم کنارش...
دستی که حالا باند پیچی شده بود رو گرفتم...
چند تا بوسه روش زدم...
و به صورت رنگ پریده اش چشم دوختم...
_:من و ببخش یاقوتم...
تو به خاطر گذشته ی من الان توی این حالت هستی...
چشمام اشکی شد...
_:فقط اون چشمای زیبات رو یه دور دیگه باز کن...
حتی اگه به قیمت این باشه که دیگه نخوای منو ببینی
بعد از چند دقیقه تهیونگ اومد داخل...
🐻:کوک...




تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا



#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know..How can I saying this...to yo...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط