هر چه شکفتم تو ندیدی مرارفتی و افسوس نچیدی مراماندم و پژم
هر چه شکفتم تو ندیدی مرارفتی و افسوس نچیدی مراماندم و پژمرده شدمریختم تا که به دامان تو آویختم تا که به دامان تو آویختم دامن خود را متکان ای عزیزاین منم ای دوست به خاکم مریزوای مرا ساده سپردی به بادحیف که نشناخته بردی ز یاد همسفر بادم از آن پس مدام میگذرم بی خبر از بام وشام میرسم اما به تو روزی دگرپنجره را باز گذاری اگرپنجره را باز گذاری اگر...
- ۳۱۲
- ۰۸ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط