_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____
_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____
بهخاطر آدرنالین، تمام بدنم به لرزه افتاده بود و نفسم بهسختی بالا میآمد.
تمام وجودم خشک شده بود.
حتی جرئت پلک زدن هم نداشتم.
نگاهم روی چشمان سنگیِ فرشته قفل شده بود.
این غیرممکن بود.
چند لحظه پیش، پلکهایش بسته بودند...
ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشتم.
صدای خرد شدن شاخهای خشک زیر پایم، سکوت وهمآلود جنگل را شکست.
همان لحظه، نسیم سردی میان درختان پیچید.
برگهای خشک اطراف مجسمه به رقص درآمدند و شعلهی شمع برای چند ثانیه لرزید.
شمع را با هر دو دست محکم گرفتم.
اگر خاموش میشد...
اگر راه را گم میکردم...
در این جنگل گیر میافتادم و دیگر هیچوقت نمیتوانستم از آن خارج شوم.
آب دهانم را بهسختی قورت دادم.
"این... فقط یکی دیگه از طلسمها و عجایب این جنگل لعنتیه."
آرام به مجسمه نزدیک شدم.
صورتش از سنگی سفید و قدیمی ساخته شده بود.
ترکهای ریزی تمام گونهها و پیشانیاش را پوشانده بودند.
روی بالهای شکستهاش، خزههای سبز و پیچکهای خشک جا خوش کرده بودند؛ انگار صدها سال بود که هیچکس از کنار آن عبور نکرده بود.
دستم را آهسته روی گونهی سنگی فرشته کشیدم.
بیش از حد سرد بود...
ناگهان صدایی آرام در گوشم پیچید.
آنقدر نزدیک که احساس کردم کسی درست پشت سرم ایستاده است.
"واقعاً هنوز هم قصد داری به راهت ادامه بدی؟"
نفسم بند آمد.
با وحشت برگشتم.
هیچکس آنجا نبود.
تنها چیزی که اطرافم دیده میشد، مه و درختان بلند بود.
قلبم چنان میتپید که صدایش را بهوضوح میشنیدم.
دوباره همان صدا به گوشم رسید.
اما این بار از روبهرو...
"اگر به این راه ادامه بدی، دیگه هیچچیز مثل گذشته پیش نمیره."
نگاهم دوباره روی مجسمه نشست.
لبهای سنگیِ فرشته تکان نمیخوردند...
اما میتوانستم حس کنم صدا از او میآمد.
با تردید پرسیدم:
"تو... با من حرف میزنی؟"
چشمهای سنگیِ فرشته برای لحظهای کوتاه با نوری نقرهای درخشیدند.
"من فقط نگهبان این راهم..."
صدایش نه زنانه بود و نه مردانه.
انگار چندین نفر، همزمان با یکدیگر سخن میگفتند.
"فکر میکنی چیزی که برایش تا اینجا آمدی، آنقدر ارزش دارد که زندگیات را به خطر بیندازی؟"
چیزی درونم به جوشوخروش افتاد.
تردید.
همان حسی که باعث میشد بارها و بارها از خودم بپرسم آیا واقعاً کاری که میکنم درست است یا نه؟
حسی که هیچوقت از آن خوشم نمیآمد...
"هنوز فرصت داری برگردی."
برای لحظهای با خودم فکر کردم...
اگر مجسمه راست میگفت چه؟
واقعاً ارزشش را داشت که به خاطر یک مرد، زندگیام را به خطر بیندازم؟
اگر جکسون واقعاً دوستم نداشته باشد چه؟
اگر تمام آنچه میان ما بود، فقط از شهود و یک هوس زودگذر بوده باشد؟
نه...
سرم را تکان دادم و این افکار را از ذهنم بیرون راندم.
من تا اینجا نیامده بودم که به خاطر چند فکر لعنتی، پشیمان شوم.
با قاطعیت گفتم:
"اگر قرار بود برگردم، اصلاً به اینجا نمیاومدم."
صدای آرام فرشته دوباره در جنگل پیچید:
"تمام کسانی که قبل از تو به اینجا آمدند، دقیقاً همین حرف را میزدند. اما بههرحال، تو تصمیمت را گرفتهای و من هم نمیتوانم منصرفت کنم."
لحظهای مکث کرد.
"فقط امیدوارم سرنوشت تو مثل کسانی که پیش از تو قدم به اینجا گذاشتند، نشود."
شعلهی شمع ناگهان بلندتر شد.
مه غلیظی که اطرافم را احاطه کرده بود، آرامآرام کنار رفت.
برای اولین بار، سایهی برجی بلند از میان درختان نمایان شد.
نوک برج، صلیبی سیاه را در آغوش گرفته بود.
قلبم از هیجان و ترس، همزمان فشرده شد.
کلیسای آرزوها...
دیگر فقط یک افسانه نبود.
آن کلیسا واقعاً وجود داشت.
و حالا...
در چند قدمی من بود.
____________ادامه دارد...
بهخاطر آدرنالین، تمام بدنم به لرزه افتاده بود و نفسم بهسختی بالا میآمد.
تمام وجودم خشک شده بود.
حتی جرئت پلک زدن هم نداشتم.
نگاهم روی چشمان سنگیِ فرشته قفل شده بود.
این غیرممکن بود.
چند لحظه پیش، پلکهایش بسته بودند...
ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشتم.
صدای خرد شدن شاخهای خشک زیر پایم، سکوت وهمآلود جنگل را شکست.
همان لحظه، نسیم سردی میان درختان پیچید.
برگهای خشک اطراف مجسمه به رقص درآمدند و شعلهی شمع برای چند ثانیه لرزید.
شمع را با هر دو دست محکم گرفتم.
اگر خاموش میشد...
اگر راه را گم میکردم...
در این جنگل گیر میافتادم و دیگر هیچوقت نمیتوانستم از آن خارج شوم.
آب دهانم را بهسختی قورت دادم.
"این... فقط یکی دیگه از طلسمها و عجایب این جنگل لعنتیه."
آرام به مجسمه نزدیک شدم.
صورتش از سنگی سفید و قدیمی ساخته شده بود.
ترکهای ریزی تمام گونهها و پیشانیاش را پوشانده بودند.
روی بالهای شکستهاش، خزههای سبز و پیچکهای خشک جا خوش کرده بودند؛ انگار صدها سال بود که هیچکس از کنار آن عبور نکرده بود.
دستم را آهسته روی گونهی سنگی فرشته کشیدم.
بیش از حد سرد بود...
ناگهان صدایی آرام در گوشم پیچید.
آنقدر نزدیک که احساس کردم کسی درست پشت سرم ایستاده است.
"واقعاً هنوز هم قصد داری به راهت ادامه بدی؟"
نفسم بند آمد.
با وحشت برگشتم.
هیچکس آنجا نبود.
تنها چیزی که اطرافم دیده میشد، مه و درختان بلند بود.
قلبم چنان میتپید که صدایش را بهوضوح میشنیدم.
دوباره همان صدا به گوشم رسید.
اما این بار از روبهرو...
"اگر به این راه ادامه بدی، دیگه هیچچیز مثل گذشته پیش نمیره."
نگاهم دوباره روی مجسمه نشست.
لبهای سنگیِ فرشته تکان نمیخوردند...
اما میتوانستم حس کنم صدا از او میآمد.
با تردید پرسیدم:
"تو... با من حرف میزنی؟"
چشمهای سنگیِ فرشته برای لحظهای کوتاه با نوری نقرهای درخشیدند.
"من فقط نگهبان این راهم..."
صدایش نه زنانه بود و نه مردانه.
انگار چندین نفر، همزمان با یکدیگر سخن میگفتند.
"فکر میکنی چیزی که برایش تا اینجا آمدی، آنقدر ارزش دارد که زندگیات را به خطر بیندازی؟"
چیزی درونم به جوشوخروش افتاد.
تردید.
همان حسی که باعث میشد بارها و بارها از خودم بپرسم آیا واقعاً کاری که میکنم درست است یا نه؟
حسی که هیچوقت از آن خوشم نمیآمد...
"هنوز فرصت داری برگردی."
برای لحظهای با خودم فکر کردم...
اگر مجسمه راست میگفت چه؟
واقعاً ارزشش را داشت که به خاطر یک مرد، زندگیام را به خطر بیندازم؟
اگر جکسون واقعاً دوستم نداشته باشد چه؟
اگر تمام آنچه میان ما بود، فقط از شهود و یک هوس زودگذر بوده باشد؟
نه...
سرم را تکان دادم و این افکار را از ذهنم بیرون راندم.
من تا اینجا نیامده بودم که به خاطر چند فکر لعنتی، پشیمان شوم.
با قاطعیت گفتم:
"اگر قرار بود برگردم، اصلاً به اینجا نمیاومدم."
صدای آرام فرشته دوباره در جنگل پیچید:
"تمام کسانی که قبل از تو به اینجا آمدند، دقیقاً همین حرف را میزدند. اما بههرحال، تو تصمیمت را گرفتهای و من هم نمیتوانم منصرفت کنم."
لحظهای مکث کرد.
"فقط امیدوارم سرنوشت تو مثل کسانی که پیش از تو قدم به اینجا گذاشتند، نشود."
شعلهی شمع ناگهان بلندتر شد.
مه غلیظی که اطرافم را احاطه کرده بود، آرامآرام کنار رفت.
برای اولین بار، سایهی برجی بلند از میان درختان نمایان شد.
نوک برج، صلیبی سیاه را در آغوش گرفته بود.
قلبم از هیجان و ترس، همزمان فشرده شد.
کلیسای آرزوها...
دیگر فقط یک افسانه نبود.
آن کلیسا واقعاً وجود داشت.
و حالا...
در چند قدمی من بود.
____________ادامه دارد...
- ۴۶۷
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط