{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۴

باران دوباره شهر را در خودش غرق کرده بود.
میره تازه چراغ‌های خانه را خاموش کرده بود.
صدای رعد، سکوت کوچه را شکست.
او پرده را کنار زد و به بیرون نگاه کرد.
خیابان بیش از حد خلوت به نظر می‌رسید.

چند کوچه آن‌طرف‌تر، سه خودروی مشکی آرام توقف کردند.
چند مرد با لباس‌های تیره از ماشین‌ها پیاده شدند.
یکی از آن‌ها عکسی را از جیبش بیرون آورد.
چهره هان میره روی کاغذ دیده می‌شد.
هدفشان کاملاً مشخص بود.

در همان لحظه، ماشین جونگ کوک با سرعت وارد خیابان شد.
جیمین پشت فرمان بود.
تهیونگ اسلحه‌اش را آماده کرد.
جونگ کوک فقط به خانه میره خیره شده بود.
نگاهش از همیشه سردتر بود.

یکی از افراد مراقبت با بی‌سیم گفت:
«رئیس، پنج نفر به سمت خونه حرکت کردن.»
جونگ کوک بدون مکث پاسخ داد:
«اجازه ندین حتی به در خونه نزدیک بشن.»
همه افرادش هم‌زمان وارد عمل شدند.

چند دقیقه بعد صدای درگیری در کوچه پیچید.
افراد ناشناس غافلگیر شده بودند.
هیچ‌کدام انتظار حضور افراد جونگ کوک را نداشتند.
درگیری کوتاه اما شدید بود.
و خیلی زود همه چیز تمام شد.

میره با شنیدن سروصدا از خانه بیرون آمد.
کوچه دوباره ساکت شده بود.
هیچ‌کس آنجا نبود.
فقط چند رد لاستیک روی آسفالت باقی مانده بود.
احساس ترس تمام وجودش را گرفت.

سوهی با عجله خودش را به خانه رساند.
نگران میره را در آغوش گرفت.
آرا هم پشت سرش وارد شد.
هر سه سعی کردند آرامش خودشان را حفظ کنند.
اما دلشوره از چهره‌شان پیدا بود.

میره آرام گفت:
«چند روزه حس می‌کنم یکی مراقبمه.»
سوهی سعی کرد موضوع را عادی جلوه بدهد.
اما آرا سکوت کرده بود.
او هم متوجه اتفاقات عجیب شده بود.
هیچ‌چیز طبیعی به نظر نمی‌رسید.

از پشت ساختمان روبه‌رو...
جونگ کوک مطمئن شد که میره سالم است.
نفس راحتی کشید.
بعد بدون اینکه دیده شود برگشت.
او هنوز نمی‌خواست روبه‌روی میره قرار بگیرد.

تهیونگ کنار او ایستاد.
«این فقط شروعشه.»
«اگه دشمنا فهمیده باشن اون کیه، دیگه دست برنمی‌دارن.»
جونگ کوک نگاهش را از خانه برنداشت.
فقط مشتش را محکم‌تر کرد.

جیمین پرونده‌ای را به دست جونگ کوک داد.
داخل آن فقط یک اسم نوشته شده بود.
اسم رئیس خانواده مافیایی رقیب.
کسی که سال‌ها پیش قسم خورده بود از جونگ کوک انتقام بگیرد.
و حالا دوباره وارد بازی شده بود.

جونگ کوک آرام پرونده را بست.
نگاهش دیگر فقط نگران نبود.
این بار خشم هم در آن دیده می‌شد.
او می‌دانست جنگی که سال‌ها خاموش شده بود،
دوباره شعله‌ور شده است.

همان شب...
مردی ناشناس از پشت تلفن لبخند زد.
عکس میره را روی میز گذاشت.
سپس با صدایی آرام گفت:
«بالاخره پیدات کردم...»
و تماس را قطع کرد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

سایه‌های مافیاپارت : ۵ صبح روز بعد، عمارت بزرگ جونگ کوک حال‌...

https://wisgoon.com/forenaبانو فالوشه 🌿🌿🌿🌿

سایه‌های مافیاپارت : ۳ دو روز از آن دیدار کوتاه گذشته بود.ام...

سایه‌های مافیاپارت : ۲ صبح زود، باران جای خودش را به مه غلیظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط