سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۶
میره چند قدم عقب رفت.
نفسش به شماره افتاده بود.
باورش نمیشد بعد از شش سال دوباره او را ببیند.
همه خاطراتی که سعی کرده بود فراموش کند،
در یک لحظه زنده شدند.
جونگ کوک بدون اینکه چیزی بگوید به او نگاه میکرد.
چشمهایش دیگر مثل گذشته خالی نبود.
انگار هزاران حرف ناگفته در دلش مانده بود.
اما هیچکدام از لبهایش بیرون نمیآمد.
سکوت، از هر جملهای سنگینتر بود.
سوهی با تعجب بین آن دو نگاه کرد.
آرا آرام کنار میره ایستاد.
هر دو فهمیده بودند این مرد،
همان کسی است که سالها پیش زندگی دوستشان را زیر و رو کرده بود.
فضا هر لحظه متشنجتر میشد.
میره با صدایی لرزان گفت:
«چرا اینجایی؟»
جونگ کوک بدون تغییر در حالت چهرهاش پاسخ داد:
«اومدم مطمئن بشم حالت خوبه.»
همین یک جمله کافی بود تا میره عصبانی شود.
«بعد از شش سال یاد سلامت من افتادی؟»
اشک در چشمهایش جمع شد.
«وقتی فهمیدم تمام زندگیم یه دروغ بوده کجا بودی؟»
جونگ کوک فقط سکوت کرد.
برای اولین بار هیچ جوابی نداشت.
تهیونگ آرام به جیمین نزدیک شد.
زیر لب گفت:
«الان وقت حرف زدن نیست.»
جیمین هم موافق بود.
دشمن هنوز اطرافشان بود.
در همان لحظه صدای تیراندازی دوباره بلند شد.
یکی از افراد دشمن از پشت ماشینها شلیک کرد.
جونگ کوک بدون فکر خودش را جلوی میره انداخت.
گلوله از کنار شانهاش رد شد.
همه شوکه شده بودند.
افراد جونگ کوک بلافاصله پاسخ حمله را دادند.
درگیری فقط چند دقیقه طول کشید.
دشمن عقبنشینی کرد و فرار کرد.
خیابان دوباره در سکوت فرو رفت.
اما آرامش هنوز برنگشته بود.
میره با نگرانی به شانه زخمی جونگ کوک نگاه کرد.
برای چند ثانیه خواست جلو برود.
اما خودش را متوقف کرد.
دلش هنوز بین عشق و نفرت گیر کرده بود.
نمیدانست چه احساسی باید داشته باشد.
جونگ کوک آرام گفت:
«اینجا دیگه امن نیست.»
میره فوراً جواب داد:
«دیگه به زندگی من برنگرد.»
«من سالها پیش همه چیز رو تموم کردم.»
حرفش مثل خنجری در قلب جونگ کوک نشست.
جیمین جلو آمد و گفت:
«ما فقط میخوایم ازت محافظت کنیم.»
اما میره با عصبانیت سرش را تکان داد.
«من به هیچ محافظتی احتیاج ندارم.»
سوهی و آرا هم سعی کردند او را آرام کنند.
اما فایدهای نداشت.
جونگ کوک نگاهی طولانی به میره انداخت.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید برگشت.
سوار ماشین شد و در را بست.
کاروان خودروها یکییکی از خیابان دور شدند.
میره فقط به رفتنشان خیره ماند.
چند دقیقه بعد...
در یکی از ساختمانهای متروکه شهر،
رئیس خانواده مافیایی رقیب گزارش حمله ناموفق را شنید.
لبخند سردی زد و گفت:
«پس بالاخره دوباره همدیگه رو پیدا کردن...»
سپس آرام ادامه داد:
«حالا وقت شروع بازی اصلیه.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۶
میره چند قدم عقب رفت.
نفسش به شماره افتاده بود.
باورش نمیشد بعد از شش سال دوباره او را ببیند.
همه خاطراتی که سعی کرده بود فراموش کند،
در یک لحظه زنده شدند.
جونگ کوک بدون اینکه چیزی بگوید به او نگاه میکرد.
چشمهایش دیگر مثل گذشته خالی نبود.
انگار هزاران حرف ناگفته در دلش مانده بود.
اما هیچکدام از لبهایش بیرون نمیآمد.
سکوت، از هر جملهای سنگینتر بود.
سوهی با تعجب بین آن دو نگاه کرد.
آرا آرام کنار میره ایستاد.
هر دو فهمیده بودند این مرد،
همان کسی است که سالها پیش زندگی دوستشان را زیر و رو کرده بود.
فضا هر لحظه متشنجتر میشد.
میره با صدایی لرزان گفت:
«چرا اینجایی؟»
جونگ کوک بدون تغییر در حالت چهرهاش پاسخ داد:
«اومدم مطمئن بشم حالت خوبه.»
همین یک جمله کافی بود تا میره عصبانی شود.
«بعد از شش سال یاد سلامت من افتادی؟»
اشک در چشمهایش جمع شد.
«وقتی فهمیدم تمام زندگیم یه دروغ بوده کجا بودی؟»
جونگ کوک فقط سکوت کرد.
برای اولین بار هیچ جوابی نداشت.
تهیونگ آرام به جیمین نزدیک شد.
زیر لب گفت:
«الان وقت حرف زدن نیست.»
جیمین هم موافق بود.
دشمن هنوز اطرافشان بود.
در همان لحظه صدای تیراندازی دوباره بلند شد.
یکی از افراد دشمن از پشت ماشینها شلیک کرد.
جونگ کوک بدون فکر خودش را جلوی میره انداخت.
گلوله از کنار شانهاش رد شد.
همه شوکه شده بودند.
افراد جونگ کوک بلافاصله پاسخ حمله را دادند.
درگیری فقط چند دقیقه طول کشید.
دشمن عقبنشینی کرد و فرار کرد.
خیابان دوباره در سکوت فرو رفت.
اما آرامش هنوز برنگشته بود.
میره با نگرانی به شانه زخمی جونگ کوک نگاه کرد.
برای چند ثانیه خواست جلو برود.
اما خودش را متوقف کرد.
دلش هنوز بین عشق و نفرت گیر کرده بود.
نمیدانست چه احساسی باید داشته باشد.
جونگ کوک آرام گفت:
«اینجا دیگه امن نیست.»
میره فوراً جواب داد:
«دیگه به زندگی من برنگرد.»
«من سالها پیش همه چیز رو تموم کردم.»
حرفش مثل خنجری در قلب جونگ کوک نشست.
جیمین جلو آمد و گفت:
«ما فقط میخوایم ازت محافظت کنیم.»
اما میره با عصبانیت سرش را تکان داد.
«من به هیچ محافظتی احتیاج ندارم.»
سوهی و آرا هم سعی کردند او را آرام کنند.
اما فایدهای نداشت.
جونگ کوک نگاهی طولانی به میره انداخت.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید برگشت.
سوار ماشین شد و در را بست.
کاروان خودروها یکییکی از خیابان دور شدند.
میره فقط به رفتنشان خیره ماند.
چند دقیقه بعد...
در یکی از ساختمانهای متروکه شهر،
رئیس خانواده مافیایی رقیب گزارش حمله ناموفق را شنید.
لبخند سردی زد و گفت:
«پس بالاخره دوباره همدیگه رو پیدا کردن...»
سپس آرام ادامه داد:
«حالا وقت شروع بازی اصلیه.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط