لطفا حمایت کنید
( لطفاً حمایت کنید❤️)
P:۷
اونجا داشت گریه میکردوبرا
اون زن حرف میزد که به ماشین ما نگاه
کرد و سریع رفت داخل پرورشگاه
واییی خدایا اون اونجا نکنه اونجا
زندگی میکنه نه بابا پرورشگاه این
پولارو نداره که بخاد اینجور مدرسه هایی
ثبت نام بکنه شاید خیری این کارو کرده
نه بابا ایششش چی میگم شاید اینجا
مامانش کار میکنه چون اون زنی که باهاش
حرف میزد خیلی شبیهش بود چمیدونم
صبح تعتوشو در میارم وایساااااا.......
رسیدم خونه خونه بوی غذا میومد وایی
مامان لینو: سلام
لینو: سلام قشنگم (بغل)
وایییی بوی غذات داره دیوونم میکنه
مامان لینو: الان میزو میچینم
لینو:بابا کجاست
مامان لینو: گفت الان میرسم
یهو صدای در اومد
پدر لینو: سلام بر اهل خانه
لینو: سلام بابا
پدر لینو: سلام پسر خوشتیپم( بغل)
مامان لینو: بیاین سر میز
رفتیم سر میز و غذا خوردیم داشتم
غذا میخوردم یاد اون دخترافتادم به مامانم گفتم
لینو: مامان میگم میتونی بیای مدرسه
مامان لینو: چرا
لینو: چون یدختر تو مدرسه هست
میخام بدونم پرورشگاه یا نه
مامان لینو: اونوقت برا چی
لینو: چون داشت میرفت داخل یک پرورشگاه
مامان لینو: این معنی نمیشه که اون پرورشگاهی
لینو: حالا تو بیا بپرس
مامانم: باشه ................
و امروزم گذشت برم بخوابم که صبح باید
برم مدرسه........
بلند شدم اماده شدم رفتم مدرسه رفتم بالا
سر کلاس و معلم درس داد و بعد زنگ تفریح خورد رفتم تو حیاط ولی اصلا لیا رو ندیدم فکر کنم بخاطر دیروز نیومده مدرسه اهههه
سون :هییی لینو کجایی تو فکری ( دستشو جلو صورتم تکون داد)
لینو :نه بابا فکر چی
سون : نکن تو فکری اون دختره لیایی بخاطر دیروز چون امروزم نیومده مدرسه
لینو :چی میگی سون دیوونه شدی من چرا باید توفکر اون باشم عههه نیومده مدرسه
سون : حالا هرچی (شونه هاشو انداخت بالا) آره نیومده
لینو :هعیی
.
و اون روز آیسان بخاطر
من نیومد هیییییییییی
یهو دیدم که مامانم داره میاد طرفم از کنار سون بلند شدم رفتم طرف مامانم
لینو: سلام مامان خوبی
مامان لینو: سلام عزیزم
لینو: چرا اینجا چکار داشتی
مامان لینو: خودت گفتی بیام
غدیر: عهههههه یادم رفت (دستشو زد تو پیشونیش) خب چیشد
مامان لینو: بیا بریم اونجا بشینیم برات همچیو میگم
رفتیم روی یکی از نیمکت ها نشستیم
مامان لینو: گفتن که بله یک دختر هس
لینو: عهههه اسمش نگفت
مامان لینو: چرا گفت اسمش لیا بود
گفتن سال 11 هسته راس گفتن
لینو: اره این همون دخترست که گفتم
رفته بود داخل یک پرورشگاه اهههههههه
مامان لینو: عهه این همون دختر بود لیا
لینو: ارههه
مامان لینو: باشه عزیزم من دیگه برم خونه(بغل خداحافظی)
لینو: باشه قشنگم (بغل خداحافظی)
مامانم رفت خونه و منم رفتم طبقه ی
بالا و رفتم سر کلاس........................
کلاس تموم شد و من رفتم خونه تو راه
خونه همون پرورشگاه و دیدم وایییی
من چیکار کردم.......... رسیدم خونه
کسی نبود رفتم لباسام و عوض کردم
و رفتم تو تختم خابیدم وقتی بیدار شدم
شب بود و رفتم پایین دیدم سون نشسته
بود رو مبل و با مامانم حرف میزد
یهو چشمش خورد به من
سون: سلام
لینو: سلام اینجا چکار داشتی
سون: جواب موبایلتو ندادی نگرانت
شدم دیگه گفتم بیام خونتون حالتو بپرسم
لینو: خواب بودم
سون: اها باشه من دیگه برم خونه
مامان لینو: کجا میری برا شام همینجا بمون
سون: نهههههههههه به مامانم قول دادم
برا شام خونه باشم
مامان لینو: باشه عزیزم هرجور راحتی
سون خداحافظی کردو رفت
لینو: مامان شام اماده نشد دارم از گشنگی میمیرم
مامان لینو: بزار بابات بیاد میزو میچینم
لینو: باشه رفتم سمت دستشویی
دستو صورتمو شستم......... و اومدم بیرون
دیدم مامانم میزو چیده و بابام نشسته بود سر میز
لینو: سلام بابا
پدر لینو: سلام عزیزم
و نشستم سر میز غذا و غذامو تا اخر خوردم..................
و دیگه رفتم سمت اتاقم رفتم رو تختم
وای هر کاری میکردم خوابم نمیبرد..............
و تا صبح بیدار بودم البته یکمیم چرت زدم
اماده شدم و رفتم طرف مدرسه
وتا رسیدم سون پرید بغلم........... 🙂
ادامه دارد:❤️
(خوب خوب بابت تعخیر عذر میخواهم و شاید پارت بعدی و بازم دیر بزارم سیسیا)✨🍫
#فیک#رمان
P:۷
اونجا داشت گریه میکردوبرا
اون زن حرف میزد که به ماشین ما نگاه
کرد و سریع رفت داخل پرورشگاه
واییی خدایا اون اونجا نکنه اونجا
زندگی میکنه نه بابا پرورشگاه این
پولارو نداره که بخاد اینجور مدرسه هایی
ثبت نام بکنه شاید خیری این کارو کرده
نه بابا ایششش چی میگم شاید اینجا
مامانش کار میکنه چون اون زنی که باهاش
حرف میزد خیلی شبیهش بود چمیدونم
صبح تعتوشو در میارم وایساااااا.......
رسیدم خونه خونه بوی غذا میومد وایی
مامان لینو: سلام
لینو: سلام قشنگم (بغل)
وایییی بوی غذات داره دیوونم میکنه
مامان لینو: الان میزو میچینم
لینو:بابا کجاست
مامان لینو: گفت الان میرسم
یهو صدای در اومد
پدر لینو: سلام بر اهل خانه
لینو: سلام بابا
پدر لینو: سلام پسر خوشتیپم( بغل)
مامان لینو: بیاین سر میز
رفتیم سر میز و غذا خوردیم داشتم
غذا میخوردم یاد اون دخترافتادم به مامانم گفتم
لینو: مامان میگم میتونی بیای مدرسه
مامان لینو: چرا
لینو: چون یدختر تو مدرسه هست
میخام بدونم پرورشگاه یا نه
مامان لینو: اونوقت برا چی
لینو: چون داشت میرفت داخل یک پرورشگاه
مامان لینو: این معنی نمیشه که اون پرورشگاهی
لینو: حالا تو بیا بپرس
مامانم: باشه ................
و امروزم گذشت برم بخوابم که صبح باید
برم مدرسه........
بلند شدم اماده شدم رفتم مدرسه رفتم بالا
سر کلاس و معلم درس داد و بعد زنگ تفریح خورد رفتم تو حیاط ولی اصلا لیا رو ندیدم فکر کنم بخاطر دیروز نیومده مدرسه اهههه
سون :هییی لینو کجایی تو فکری ( دستشو جلو صورتم تکون داد)
لینو :نه بابا فکر چی
سون : نکن تو فکری اون دختره لیایی بخاطر دیروز چون امروزم نیومده مدرسه
لینو :چی میگی سون دیوونه شدی من چرا باید توفکر اون باشم عههه نیومده مدرسه
سون : حالا هرچی (شونه هاشو انداخت بالا) آره نیومده
لینو :هعیی
.
و اون روز آیسان بخاطر
من نیومد هیییییییییی
یهو دیدم که مامانم داره میاد طرفم از کنار سون بلند شدم رفتم طرف مامانم
لینو: سلام مامان خوبی
مامان لینو: سلام عزیزم
لینو: چرا اینجا چکار داشتی
مامان لینو: خودت گفتی بیام
غدیر: عهههههه یادم رفت (دستشو زد تو پیشونیش) خب چیشد
مامان لینو: بیا بریم اونجا بشینیم برات همچیو میگم
رفتیم روی یکی از نیمکت ها نشستیم
مامان لینو: گفتن که بله یک دختر هس
لینو: عهههه اسمش نگفت
مامان لینو: چرا گفت اسمش لیا بود
گفتن سال 11 هسته راس گفتن
لینو: اره این همون دخترست که گفتم
رفته بود داخل یک پرورشگاه اهههههههه
مامان لینو: عهه این همون دختر بود لیا
لینو: ارههه
مامان لینو: باشه عزیزم من دیگه برم خونه(بغل خداحافظی)
لینو: باشه قشنگم (بغل خداحافظی)
مامانم رفت خونه و منم رفتم طبقه ی
بالا و رفتم سر کلاس........................
کلاس تموم شد و من رفتم خونه تو راه
خونه همون پرورشگاه و دیدم وایییی
من چیکار کردم.......... رسیدم خونه
کسی نبود رفتم لباسام و عوض کردم
و رفتم تو تختم خابیدم وقتی بیدار شدم
شب بود و رفتم پایین دیدم سون نشسته
بود رو مبل و با مامانم حرف میزد
یهو چشمش خورد به من
سون: سلام
لینو: سلام اینجا چکار داشتی
سون: جواب موبایلتو ندادی نگرانت
شدم دیگه گفتم بیام خونتون حالتو بپرسم
لینو: خواب بودم
سون: اها باشه من دیگه برم خونه
مامان لینو: کجا میری برا شام همینجا بمون
سون: نهههههههههه به مامانم قول دادم
برا شام خونه باشم
مامان لینو: باشه عزیزم هرجور راحتی
سون خداحافظی کردو رفت
لینو: مامان شام اماده نشد دارم از گشنگی میمیرم
مامان لینو: بزار بابات بیاد میزو میچینم
لینو: باشه رفتم سمت دستشویی
دستو صورتمو شستم......... و اومدم بیرون
دیدم مامانم میزو چیده و بابام نشسته بود سر میز
لینو: سلام بابا
پدر لینو: سلام عزیزم
و نشستم سر میز غذا و غذامو تا اخر خوردم..................
و دیگه رفتم سمت اتاقم رفتم رو تختم
وای هر کاری میکردم خوابم نمیبرد..............
و تا صبح بیدار بودم البته یکمیم چرت زدم
اماده شدم و رفتم طرف مدرسه
وتا رسیدم سون پرید بغلم........... 🙂
ادامه دارد:❤️
(خوب خوب بابت تعخیر عذر میخواهم و شاید پارت بعدی و بازم دیر بزارم سیسیا)✨🍫
#فیک#رمان
- ۲۴.۴k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط