『روانی عاشق』
『روانی عاشق』
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟒𝟓
لایلا با دستهای لرزان یک قدم جلو آمد.
لایلا:: کوک... من... مجبور بودم...«گریه»
+ یعنی چی؟..
لایلا:: باور کن... هیچوقت نخواستم ازت جدا بشم...«گریه»
جونگکوک با بغض به او خیره شد.
+ پس چرا رفتی...؟«با گریه »..
..
لایلا:: پدرم مجبورم کرد با مینسوک ازدواج کنم... شرکتش داشت ورشکست میشد... من هیچ راهی نداشتم...
.....
همه برای چند لحظه ساکت شدند.
مینسوک با خندهای تمسخرآمیز گفت:
م.س:: دروغ میگه... هیچکدومش حقیقت نداره.
لایلا:: داره دروغ میگه! باورم کن کوک...«ترس و گریه»
....
تهیونگ اخم کرد.
^ هر دو دارین یه چیز میگین... کدومتون راست میگین؟...
جونگکوک با ناراحتی چند قدم عقب رفت.
+ دیگه... نمیدونم باید حرف کی رو باور کنم...«گریه»
لایلا خواست نزدیکتر برود.
لایلا:: کوک... فقط یه بار بهم گوش بده...
جونگکوک دستش را بالا آورد تا فاصلهاش را حفظ کند.
+ نه... دیگه نمیتونم..«گریه».
اشک از چشمای کوک سرازیر شد.
...
تهیونگ سریع کنارش ایستاد و آرام شانهاش را گرفت.
..
^ آروم باش... الان وقت تصمیم گرفتن نیست.
..
مینسوک که فرصت را مناسب دید، سعی کرد خودش را از طنابها آزاد کند.
....
جیمین متوجه شد.
* وایسا!...
نامجون سریع جلو رفت و به مین_سوک گفت::
¢ فکر فرار رو از سرت بیرون کن...
میا که تا آن لحظه ساکت بود، به لایلا نگاه کرد...
_ اگه واقعاً حقیقت رو میگی... الان وقتشه همهچیز رو کامل بگی... .
.
لایلا نفس عمیقی کشید.
لایلا:: یه راز هست که هنوز به کوک نگفتم... .
.
همه با تعجب به لایلا نگاه کردند.
جونگکوک آرام گفت:
+ چه رازی؟.
.
لایلا خیلی اروم گفت::
لایلا:: من...
ادامه دارد...
ببخشید دیر دارم 😭😭
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟒𝟓
لایلا با دستهای لرزان یک قدم جلو آمد.
لایلا:: کوک... من... مجبور بودم...«گریه»
+ یعنی چی؟..
لایلا:: باور کن... هیچوقت نخواستم ازت جدا بشم...«گریه»
جونگکوک با بغض به او خیره شد.
+ پس چرا رفتی...؟«با گریه »..
..
لایلا:: پدرم مجبورم کرد با مینسوک ازدواج کنم... شرکتش داشت ورشکست میشد... من هیچ راهی نداشتم...
.....
همه برای چند لحظه ساکت شدند.
مینسوک با خندهای تمسخرآمیز گفت:
م.س:: دروغ میگه... هیچکدومش حقیقت نداره.
لایلا:: داره دروغ میگه! باورم کن کوک...«ترس و گریه»
....
تهیونگ اخم کرد.
^ هر دو دارین یه چیز میگین... کدومتون راست میگین؟...
جونگکوک با ناراحتی چند قدم عقب رفت.
+ دیگه... نمیدونم باید حرف کی رو باور کنم...«گریه»
لایلا خواست نزدیکتر برود.
لایلا:: کوک... فقط یه بار بهم گوش بده...
جونگکوک دستش را بالا آورد تا فاصلهاش را حفظ کند.
+ نه... دیگه نمیتونم..«گریه».
اشک از چشمای کوک سرازیر شد.
...
تهیونگ سریع کنارش ایستاد و آرام شانهاش را گرفت.
..
^ آروم باش... الان وقت تصمیم گرفتن نیست.
..
مینسوک که فرصت را مناسب دید، سعی کرد خودش را از طنابها آزاد کند.
....
جیمین متوجه شد.
* وایسا!...
نامجون سریع جلو رفت و به مین_سوک گفت::
¢ فکر فرار رو از سرت بیرون کن...
میا که تا آن لحظه ساکت بود، به لایلا نگاه کرد...
_ اگه واقعاً حقیقت رو میگی... الان وقتشه همهچیز رو کامل بگی... .
.
لایلا نفس عمیقی کشید.
لایلا:: یه راز هست که هنوز به کوک نگفتم... .
.
همه با تعجب به لایلا نگاه کردند.
جونگکوک آرام گفت:
+ چه رازی؟.
.
لایلا خیلی اروم گفت::
لایلا:: من...
ادامه دارد...
ببخشید دیر دارم 😭😭
- ۲۸۷
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط