『روانی عاشق』
『روانی عاشق』
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟒𝟒
+سریع بیاین بیرون!
*چی شده؟
+زود باشین!
...
جیمین و میا با عجله از ون پیاده شدن و سمت خونه دویدن.
میا با نگرانی گفت:
_نکنه فرار کرده..
*نمیدونم، بدو!
...
وقتی وارد خونه شدن، هر دو سر جاشون خشکشون زد.
مینسوک با دست و پای بسته روی زمین نشسته بود و با ترس به رییس کیم و بقیه نگاه میکرد.
&حقیقت رو میگی یا خودم وادارت کنم؟
مینسوک چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت.
...
کوک از یکی از اتاقها داد زد:
تهیونگ! جیمین!میا! زود بیاین اینجا!
...
همه با تعجب وارد اتاق شدن.
جونگکوک با اخم به کمد اشاره کرد.
ببینین این عوضی چه وضعی درست کرده...
کمد پر از لباسهای زنونه و وسایل مختلف بود.
_ اه...
*درشو ببند.
^ معلوم نیست چند نفر و خر کرده_
مینسوک از بیرون داد زد:
م.س:: به تو چه عوضی_
+خفه شو!
...
همون لحظه.
تق..
صدای باز شدن در خونه اومد.
صدای و یه دختر توی خونه پیچید:
لایلا:: عزیزم؟من اومد_
...
همه ساکت شدن.
لایلا چند قدم جلو اومد، اما وقتی جمعیت رو دید، همونجا خشکش زد.
لایلا:: شما..؟
بعد نگاهش روی جونگکوک افتاد.
چشمهاش از تعجب گرد شد.
لایلا::..کوک؟
جونگکوک آروم برگشت.
+...لایلا؟
...
مین_سوک با عجله داد زد:
م.س:: لایلا!فرار کن!
لایلا گیج شده بود.
لایلا:: اینجا چه خبره؟
...
جونگکوک با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:
+تو...چرا ..اینجایی؟
لایلا یک قدم عقب رفت.
لایلا:: کوک... بذار برات توضیح بدم...«با ترس»
+توضیح..؟بس کن لطفا
...
مینسوک با خنده گفت:
م.س:: آهان... پس این همون خرگوش کوچولوییه که همیشه ازش حرف میزدی اره؟
اخخخ
...
صورت کوک از عصبانیت سرخ شد.
تهیونگ سریع کنار کوک ایستاد.
^ کوک...آروم باش.
...
لایلا با صدای لرزون گفت:
لایلا:: من هیچوقت قصد نداشتم بهت آسیب بزنم...
پس چرا منو تنها گذاشتی ها؟«با بغض»
...
همه ساکت شده بودن.
فقط صدای نفسهای کوک شنیده میشد.
لایلا آرام گفت:
لایلا:: اگه حقیقت رو بدونی... از من متنفر نمیشی...
...
همه با تعجب به لایلا نگاه کردن...
لایلا::من...
ادامه دارد...
اینم پارت بعدیی🫀
عامم میخواستم یکم با دوست دختر کوک اشنا بشید ببخشیدد
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟒𝟒
+سریع بیاین بیرون!
*چی شده؟
+زود باشین!
...
جیمین و میا با عجله از ون پیاده شدن و سمت خونه دویدن.
میا با نگرانی گفت:
_نکنه فرار کرده..
*نمیدونم، بدو!
...
وقتی وارد خونه شدن، هر دو سر جاشون خشکشون زد.
مینسوک با دست و پای بسته روی زمین نشسته بود و با ترس به رییس کیم و بقیه نگاه میکرد.
&حقیقت رو میگی یا خودم وادارت کنم؟
مینسوک چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت.
...
کوک از یکی از اتاقها داد زد:
تهیونگ! جیمین!میا! زود بیاین اینجا!
...
همه با تعجب وارد اتاق شدن.
جونگکوک با اخم به کمد اشاره کرد.
ببینین این عوضی چه وضعی درست کرده...
کمد پر از لباسهای زنونه و وسایل مختلف بود.
_ اه...
*درشو ببند.
^ معلوم نیست چند نفر و خر کرده_
مینسوک از بیرون داد زد:
م.س:: به تو چه عوضی_
+خفه شو!
...
همون لحظه.
تق..
صدای باز شدن در خونه اومد.
صدای و یه دختر توی خونه پیچید:
لایلا:: عزیزم؟من اومد_
...
همه ساکت شدن.
لایلا چند قدم جلو اومد، اما وقتی جمعیت رو دید، همونجا خشکش زد.
لایلا:: شما..؟
بعد نگاهش روی جونگکوک افتاد.
چشمهاش از تعجب گرد شد.
لایلا::..کوک؟
جونگکوک آروم برگشت.
+...لایلا؟
...
مین_سوک با عجله داد زد:
م.س:: لایلا!فرار کن!
لایلا گیج شده بود.
لایلا:: اینجا چه خبره؟
...
جونگکوک با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:
+تو...چرا ..اینجایی؟
لایلا یک قدم عقب رفت.
لایلا:: کوک... بذار برات توضیح بدم...«با ترس»
+توضیح..؟بس کن لطفا
...
مینسوک با خنده گفت:
م.س:: آهان... پس این همون خرگوش کوچولوییه که همیشه ازش حرف میزدی اره؟
اخخخ
...
صورت کوک از عصبانیت سرخ شد.
تهیونگ سریع کنار کوک ایستاد.
^ کوک...آروم باش.
...
لایلا با صدای لرزون گفت:
لایلا:: من هیچوقت قصد نداشتم بهت آسیب بزنم...
پس چرا منو تنها گذاشتی ها؟«با بغض»
...
همه ساکت شده بودن.
فقط صدای نفسهای کوک شنیده میشد.
لایلا آرام گفت:
لایلا:: اگه حقیقت رو بدونی... از من متنفر نمیشی...
...
همه با تعجب به لایلا نگاه کردن...
لایلا::من...
ادامه دارد...
اینم پارت بعدیی🫀
عامم میخواستم یکم با دوست دختر کوک اشنا بشید ببخشیدد
- ۱۰۷
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط