{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

يادم مياد بچه که بودم

يادم مياد بچه که بودم
بعضي وقت ها يواشکي بابامو نگاه مي کرديم
که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن
آشغال هاي ريزي بود که روي فرش ريخته شده بود
من حسابي به اين کارش مي خنديدم
چون مي گفتم ما که هم جارو داريم هم جارو برقي. چرا با دست جمع میکنه؟!؟!
چند روز پيش که حسابي داشتم با خودم فکر ميکردم که چه جوري مشکلاتم رو حل کنم
يهو به خودم اومد ديدم که يک عالمه آشغال از روي فرش جلوي خودم جمع کردم..!!!!!
دیدگاه ها (۷)

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

____[The Forbidden Crossing]____

مافیای من

رمان :«پسر عموی جذابم»part:6ویو «علی»رفتم سر کلاس اولین چیزی...

I'm not jealous part ۲۹به سختی لای پلکامو باز کردم احساس کرد...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط