{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت

رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت
بوته ی یاس کنار نرده ها جانی گرفت

خواستم باران که بند آمد بدنبالش روم
باد و باران بس نبود انگار، طوفانی گرفت

لحظه ای با شمعدانی ها مدارا کرد و رفت
از من بی دین و ایمان، دین و ایمانی گرفت

رفتنش درد بزرگی بود و پشتم را شکست
از دو چشم عاشقم اشک فراوانی گرفت

خسته و تنها رهایم کرد با رنج و عذاب
جان من را جان جانانم به آسانی گرفت

عاقبت هرگز نفهمیدم گناه من چه بود
از من نفرین شده امّا چه تاوانی گرفت....!!!
دیدگاه ها (۴)

میدانم اگر:قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم... دنیا تمام تلاشش...

تنهایـــــــــی شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!...

اسم زیبایت قرارش بین این اشعار نیستقلب تو درگیر اما مثل من ب...

از همه کس گذر کنم، از تو گذر نمی شودمشکل تو وفای من، مشکل من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط