{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو را می‌خواهم و دانم که هرگز 

تو را می‌خواهم و دانم که هرگز 
 به کام دل در آغوشت نگیرم 

تویی آن آسمان صاف و روشن 
من این کنج قفس مرغی اسیرم 

ز پشت میله‌های سرد تیره 
نگاه حسرتم حیران به رویت 

در این فکرم که دستی پیش آید 
و من ناگه گشایم پر به سویت 

در این فکرم که در یک لحظه غفلت 
از این زندان خامُش پر بگیرم 

به چشم مرد زندانبان بخندم 
کنارت زندگی از سر بگیرم 

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست 

اگر هم مرد زندانبان بخواهد 
 دگر از بهر پروازم نفس نیست 

ز پشت میله‌ها هر صبح روشن 
 نگاه کودکی خندد به رویم 

چو من سر می‌کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می‌آید به سویم

 اگر ای آسمان خواهم که یک روز
 از این زندان خامش پر بگیرم 

 به چشم کودک گریان چه گویم 
ز من بگذر که من مرغی اسیرم 

من آن شمعم که با سوز دل خویش 
 فروزان می‌کنم ویرانه‌ای را 

اگر خواهم که خاموشی گزینم 
پریشان می‌کنم کاشانه‌ای را..

💗 فروغ فرخزاد 💗
#حضرت_عشق....
دیدگاه ها (۱۶)

نقش آخر....آخرین پست...خودت امدی گفتی که با من باش تو نمینشس...

یه بارم بیا و به من فکر کن به من که یه عمره گرفتارتمزمین و ز...

#دلنوشته_لیلی #عشق.نامه.منتو را نقش میزنم....با قلبی آکنده...

#دلنوشته_لیلی #خالقبر زیر سایه ی درخت بید نشسته ام،همان بی...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام ...

🫀💘... هارا گدسن گلرم‌ جان سنه قورباندی گداخنه دئسن من الرم ج...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳باد از هر طرف میوزید اسمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط