{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیلان

*شیلان*




هیرسا:
مامان اومد مقابلم وایساد وگفت : یه بار نیومدی نشد با دلخوری نری پسرم...
- من دلخور نیستم مامان فقط می خوام برم
مامان : بخاطر حرفای بابات؟!
- آره
مامان :همه می دونن
- اونوقت من اخرین نفرم باید بفهمم
مامان: این کارو نکن هیرسا
- مامان من نمی تونم اون دخترو یک روزم تحمل کنم
مامان : بهت تبریک میگم ...پسر من اینجوری بود ...هیرسا می دونی چیکار می کنی
- اره فرار می کنم مثله همیشه
بلند شدم مامان مقابلم وایساد وگفت : جون مامانت قبول کن بابات خیلی ناراحته بچه ها چی فکر می کنن شیلان حتا چمدوناشم بسته همه فکر می کردن راضی میشی این کارو نکن مامان
- مامان چطور بگم بهتون نمیشه
مامان : چرا نشه ؟!
سرزنش بار نگاش کردم
- مامان من نمی خوام یه زن تو خونه ام باشه همین
خواستم برم مامان بغلم کرد وشروع کرد گریه کردن
مامان : می خوای نیاد نمیاد تو چرا انقدر زود میری چرا از ما خسته ای ...چرا دل اون دخترو می شکونی تو بگی نه غرورش جلو همه خورد میشه
- مامان
مامان : دیگه ماما.....
بغلش کردم بوسیدمش وگفتم : چشم مامان قبول دیگه گریه نکن
مامان با شادی دستاش رو دور گردنم انداخت وگفت : قربونت برم بخدا می دونستم راضی میشی
- با گریه زاری راضی ام کردید دیگه .
مامان خندید وگفت : دربیاردیگه لباساتو
موبایلمو نشون مامان دادم وگفتم : بین مامان بخدا جواب تماس هاشون رو نمیدم باید برم
مامان : پس شیلان
چی ؟!
- بگید اماده بشه صبح باید تهران باشم
مامان : باشه قربونت برم
مامان رفت پایین نشستم منتظر وبا گوشیم خودمو
مشغول کردم با صدای در سرمو بلند کردم بابا بود بلند شدم
بابا : جون تو جون شیلان
- چشم بابا
بابا : رفتی اونجا میری پیش یه عاقدی وصیغه محرمیت می خونی
- لازمه
بابا : اره
- با اینکه لازم نیست ولی چشم
بابا : خوشحالم راضی شدی مواظب شیلان باش دیگه نگم
- دراصل باید بگید من مواظب خودم باشم از دست اون دختر
بابا لبخندی زد وگفت : اون یه زنه به حمایتت نیاز داره
- چشم بابا
بابا رفت بیرون چمدونمو برداشتم ورفتم پایین همه پایین منتظر بودن ازشون خداحافظئ کردم با هانی کمک کردیم وسایل شیلان گذاشتیم تو ماشین برای بار دوم خدا حافظی کردم از مامان وبابا وهانیه ورفتم سوار ماشین شدم هانی راه افتاد سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی خدایا اخرش چی میشه
دیدگاه ها (۶)

*شیلان*شیلان: به گمونم هیرسا لال شده بود هیچی نگفتم ببینم کی...

چ*شیلان*شیلان:با خشم هیرسا رو نگاه می کردم بی توجه بلند شد و...

*شیلان*هیرسا :سکوت من ونگاه بابا داشت کلافه ام می کرد بابا ر...

*شیلان*هیرسا:هانیه چای آورد فوت کردم بخورم شیلان خندید بهش ا...

part22🦋-{نشسته بالا سرس و دستاشو گرفته} بهتری قشنگم ؟&اوهم-م...

داداش؟+نمیدونم حتما واسه اینه که چند دیقه رفتم تو بالکن(دروغ...

part20🦋-مطمعنی نمی‌خوای بخوابی&اوم-مشکلی نداری اگه تلویزیون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط