بچگانهایبزرگسال

#بچگانه_ای_بزرگسال

#پارت 4

بعد از شام خوردنشون و شستن ظرفا عزم رفتن کردم...

متوجه نگاه های بد لیسا شده بودم...

پیاده داشتم به سمت خونه میرفتم...

وارد خونه شدم مامان یا گوشه نشسته بود

آهی کشیدم و سعی کردم ناراحت به نظر نیام

ات: بح بح نازان جون چطوره ؟!

تا چشمش بهم افتاد گفت:

مادر ات:  خوبم دخترم خسته نباشی

ات: سلامت باشی مامان خشگلم

مامان ات:  غذا گذاشتم بیار یکم بخور رنگ به رو نداری

اخمی کردم و گفتم:

ات:  مگه نگفتم شما دست به کار نمیزنی مگه نمیدونی بوی سرخ کردنی برا قلبت و ریه هات ضرر داره

مادر ات:  از این یه بار هیچی نمیشه غر نزن

غذا رو آوردم هر دو باهم غذا خوردیم... بد نبود دستی به سر و روی خونه میکشیدم دیوار های ترک خورده روز به روز ترکشون بیشتر می‌شد... از سقف آب چکه میکرد...

حتی پول اینو نداشتم سقفو تامیر کنم

دستمو به کمرم زدم... خیلی خسته بودم رو زمین ولو شدم رو به مامان گفتم:

ات:  مامان قرصاتو بخوری باشه... من کم کم بخوابم

مامان گفت:

مامان ات: بیا رو تشک بخواب بدنت درد میگیره

ات: مامان ما فقط همون تشک رو داریم خودت بخواب من رو زمین راحت ترم

تا چشامو بستم خوابم برد

با صدای سرفه مامان از خواب پریدم... سریع سر جام نشستم

ات:  چیشده مامان

فقط سرفه می‌کرد... از دهنش خون اومده بود... با ترس بلندش کردم به اورژانس زنگ زدم....

ات:  مامان یکم دیگه طاقت بیار تورو خدا

نیم ساعتی گذشت که صدای آمبولانس اومد...

مامان رو بلند کردم بع زور بردمش بیرون روی تخت گذاشتیمش خودمم کنارش بودم دستش تو دستام بود

ماسک اکسیژن بهش وصل کرده بودن

زیر لب گفتم:

ات:  قربونت برم طاقت بیار لطفا

سریع به اورژانس بردیمش
دیدگاه ها (۰)

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت5دکتر بالای سرش بود... کارش تموم شد ...

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت6بدون توجه به اونا داشتم کار می‌کردم...

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت 3 مشغول درس کردن غذا بودم که آقای ج...

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت 2غذا رو آماده کردم و با مامان مشغول...

#بچگانه_ای_بزرگسال#پارت 1درحال تمیز کردن بودم... خانم خونه ص...

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت10ویو ات:داشتم محیای ناهار میشدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط