آرزوی دیدارت را دارم....
آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 24
["ویو سلین"]
+"تو خیلی رو داری، تهیونگ."
_"و تو خیلی لجبازی."
_"من؟ یا تو؟ تو از اولش هم هیچچیز رو نمیفهمی و فقط دستور میدی!"
تهیونگ نگاهش رو از من گرفت و به ساعت مچش نگاه کرد.
_"من دستور نمیدم. دارم اطلاع میدم. و بهتره عجله کنی، چون هنوز باید قبل از غروب به چند جا سر بزنیم."
+"من هیچجا با تو نمیام."
_"میای."
+"نمیام."
_"میای."
+"نمیام،
گفتم!"
تهیونگ بالاخره خندید؛
این بار واضحتر.
بعد دستش رو دراز کرد و یکی از کیسههای سنگین خرید رو از دستم گرفت.
_"پس من اینو برمیدارم. تو هم یا خودت میای یا من باز مثل دفعهی قبل مجبور میشم از روشهای قانعکنندهتری استفاده کنم."
با چشمهایی که از حرص گرد شده بود،
بهش زل زدم.
+"اگه بخوای دوباره منو هل بدی تو ماشین،
قسم میخورم همونجا داد میزنم."
_"هر چی دوست داری.
ولی آخرش میای."
زیر لب غر زدم:
+"واقعاً ازت متنفرم."
تهیونگ هم بدون اینکه نگاهشو از جلو برداره، خیلی آروم گفت:
_"نه... هنوز نه."
و همین جمله، بیشتر از همهی کلکلهای قبلی، روی دلم نشست....
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 24
["ویو سلین"]
+"تو خیلی رو داری، تهیونگ."
_"و تو خیلی لجبازی."
_"من؟ یا تو؟ تو از اولش هم هیچچیز رو نمیفهمی و فقط دستور میدی!"
تهیونگ نگاهش رو از من گرفت و به ساعت مچش نگاه کرد.
_"من دستور نمیدم. دارم اطلاع میدم. و بهتره عجله کنی، چون هنوز باید قبل از غروب به چند جا سر بزنیم."
+"من هیچجا با تو نمیام."
_"میای."
+"نمیام."
_"میای."
+"نمیام،
گفتم!"
تهیونگ بالاخره خندید؛
این بار واضحتر.
بعد دستش رو دراز کرد و یکی از کیسههای سنگین خرید رو از دستم گرفت.
_"پس من اینو برمیدارم. تو هم یا خودت میای یا من باز مثل دفعهی قبل مجبور میشم از روشهای قانعکنندهتری استفاده کنم."
با چشمهایی که از حرص گرد شده بود،
بهش زل زدم.
+"اگه بخوای دوباره منو هل بدی تو ماشین،
قسم میخورم همونجا داد میزنم."
_"هر چی دوست داری.
ولی آخرش میای."
زیر لب غر زدم:
+"واقعاً ازت متنفرم."
تهیونگ هم بدون اینکه نگاهشو از جلو برداره، خیلی آروم گفت:
_"نه... هنوز نه."
و همین جمله، بیشتر از همهی کلکلهای قبلی، روی دلم نشست....
۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۴.۹k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط