پارت
پارت ۲۶
N:"واقعا میخوایم احضار روح کنیم؟ میشه من نیام تو قبرستون همینجا منتظر بمونم؟"
Sa:"ترسو نشو ناروتو اگه میخواستم تنها بیام الکی تو رو نمیاوردم با خودم."
ساسکه و ناروتو یواشکی از بین بوته ها رفتند توی قبرستان چون طرف دروازه نگهبان ایستاده بود. ساسکه شروع کرد به شمردن بخش ها:"فکر کنم بخش ۴ بود."
ناروتو اصلا حواسش نبود و بیشتر داشت به اینکه کف زمین اسکلت ببیند توجه میکرد:"خیلی قبر هست، ینی یروزی منم میرم تو اینا؟"
Sa:"ازین حرفا نمیزنیا، ببین پیداش کردم."
بعد به قبر ایتاچی اشاره کرد که هنوز دسته گل های کنارش تازه بودند. نشست روی زمین و کاغذ دراورد:"خب ناروتو تو شمعا رو روشن میکنی شکلو میکشم اوک؟"
N:" اوک. ولی اگه مردیم تقصیر توعه"
●
J:"کجاس پس این سوناده؟ دیر شد الان زنگو میزنن."
جیرایا و شیسویی جلوی در منتظر بودند تا سوناده و ایتاچی بیایند بیرون. شیسویی هنوز داشت سعی میکرد کراواتش را صاف کند، دلشوره همراه با چیز دیگری توی دلش موج میزد:"افرین شیسویی، فقط ضایع بازی در نیار."
و یک نفس عمیق کشید. بالاخره در باز شد و ایتاچی و سوناده امدند بیرون. سوناده که یکی از ان لباس خوشگل هایش را پوشیده بود و قشنگ تاج گذاشته بود روی سرش و خلاصه که کلی شیک و پیک کرده بود. اب دهان جیرایا نزدیک بود راه بیفتد.
شیسویی با پوزخند شانه اش را زد به او:"کی نوبت تو میشه پیری؟"
جیرایا سریع خودش را جمع و جور کرد:"دیگه از سنم گذشته بچه، بریم خوشبختی تو رو ببینیم."
I:"ام...یکم معذبم."
شیسویی به محض شنیدن صدای ایتاچی برگشت تا به او نگاه کند. و اوه...قلبش چند بار محکم کوبید. ایتاچی با ان کت و شلوار و موهای بافته شده ی بلندش خیلی در نظر شیسویی زیبا امد. لبخند گیجی نشست روی لب هایش:"چه بهت میاد."
ایتاچی لبخند او را متقابلا تحویل داد:"به تو هم. میای بریم؟"
و دستش را دراز کرد طرف شیسویی. او چند لحظه مکث کرد قبل از اینکه با لبخند دست ایتاچی را بگیرد:"بریم."
●
جیرایا به عنوان عاقد ایستاده بود پشت میزش. شیسویی و ایتاچی روبروی هم جلوی میز ایستاده بودند و هر دو دست هم را گرفته بودند. سوناده هم که از خدا خواسته همه ی پری ها و فرشته ها و هر کسی بود دعوت کرده بود تا نامزدی این دوتا را ببینند.
جیرایا گلویش را صاف کرد:"اهم...خب، همگی اینجا جمع شدیم تا دوتا از ستاره های اسمونمون رو به هم برسونیم و براشون گره ی الهی بزنیم. امیدواریم خوشبخت بشن و بهشت به سلیقه شون خوش بیاد."
بعد حلقه ها را گرفت جلوی ان ها. شیسویی که داشت از ذوق میمرد کم مانده بود سوتی بدهد و حلقه ها از دستش لیز بخورند ولی بالاخره توانست درست بگیردشان. او حلقه ی ایتاچی را برایش انداخت و ایتاچی هم حلقه ی شیسویی را برایش انداخت. و انجا بود که پیوند خوردند، نه تنها از طریق حلقه، از طرف یک چیز نامرئی.
سوناده مشتش را با انرژی گرفت بالا:"خب دیگه روحیه بدید، بوسسسس کنید همو."
بقیه هم شروع کردند تشویق کنند. ایتاچی و شیسویی سرخ شدند، اولین بارشان بود. ولی نمیشد نکنند، پس صورت هایشان را بردند جلو. لحظه حساس بود و سوناده داشت نیمکت را میشکاند تا ببیند ولی به محض اینکه شیسویی و ایتاچی همدیگر را بوسیدند، ناگهانی مثل ابر غیب شدند.
●
Sa:"چرا ریختی رو شلوارممم؟"
N:"ببخشید خب تاریکه ندیدم."
Sa:"وای یجوری شده انگار دستشویی کردم. ناروتو خدا لعنتت کنه."
N:"منو کشوندی اینجا کورمال کورمال جمع روشن کنم بعد که ابا میریزه رو شلوارت میندازی تقصیر من؟"
Sa:"عه؟ مثلا الان کار تو نبود؟"
N:"معلومه که نبود پسره ی شوتعلی."
Sa:"به من میگی شوتعلی؟ بذار ابا رو بکنم تو حلقت میفهمی."
و شروع کردند دعوا کنند. پایشان رفت روی کاغذ سمبل احضار و افتاد توی شمع ها و اتش گرفت.
N:"عه ریدیم که."
Sa:"سمبل اتیش گرفت شت شد رفتتت."
ناروتو سریع بطری اب را خالی کرد روش، ساسکه زد توی سر خودش:"نههه اون اب مقدس کلیسا بود. فقط همونو برای احظار داشتیم."
N:"اب مقدس چه کوفتیه ابه دیگه."
و همان موقع دود بلند شد و شمع ها خاموش شد، ساسکه و ناروتو همدیگر را بغل کردند.
N:"وای بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله الرب العالمین."
Sa:"الان وقت قرانه؟"
و دقیقا همان موقع شیسویی و ایتاچی ای جلوی رویشان ظاهر شدند که داشتند همدیگر را بوس میکردند. ساسکه سریع جلوی چشم های ناروتو را گرفت:"عه وا خاک به سرم."
N:"واقعا میخوایم احضار روح کنیم؟ میشه من نیام تو قبرستون همینجا منتظر بمونم؟"
Sa:"ترسو نشو ناروتو اگه میخواستم تنها بیام الکی تو رو نمیاوردم با خودم."
ساسکه و ناروتو یواشکی از بین بوته ها رفتند توی قبرستان چون طرف دروازه نگهبان ایستاده بود. ساسکه شروع کرد به شمردن بخش ها:"فکر کنم بخش ۴ بود."
ناروتو اصلا حواسش نبود و بیشتر داشت به اینکه کف زمین اسکلت ببیند توجه میکرد:"خیلی قبر هست، ینی یروزی منم میرم تو اینا؟"
Sa:"ازین حرفا نمیزنیا، ببین پیداش کردم."
بعد به قبر ایتاچی اشاره کرد که هنوز دسته گل های کنارش تازه بودند. نشست روی زمین و کاغذ دراورد:"خب ناروتو تو شمعا رو روشن میکنی شکلو میکشم اوک؟"
N:" اوک. ولی اگه مردیم تقصیر توعه"
●
J:"کجاس پس این سوناده؟ دیر شد الان زنگو میزنن."
جیرایا و شیسویی جلوی در منتظر بودند تا سوناده و ایتاچی بیایند بیرون. شیسویی هنوز داشت سعی میکرد کراواتش را صاف کند، دلشوره همراه با چیز دیگری توی دلش موج میزد:"افرین شیسویی، فقط ضایع بازی در نیار."
و یک نفس عمیق کشید. بالاخره در باز شد و ایتاچی و سوناده امدند بیرون. سوناده که یکی از ان لباس خوشگل هایش را پوشیده بود و قشنگ تاج گذاشته بود روی سرش و خلاصه که کلی شیک و پیک کرده بود. اب دهان جیرایا نزدیک بود راه بیفتد.
شیسویی با پوزخند شانه اش را زد به او:"کی نوبت تو میشه پیری؟"
جیرایا سریع خودش را جمع و جور کرد:"دیگه از سنم گذشته بچه، بریم خوشبختی تو رو ببینیم."
I:"ام...یکم معذبم."
شیسویی به محض شنیدن صدای ایتاچی برگشت تا به او نگاه کند. و اوه...قلبش چند بار محکم کوبید. ایتاچی با ان کت و شلوار و موهای بافته شده ی بلندش خیلی در نظر شیسویی زیبا امد. لبخند گیجی نشست روی لب هایش:"چه بهت میاد."
ایتاچی لبخند او را متقابلا تحویل داد:"به تو هم. میای بریم؟"
و دستش را دراز کرد طرف شیسویی. او چند لحظه مکث کرد قبل از اینکه با لبخند دست ایتاچی را بگیرد:"بریم."
●
جیرایا به عنوان عاقد ایستاده بود پشت میزش. شیسویی و ایتاچی روبروی هم جلوی میز ایستاده بودند و هر دو دست هم را گرفته بودند. سوناده هم که از خدا خواسته همه ی پری ها و فرشته ها و هر کسی بود دعوت کرده بود تا نامزدی این دوتا را ببینند.
جیرایا گلویش را صاف کرد:"اهم...خب، همگی اینجا جمع شدیم تا دوتا از ستاره های اسمونمون رو به هم برسونیم و براشون گره ی الهی بزنیم. امیدواریم خوشبخت بشن و بهشت به سلیقه شون خوش بیاد."
بعد حلقه ها را گرفت جلوی ان ها. شیسویی که داشت از ذوق میمرد کم مانده بود سوتی بدهد و حلقه ها از دستش لیز بخورند ولی بالاخره توانست درست بگیردشان. او حلقه ی ایتاچی را برایش انداخت و ایتاچی هم حلقه ی شیسویی را برایش انداخت. و انجا بود که پیوند خوردند، نه تنها از طریق حلقه، از طرف یک چیز نامرئی.
سوناده مشتش را با انرژی گرفت بالا:"خب دیگه روحیه بدید، بوسسسس کنید همو."
بقیه هم شروع کردند تشویق کنند. ایتاچی و شیسویی سرخ شدند، اولین بارشان بود. ولی نمیشد نکنند، پس صورت هایشان را بردند جلو. لحظه حساس بود و سوناده داشت نیمکت را میشکاند تا ببیند ولی به محض اینکه شیسویی و ایتاچی همدیگر را بوسیدند، ناگهانی مثل ابر غیب شدند.
●
Sa:"چرا ریختی رو شلوارممم؟"
N:"ببخشید خب تاریکه ندیدم."
Sa:"وای یجوری شده انگار دستشویی کردم. ناروتو خدا لعنتت کنه."
N:"منو کشوندی اینجا کورمال کورمال جمع روشن کنم بعد که ابا میریزه رو شلوارت میندازی تقصیر من؟"
Sa:"عه؟ مثلا الان کار تو نبود؟"
N:"معلومه که نبود پسره ی شوتعلی."
Sa:"به من میگی شوتعلی؟ بذار ابا رو بکنم تو حلقت میفهمی."
و شروع کردند دعوا کنند. پایشان رفت روی کاغذ سمبل احضار و افتاد توی شمع ها و اتش گرفت.
N:"عه ریدیم که."
Sa:"سمبل اتیش گرفت شت شد رفتتت."
ناروتو سریع بطری اب را خالی کرد روش، ساسکه زد توی سر خودش:"نههه اون اب مقدس کلیسا بود. فقط همونو برای احظار داشتیم."
N:"اب مقدس چه کوفتیه ابه دیگه."
و همان موقع دود بلند شد و شمع ها خاموش شد، ساسکه و ناروتو همدیگر را بغل کردند.
N:"وای بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله الرب العالمین."
Sa:"الان وقت قرانه؟"
و دقیقا همان موقع شیسویی و ایتاچی ای جلوی رویشان ظاهر شدند که داشتند همدیگر را بوس میکردند. ساسکه سریع جلوی چشم های ناروتو را گرفت:"عه وا خاک به سرم."
- ۴۵۳
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط