پارت
پارت ۲۸
ان طرف توی کونوها، شب شده بود و این به ان معما بود که توبیراما میخواست با ایزونا بخوابد. قرار بود با هم بخوابند چون خیلی وقت بود که توی رابطه بودند و توبیراما خوشحال بود که اینبار صگ جان نمیتواند نزدیکیشان را خراب کند. با کلی دل خوش و قر تو کمر رفت مسواکش را زد و لباس هایش را عوض کرد و برگشت توی اتاق ولی منظره ای که دید...
Iz:"میخوای امشب پیش ما بخوابی توبی ۲؟ باشه عزیزم میتونی پیش ما بخوابی." (ینی به هر دری دارم میزنم توبیراما بزنه این سگه رو...)
یجوری خورد تو ذوق توبیراما که دادش توی کل عمارت پیچید:"نه، این سگ پدرسگه باهامون نخوابه!"
ایزونا با چشم های گرد شده او را نگاه کرد:"چته توبی خب مگه چیه؟"
توبیراما صگ جان را برداشت و شوتش کرد پایین تخت:"بهش حساسیت دارم."
ایزونا بلند شد و دست به کمر ایستاد، عصبانی بود. توبیراما اب دهانش را قورت داد.
Iz:"حیوون زبون بسته رو پرت میکنی؟"
صگ جان هم مخصوصا خودش را یجا گلوله کرد که مثلا خیلی دردش امده. چشم های توبیراما از خشم قرمز شد وقتی این را دید. به ایزونا نگاه کرد:"اگه این پدسگ اینجا بخوابه من نمیخوابم پیشت. من با سگ توله ها یجا نمیخوا...
●
T:"باورم نمیشه واقعا گفت رو کاناپه بخوابم. عملا سگه رو بهم ترجیح داد خب بدبختی تا کجا؟"
توبیراما روی کاناپه داشت غر میزد و بالشش را صاف میکرد.
T:"اخ مگه گیرت نیارم سگ توله، فقط تا وقتی ایزونا بخوابه وقت زندگی داری بعدش باهات تابلو درست میکنم میزنم تو دفترم."
بعد لم داد و زل زد به ساعت. بعد حس کرد پلک هایش سنگین میشود و یواش یواش رفت توی یک چرت کوچولو. وقتی بیدار شد، دقیقا ساعت ۳ و نیم نصف شب بود.
پوزخند توبیراما کش امد و مثل شیطان رجیم ظاهر شد جلوی در اتاق. چشم هایش روی صگ جان توی بغل ایزونا ثابت ماندند:"سگ سبزی باهات میپزم."
صگ جان راحت توی بغل ایزونا خوابیده بود و بنظر میرسید جایش خیلی راحت است، ولی شیطان رجیم(توبیراما) اهسته پنجه ی او را گرفت و شروع کرد از توی بغل ایزونا بکشدش بیرون:"اره بیاا، بیا بغل عمو."
صگ جان چشم هایش را باز کرد و دید دوتا چشم قرمز درسته زل زده توی روحش. پشم هایش سیخ شد و میخواست پارس کند که توبیراما پوزه ی او را گرفت:"دوره ی پادشاهیت به سر اومده صگ توله. با پشمات برای خودم شالگردن درست میکنم."
صگ جان اخم کرد، بعد دست توبیراما را گاز گرفت، او سریع جلوی دهانش را گرفت تا جیغ نکشد. حالا باید بی صدا دعوا میکردند تا ایزونا بیدار نشود.
T:"منو گاز میگیری تیکه پشم؟ حالتو جا میارم."
توبیراما زمزمه کرد و بعد اینجوری شد که شروع کردند کشتی ساکت گرفتن. یک دور توبیراما صگ جان را خفه میکرد، یک دور صگ جان ناخن هایش را میکشید روی صورت توبیراما. شد گیس و گیس کشی و هر بار که ایزونا تکان میخورد متوقف میشدند و دوباره شروع میکردند.
توبیراما غلت خورد و صگ جان را کوبید به دیوار:"چرا جامو گرفتی؟ برای منم یکم محبت بذار بخیل."
ولی بیلاخ توی چشم های صگ جان موج میزد و مشخص بود نمیخواهد ایزونا را پس بدهد. دوباره دست توبیراما را گاز گرفت.
T:"الان چراغ خوابو میکنم تو دهنت."
●
Iz:"اخیششش چقدر خوب خوابیدم."
ایزونا خودش را کش داد و صاف نشست روی تخت. ولی به محض اینکه چشمش به اطراف افتاد...
اباژور ها افتاده بودند روی زمین، کشو باز بود، همه جا پر از رد پنجه و پشم های سفید بود و وسط همه ی این گند کاری ها...توبیراما و صگ جان خوابیده بودند، در واقع بیهوش شده بودند.
Iz:"خب مثل اینکه امروز وقت تنبیهه."
T:"تقصیر این بود."
توبیراما به صگ جان که کنارش بود اشاره کرد. صگ جان تند تند سر تکان داد و بعد به توبیراما اشاره کرد و خودش را مظلوم نشان داد. ولی ایزونا همه را از چشم توبیراما دید:"تو همش باهاش پدرکشتگی داشتی. چرا درست نمیگی چته؟"
توبیراما میدانست که بیشتر از این نمیتواند حقیقت را مخفی کند، پس ایزونا را کشید جلو تا یواشکی نزدیک گوشش بگوید:"تو همش به اون توجه میکنی، اصن انگار منو...یادت رفته. واقعا اونو بیشتر دوست داری؟"
ایزونا به توبیراما که سرخ شده بود نگاه کرد، بعد تازه دلیلش را فهمید. لبخندی روی لب هایش نشست:"اخه این چه حرفیه؟ اون حیوونه تو ادمی. معلومه که توبیرامای خوشگلمو با چیزی عوض نمیکنم."
و توبیراما را کشید توی بغلش و موهایش را نوازش کرد. توبیراما چند لحظه شوکه ماند قبل از اینکه پوزخند روی لب هایش بشیند و دستانش را دور کمر ایزونا حلقه کرد. بعد پررو ترین نگاهی که میتوانست را به صگ جان انداخت و زمزمه کرد:"بسوز سگ بدبخت."
ان طرف توی کونوها، شب شده بود و این به ان معما بود که توبیراما میخواست با ایزونا بخوابد. قرار بود با هم بخوابند چون خیلی وقت بود که توی رابطه بودند و توبیراما خوشحال بود که اینبار صگ جان نمیتواند نزدیکیشان را خراب کند. با کلی دل خوش و قر تو کمر رفت مسواکش را زد و لباس هایش را عوض کرد و برگشت توی اتاق ولی منظره ای که دید...
Iz:"میخوای امشب پیش ما بخوابی توبی ۲؟ باشه عزیزم میتونی پیش ما بخوابی." (ینی به هر دری دارم میزنم توبیراما بزنه این سگه رو...)
یجوری خورد تو ذوق توبیراما که دادش توی کل عمارت پیچید:"نه، این سگ پدرسگه باهامون نخوابه!"
ایزونا با چشم های گرد شده او را نگاه کرد:"چته توبی خب مگه چیه؟"
توبیراما صگ جان را برداشت و شوتش کرد پایین تخت:"بهش حساسیت دارم."
ایزونا بلند شد و دست به کمر ایستاد، عصبانی بود. توبیراما اب دهانش را قورت داد.
Iz:"حیوون زبون بسته رو پرت میکنی؟"
صگ جان هم مخصوصا خودش را یجا گلوله کرد که مثلا خیلی دردش امده. چشم های توبیراما از خشم قرمز شد وقتی این را دید. به ایزونا نگاه کرد:"اگه این پدسگ اینجا بخوابه من نمیخوابم پیشت. من با سگ توله ها یجا نمیخوا...
●
T:"باورم نمیشه واقعا گفت رو کاناپه بخوابم. عملا سگه رو بهم ترجیح داد خب بدبختی تا کجا؟"
توبیراما روی کاناپه داشت غر میزد و بالشش را صاف میکرد.
T:"اخ مگه گیرت نیارم سگ توله، فقط تا وقتی ایزونا بخوابه وقت زندگی داری بعدش باهات تابلو درست میکنم میزنم تو دفترم."
بعد لم داد و زل زد به ساعت. بعد حس کرد پلک هایش سنگین میشود و یواش یواش رفت توی یک چرت کوچولو. وقتی بیدار شد، دقیقا ساعت ۳ و نیم نصف شب بود.
پوزخند توبیراما کش امد و مثل شیطان رجیم ظاهر شد جلوی در اتاق. چشم هایش روی صگ جان توی بغل ایزونا ثابت ماندند:"سگ سبزی باهات میپزم."
صگ جان راحت توی بغل ایزونا خوابیده بود و بنظر میرسید جایش خیلی راحت است، ولی شیطان رجیم(توبیراما) اهسته پنجه ی او را گرفت و شروع کرد از توی بغل ایزونا بکشدش بیرون:"اره بیاا، بیا بغل عمو."
صگ جان چشم هایش را باز کرد و دید دوتا چشم قرمز درسته زل زده توی روحش. پشم هایش سیخ شد و میخواست پارس کند که توبیراما پوزه ی او را گرفت:"دوره ی پادشاهیت به سر اومده صگ توله. با پشمات برای خودم شالگردن درست میکنم."
صگ جان اخم کرد، بعد دست توبیراما را گاز گرفت، او سریع جلوی دهانش را گرفت تا جیغ نکشد. حالا باید بی صدا دعوا میکردند تا ایزونا بیدار نشود.
T:"منو گاز میگیری تیکه پشم؟ حالتو جا میارم."
توبیراما زمزمه کرد و بعد اینجوری شد که شروع کردند کشتی ساکت گرفتن. یک دور توبیراما صگ جان را خفه میکرد، یک دور صگ جان ناخن هایش را میکشید روی صورت توبیراما. شد گیس و گیس کشی و هر بار که ایزونا تکان میخورد متوقف میشدند و دوباره شروع میکردند.
توبیراما غلت خورد و صگ جان را کوبید به دیوار:"چرا جامو گرفتی؟ برای منم یکم محبت بذار بخیل."
ولی بیلاخ توی چشم های صگ جان موج میزد و مشخص بود نمیخواهد ایزونا را پس بدهد. دوباره دست توبیراما را گاز گرفت.
T:"الان چراغ خوابو میکنم تو دهنت."
●
Iz:"اخیششش چقدر خوب خوابیدم."
ایزونا خودش را کش داد و صاف نشست روی تخت. ولی به محض اینکه چشمش به اطراف افتاد...
اباژور ها افتاده بودند روی زمین، کشو باز بود، همه جا پر از رد پنجه و پشم های سفید بود و وسط همه ی این گند کاری ها...توبیراما و صگ جان خوابیده بودند، در واقع بیهوش شده بودند.
Iz:"خب مثل اینکه امروز وقت تنبیهه."
T:"تقصیر این بود."
توبیراما به صگ جان که کنارش بود اشاره کرد. صگ جان تند تند سر تکان داد و بعد به توبیراما اشاره کرد و خودش را مظلوم نشان داد. ولی ایزونا همه را از چشم توبیراما دید:"تو همش باهاش پدرکشتگی داشتی. چرا درست نمیگی چته؟"
توبیراما میدانست که بیشتر از این نمیتواند حقیقت را مخفی کند، پس ایزونا را کشید جلو تا یواشکی نزدیک گوشش بگوید:"تو همش به اون توجه میکنی، اصن انگار منو...یادت رفته. واقعا اونو بیشتر دوست داری؟"
ایزونا به توبیراما که سرخ شده بود نگاه کرد، بعد تازه دلیلش را فهمید. لبخندی روی لب هایش نشست:"اخه این چه حرفیه؟ اون حیوونه تو ادمی. معلومه که توبیرامای خوشگلمو با چیزی عوض نمیکنم."
و توبیراما را کشید توی بغلش و موهایش را نوازش کرد. توبیراما چند لحظه شوکه ماند قبل از اینکه پوزخند روی لب هایش بشیند و دستانش را دور کمر ایزونا حلقه کرد. بعد پررو ترین نگاهی که میتوانست را به صگ جان انداخت و زمزمه کرد:"بسوز سگ بدبخت."
- ۳۰۱
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط