{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁸³
.
.
< Five days later >
کیفمو جمع کردم و برگه رو تحویل دادم .
امروز روز آخری بود که داشتم امتحان میدادم ، بعد از امروز تعطیلات تابستونه شروع میشد ؛ راستش دلم میخواست الان با خوشحالی برم و وسایلمو جمع کنم و درحالی که مامان و بابام تو خونه منتظرمم برم خونه تا تابستون رو به بهترین نحو بگذرونم ، پر از خنده و شادی ؛ اما خب زندگی همیشه طوری که ما میخوایم پیش نمیره .
از کلاس که خارج شدم به سمت حیاط رفتم تا سوار تاکسی بشم ، برنامهم این بود که برم توی یه کارخونه خودروسازی که به کارگرهاش در کنار دستمزد کار کردن ، اسکان هم میدن . بیشتر لباسام رو گذاشته بودم توی اتاق بمونه چون اونجا جای لباسای مجلسی و اینجور چیزا نیست ؛ هرچند که دو سه دست بیشتر ندارم .
توی محوطه بودم که صدای جونسئو رو شنیدم .
سئو : ملودیییی
به سمت صدا برگشتم ، چند وقته که ازش خبری ندارم . با قدم های تند که شبیه دوییدن بود بهم رسید
ملودی : بله
بعد از یکم نفس نفس زدن نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت
سئو : هیچی میخواستم باهات یکم حرف بزنم بالاخره سه ماه قراره نباشیم
لبخند نرمی زدم
ملودی : منم خیلی دلم میخواست قبل رفتن یکم باهات حرف بزنم ، اما متاسفانه زودتر تاکسی گرفتم و الان اینجاست
برگشتم و به تاکسی اشاره کردم ؛ لبخندش کمرنگ شد اما هنوزم رو لباش بود
سئو : خب میتونی کنسلش کنی هرجا بخوای بری خودم میرسونمت
نه ، این آخرین چیزی بود که میخواستم ، اینکه توی مدرسه بپیچه که شاگرد ممتاز و اول که با بورسیه اومده یه فقیره که تو کارخونه زندگی میکنه
ملودی : واقعا ازت ممنونم اما باید زودتر برم
واقعا هم باید زودتر میرفتم ، نمیخوام روز اول کاری دیر کنم . اما هنوزم میخواستم سئو رو برای خودم نگه داری ، میهی ، داهی ، دقلباز ؛ باید ربطشونو میفهمیدم ، دلیل این غیب شدن و این کارای احمقانه ، شاید سئو یه سرنخ بود
ملودی : اما اگر بخوای میتونم شمارهم رو بهت بدم تا بعدا باهم بریم بیرون
چشماش برق زدن ، سریع گوشیش رو آورد بیرون و به سمتم گرفت . درحالی که گوشی توی دستش بود شمارهم رو زدم .
کمی ازش فاصله گرفتم
ملودی : بعدا میبینمت
با لبخند سری تکون داد و بعد از خداحافظی کوتاهی به سمت ماشین رفتم تا بیشتر از این دیر نکنم .
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁸³
.
.
< Five days later >
کیفمو جمع کردم و برگه رو تحویل دادم .
امروز روز آخری بود که داشتم امتحان میدادم ، بعد از امروز تعطیلات تابستونه شروع میشد ؛ راستش دلم میخواست الان با خوشحالی برم و وسایلمو جمع کنم و درحالی که مامان و بابام تو خونه منتظرمم برم خونه تا تابستون رو به بهترین نحو بگذرونم ، پر از خنده و شادی ؛ اما خب زندگی همیشه طوری که ما میخوایم پیش نمیره .
از کلاس که خارج شدم به سمت حیاط رفتم تا سوار تاکسی بشم ، برنامهم این بود که برم توی یه کارخونه خودروسازی که به کارگرهاش در کنار دستمزد کار کردن ، اسکان هم میدن . بیشتر لباسام رو گذاشته بودم توی اتاق بمونه چون اونجا جای لباسای مجلسی و اینجور چیزا نیست ؛ هرچند که دو سه دست بیشتر ندارم .
توی محوطه بودم که صدای جونسئو رو شنیدم .
سئو : ملودیییی
به سمت صدا برگشتم ، چند وقته که ازش خبری ندارم . با قدم های تند که شبیه دوییدن بود بهم رسید
ملودی : بله
بعد از یکم نفس نفس زدن نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت
سئو : هیچی میخواستم باهات یکم حرف بزنم بالاخره سه ماه قراره نباشیم
لبخند نرمی زدم
ملودی : منم خیلی دلم میخواست قبل رفتن یکم باهات حرف بزنم ، اما متاسفانه زودتر تاکسی گرفتم و الان اینجاست
برگشتم و به تاکسی اشاره کردم ؛ لبخندش کمرنگ شد اما هنوزم رو لباش بود
سئو : خب میتونی کنسلش کنی هرجا بخوای بری خودم میرسونمت
نه ، این آخرین چیزی بود که میخواستم ، اینکه توی مدرسه بپیچه که شاگرد ممتاز و اول که با بورسیه اومده یه فقیره که تو کارخونه زندگی میکنه
ملودی : واقعا ازت ممنونم اما باید زودتر برم
واقعا هم باید زودتر میرفتم ، نمیخوام روز اول کاری دیر کنم . اما هنوزم میخواستم سئو رو برای خودم نگه داری ، میهی ، داهی ، دقلباز ؛ باید ربطشونو میفهمیدم ، دلیل این غیب شدن و این کارای احمقانه ، شاید سئو یه سرنخ بود
ملودی : اما اگر بخوای میتونم شمارهم رو بهت بدم تا بعدا باهم بریم بیرون
چشماش برق زدن ، سریع گوشیش رو آورد بیرون و به سمتم گرفت . درحالی که گوشی توی دستش بود شمارهم رو زدم .
کمی ازش فاصله گرفتم
ملودی : بعدا میبینمت
با لبخند سری تکون داد و بعد از خداحافظی کوتاهی به سمت ماشین رفتم تا بیشتر از این دیر نکنم .
- ۱۶۴
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط