{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نقطهضعف

╭────────╮
‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــه‌ضـعـف²⁹
با دیدن حلقه‌ی دستم اتفاق های دیشب یادم اومد.
ساعت دو شب بود که روی تخت دراز کشیدم ولی اصلا نتونستم بخوابم..
در اتاقو باز کردم و رفتم بیرون.
خدمتکاری که داشت تمیز کاری میکرد تعظیم کرد و گفت:خانم بیدار شدید،الان میگم براتون صبحونه بیارن
هانا کجاست؟
باید در مورد دیشب باهاش حرف بزنم..حتما خجالت میکشه باهام حرف بزنه.
وقتی دید دارم اطرافو نگاه میکنم گفت:خانم اگه با آقای کیم کار دارید،ایشون سر کار هستن
سرمو تکون دادم و گفتم:,نه..نه،دنبال هانا می‌گردم
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:باشه،میگم هانا صبحونتون رو بیاره
سرمو تکون دادم و برگشتم اتاق.
ربع ساعت بعد یکی در زد.
+بیا تو
هانا بود‌،صبحونه آورده بود.
بدون اینکه چیزی بگه و حتی نگاهی هم به من بکنه سینی صبحونه رو گذاشت روی میز.
تا میخواست بره گفتم:در مورد دیشب..
همینطور که سرش پایین بود گفت:بله متاسفم،نباید بدون اجازه میومدم داخل،و..تبریک میگم،اقای کیم ازتون خواستگاری کردن
و بدون اینکه اجازه بده چیزی بگم رفت..
خیلی رفتارش تغییر کرده،دیروز که اینطوری نبود..
چند ساعتی گذشته بود.
هر طوری شده باید با هانا حرف بزنم..
به طرف آشپز خونه رفتم..
تا میخواستم برم تو،چشمم افتاد به هانا.
داشت چند تا قرص مینداخت توی آب پرتقال.
آروم قایم شدم پشت در آشپز خونه.
اون..داره چیکار میکنه؟
میخواد اون آب پرتقالو بده به من؟
دلیل این کارش چیه؟
باید بفهمم.
سریع برگشتم اتاقم و منتظرش موندم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۲۶)

@takluna

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف³⁰سر...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف²⁸سا...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف²⁷ته...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف²⁵ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط