{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۶
پشت پنجره های خاموش


مرد پولدار : خب حالا می‌خوام ببرمت خونه ی جدیدت فردا صبح هم برات اطلاعات جایی که باید بری رو میفرستم


ناروتو : با...باشه


مرد پولدار : دیگه سوال نداری ؟


ناروتو : میتونم...اسمتونو بپرسم ؟


مرد پولدار : میتونی بهم بگی ایتاچی راننده حرکت کن


راننده ماشین شروع به حرکت کردن کرد و ناروتو هم کل مسیر رو فقط به زمین نگاه میکرد تا اینکه رسیدن به خونه ی جدید ناروتو


ایتاچی : ناروتو اینجا خونه ی جدیدته فردا هم وسایل رو از اون یکی خونه رو برات میارن


ناروتو : ممنون قربان


ناروتو از ماشین پیاده شد و وارد خونه شد


ناروتو داخل ذهنش : « لعنتی لعنتی یعنی کی... تو این زندگی چرا چرا ؟ مامان بابا شما چرا هیچی راجع به گذشته به من نگفتین ؟... »


ناروتو این حرف رو با خودش زد و روی زمین نشست و آهی کشید


ناروتو : خب حداقلش ایتاچی مرد خوبی بود و مجبورم نکرد که شغل دوم رو انتخاب کنم...


ناروتو همونجا روی زمین دراز کشید و خوابید...


فردا صبح
ناروتو با نوری که از پنجره های رو به روش داشت میومد بیدار شد و خودشو جمع و جور کرد و اولین کاری که کرد گوشیش رو چک کرد ایتاچی به ناروتو همین چند دقیقه ای پیش پیام داده بود


ایتاچی : خیابون فلان فرعی فلان کوچه ی فلان توی پاساژ میکو طبقه ی سوم فروشگاه کیک پزی


ناروتو با دقت اطلاعات رو خوند تا اینکه دید نوشته باید ساعت ۹ اونجا باشی


ناروتو : چییییی ؟ خب اولش مینوشتی مرتیکه بزمجه الان ساعت هشت و نیمه من چطوری خودمو برسونم اونجااااا


ناروتو سریع از جاش بلند شد و یکم به سر و وضع خودش رسید و از خونه بیرون زد و با عجله شروع به دویدن کرد و با کلی بدبختی خودشو رسوند به آدرس مورد نظر


ناروتو : یعنی ایتاچی درسته باید جلوت احترام بزارم ولی وقت نیستی تا خار و مادر فحشت میدم مرتیکه ی صگ


ناروتو وایساد تا کمی نفسش بالا بیاد و بعدش وارد مغازه شد


ناروتو : اوه سلام


صاحب مغازه : سلام تو کارکن جدیدی ؟


ناروتو : آره...کار کن جدیدم


صاحب مغازه : خیلی خب باشه بیا داخل ببینم


ناروتو وارد شد و به سمت مغازه دار رفت و همون لحظه مغازه از نگاهی به ناروتو انداخت و بعدش گفت


صاحب مغازه : خب بچه اسم من تن تنه به مغازه من خوش اومدی اسم تو چیه ؟


ناروتو : ام خب اسم من ناروتوعه


تن تن : ناروتو از این به بعد شغل تو گارسونی اینم پیش بدنت توضیح خاصی نداره فقط باید با مشتری ها تا جایی که میتونی خوش رفتار باشی همین


ناروتو : باشه یعنی چشم


تن تن : نیاز نیست زیاد باهم رسمی باشی راحت باش


ناروتو سرش رو به نشونه ی تأیید تکون داد و پیش بند رو بست و شروع به کار کرد یکی کی سفارش ها رو از آشپزها می‌گرفت و به میز ها تحویل میداد تا اینکه روز کاری اون روز هم تموم شد و همه ی کارکنان همراه ناروتو از پاساژ خارج شدن و به خونه هاشون رفتن ناروتو هم به نظر می‌رسید که حالش بهتر از صبح بود هوا تاریک شده بود و کوچه ها از بارونی که ظهر باریده بود خیس بودن و هنوزم هم شهر کونوها مثل همیشه شلوغ و پر از سر و صدا بود ناروتو قدم زنان به خونه ی جدیدش رسید و دید که تمام وسایلی که داخل خونه ی قبلیش بود حالا اینجا بودن همون لحظه گوشیش زنگ خورد ایتاچی بود


ناروتو : اوه بله قربان


ایتاچی : ناروتو وسایلت رو برات ‌اوردم بچه ها روز کاریت چطور بود ؟


ناروتو داخل ذهنش : « ورا اینقدر داره باهام خوب حرف می‌زنه با دیروزش کلا فرق دارهههه » ع‌...عالی بود قربان


ایتاچی : خیلی خب باشه فیلا باهات کاری ندارم میتونی استراحت بکنی


ناروتو گوشی رو با ناباوری قطع کرد و گوشی رو پرت کرد روی مبلی که جلوش بود و گفت


ناروتو : فاک بهت مرتیکه ی گولاخ ترسناک دیروز داشت منو سکته میداد حالا بهم زنگ زده میگه روزت چطوره ؟ یعنی گرو بابات ایتاچی
دیدگاه ها (۸)

پارت ۷پشت پنجره های خاموشناروتو : آه اینقدر به اون ایتاچی عو...

بچه ها من اینو از ی پیج دیگه گرفتم « با اجازه 👤 » و خب به نظ...

پارت ۵پشت پنجره های خاموشناروتو دیگه نمی‌تونست جلوی خودش رو ...

پارت ۴پشت پنجره های خاموشناروتو بعد از اون شب سخت از خواب بل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط