پارت
پارت ۷
پشت پنجره های خاموش
ناروتو : آه اینقدر به اون ایتاچی عوضی فکر کردم سرم درد گرفت برم بخوابم دیگه
ناروتو به سمت اتاق رفت و روی تخت دراز کشید و خیلی سریع خوابش برد حتی لباس هاشو رو هم عوض نکرد...
فردا صبح
ناروتو ساعت ۸ بیدار شد و اولین چیزی که توجه ناروتو رو جلب کرد صدایی از داخل هال بود آروم از روی تخت بلند شد و درحالی که داشت چشم هاش رو میمالید به سمت هال میرفت وقتی از اتاق خارج شد ی مرد قد بلند که همه چیزی سیاه بود رو دید و افتاد عقب و گفت
ناروتو : بسم الله رحمان رحیم تو کی ؟ اینکا چیکار میکنی ؟
مرد همون لحظه برگشت و وقتی ناروتو صورتش رو دید گفت
ناروتو : وای ببخشید قربان نفهمیدم شمایید
ایتاچی : خیلی خب اشکالی نداره بیا داخل آشپزخونه ببینیم میخواستم ی چیزی بهت بگم
ناروتو با ترس همیشگی که از ایتاچی داشت از جاش بلند شد و رفت داخل آشپزخونه و با اینکه سرش پایین بود به ایتاچی گفت
ناروتو : بله قربان
ایتاچی : ناروتو وقتی با من داری حرف میزنی سرت رو بالا کن
ناروتو با اینکه میترسید به صورت بی احساس ایتاچی نگاه بکنه سرش رو به زور بالا کرد و سعی کرد قیافه ی عادی داشته باشه
ایتاچی : حالا خوب شد میدونی مخواستم باهات ی قراردادی رو ببندم
ناروتو : چی قربان ؟
ایتاچی : آره یا قرارداد میخوام که از این به بعد من هرچی میگم بگی چشم و بی چون و چرا انجامش بدی باشه ؟
ناروتو : فهمیدم قربان
ایتاچی : خب حالا هم میخوام برام یه صبحانه مفصل درست کنی خودمم میرسونمت تا دم پاساژ برات وسایل تو یخچال هم خریدم
ناروتو داخل ذهنش : « یعنی ایتاچی ایتاچی چیزم دهنت تو چرا اینقدر د...سی ها پدصگ عن آقا به قول خودش قربان 😐 » چشم قربان
ایتاچی روی صندلی میز ناهار خوری نشست و منتظر موند تا ناروتو غذا رو درست کنه ناروتو هم مثل همیشه عادی شروع کرد به پختن صبحانه کرد ولی خب ناروتو ی عادت خاص داشت اون موقع غذا درست کردن همیشه شعر کوتاهی که مادرش وقتی بچه بودم براش میخوند رو زمزمه میکرد و ناروتو هم امروز هم این کارو کرد و ایتاچی نظرش به ناروتو جلب شد
ناروتو : آمادست قربان
ناروتو صبحانه رو روی میز جلوی ایتاچی گذاشت و خودش هم ایستاد همون لحظه ایتاچی گفت
ایتاچی : ناروتو بیا بشین خودت هم بخور
ناروتو : اما نمیتونم قربان شم-
ایتاچی : گفتم بیا بشین
ناروتو : چشم
ناروتو جلوی صندلی ایتاچی نشست و اول منتظر موند که ایتاچی شروع کنه و خودش هم کمی غذا خورد و بعد از اینکه غذا تموم شد ناروتو خواست بلند بشه و ظرف هارو بشوره که ایتاچی مو دست ناروتو رو گرفت و گفت
ایتاچی : وایسا قبل از اینکه بری میخواستم ی چیزی بهت بگم وقتی داشتی غذا درست میکردی داشتی آهنگ میخوندی ؟
ناروتو : ب...بله قربان
ایتاچی : خیلی خب باشه
ناروتو داخل ذهنش : « مرتیکه ی هول حالم ازش بهم میخوره مث صگ فقط سوال میپرسه داداش یکمم مراعات کن درسته بهت بدهکارم ولی قبول نشد دیگه اینقدر زر زر کنی »
ناروتو همین افکار رو داخل ذهنش داشت و شروع به شستن ظرف ها میکرد تا اینکه ایتاچی بلند شد و کنش رو پوشید و گفت
ایتاچی : بعد از اینکه طرف هارو شستی لباست رو عوض کن و بیا پایین
ناروتو : چشم قربان
ناروتو خیلی سریع ظرف هارو شست و لباسش رو عوض کرد و رفت پایین و سوار ماشین ایتاچی شد
ایتاچی : چقدر زود اومدی
ناروتو : قربان من نباید شما رو معتل منم مگه نه ؟
ایتاچی : آفرین به این اخلاقت پسر خوب
بعد از این مکالمه یا کوتاه ایتاچی حین رانندگی نیم نگاهی به دست های ناروتو انداخت که ناروتو داشت با انگشت شستش یکی دیگه از انگشت هاشو فشار میداد تا اینکه ایتاچی گفت
ایتاچی : ببینیم چرا داری دستت رو فشار میدی ؟
ناروتو : اوه عام خب این وقتی داشتم ظرف هارو میشستم دستمو بریدن چیزی نیست قربان
ایتاچی : هوم
ایتاچی دیگه چیزی نگفت و خیلی سریع رسیدن به پاساژ و قبل از اینکه ناروتو پیاده بشه ایتاچی گفت
ایتاچی : امشب نمیخواد خودت تنها بری خونه میام دنبالت باید بیای خونه ی من کار دارم باهات
ناروتو : چ....شم قربان
ناروتو پیاده شد و در رو بست و وارد پاساژ شد و حین بالا رفتن دوباره داشت فحش اون ایتاچی خدا زده میداد
ناروتو : « ایتاچی ایتاچی ایتاچی معلوم نیست چند سالشه این م....نده آخه چرا اینقدر عمر و نهی میکنه دست من بود یکی میخوابوندم تو گوشش « کف گرگی ✨ » یعنی کوه تو صورتت اصلا چرا باید برم خونه ی اون مرتیکه منحرف ولی باید برم....»
خب بچه ها اینم از این پارت بازم پارت میدم فقط باید ی نکته رو بگم که... نه ولش کن هیجان داستان میره بزار برای پارت بعدی ✨
پشت پنجره های خاموش
ناروتو : آه اینقدر به اون ایتاچی عوضی فکر کردم سرم درد گرفت برم بخوابم دیگه
ناروتو به سمت اتاق رفت و روی تخت دراز کشید و خیلی سریع خوابش برد حتی لباس هاشو رو هم عوض نکرد...
فردا صبح
ناروتو ساعت ۸ بیدار شد و اولین چیزی که توجه ناروتو رو جلب کرد صدایی از داخل هال بود آروم از روی تخت بلند شد و درحالی که داشت چشم هاش رو میمالید به سمت هال میرفت وقتی از اتاق خارج شد ی مرد قد بلند که همه چیزی سیاه بود رو دید و افتاد عقب و گفت
ناروتو : بسم الله رحمان رحیم تو کی ؟ اینکا چیکار میکنی ؟
مرد همون لحظه برگشت و وقتی ناروتو صورتش رو دید گفت
ناروتو : وای ببخشید قربان نفهمیدم شمایید
ایتاچی : خیلی خب اشکالی نداره بیا داخل آشپزخونه ببینیم میخواستم ی چیزی بهت بگم
ناروتو با ترس همیشگی که از ایتاچی داشت از جاش بلند شد و رفت داخل آشپزخونه و با اینکه سرش پایین بود به ایتاچی گفت
ناروتو : بله قربان
ایتاچی : ناروتو وقتی با من داری حرف میزنی سرت رو بالا کن
ناروتو با اینکه میترسید به صورت بی احساس ایتاچی نگاه بکنه سرش رو به زور بالا کرد و سعی کرد قیافه ی عادی داشته باشه
ایتاچی : حالا خوب شد میدونی مخواستم باهات ی قراردادی رو ببندم
ناروتو : چی قربان ؟
ایتاچی : آره یا قرارداد میخوام که از این به بعد من هرچی میگم بگی چشم و بی چون و چرا انجامش بدی باشه ؟
ناروتو : فهمیدم قربان
ایتاچی : خب حالا هم میخوام برام یه صبحانه مفصل درست کنی خودمم میرسونمت تا دم پاساژ برات وسایل تو یخچال هم خریدم
ناروتو داخل ذهنش : « یعنی ایتاچی ایتاچی چیزم دهنت تو چرا اینقدر د...سی ها پدصگ عن آقا به قول خودش قربان 😐 » چشم قربان
ایتاچی روی صندلی میز ناهار خوری نشست و منتظر موند تا ناروتو غذا رو درست کنه ناروتو هم مثل همیشه عادی شروع کرد به پختن صبحانه کرد ولی خب ناروتو ی عادت خاص داشت اون موقع غذا درست کردن همیشه شعر کوتاهی که مادرش وقتی بچه بودم براش میخوند رو زمزمه میکرد و ناروتو هم امروز هم این کارو کرد و ایتاچی نظرش به ناروتو جلب شد
ناروتو : آمادست قربان
ناروتو صبحانه رو روی میز جلوی ایتاچی گذاشت و خودش هم ایستاد همون لحظه ایتاچی گفت
ایتاچی : ناروتو بیا بشین خودت هم بخور
ناروتو : اما نمیتونم قربان شم-
ایتاچی : گفتم بیا بشین
ناروتو : چشم
ناروتو جلوی صندلی ایتاچی نشست و اول منتظر موند که ایتاچی شروع کنه و خودش هم کمی غذا خورد و بعد از اینکه غذا تموم شد ناروتو خواست بلند بشه و ظرف هارو بشوره که ایتاچی مو دست ناروتو رو گرفت و گفت
ایتاچی : وایسا قبل از اینکه بری میخواستم ی چیزی بهت بگم وقتی داشتی غذا درست میکردی داشتی آهنگ میخوندی ؟
ناروتو : ب...بله قربان
ایتاچی : خیلی خب باشه
ناروتو داخل ذهنش : « مرتیکه ی هول حالم ازش بهم میخوره مث صگ فقط سوال میپرسه داداش یکمم مراعات کن درسته بهت بدهکارم ولی قبول نشد دیگه اینقدر زر زر کنی »
ناروتو همین افکار رو داخل ذهنش داشت و شروع به شستن ظرف ها میکرد تا اینکه ایتاچی بلند شد و کنش رو پوشید و گفت
ایتاچی : بعد از اینکه طرف هارو شستی لباست رو عوض کن و بیا پایین
ناروتو : چشم قربان
ناروتو خیلی سریع ظرف هارو شست و لباسش رو عوض کرد و رفت پایین و سوار ماشین ایتاچی شد
ایتاچی : چقدر زود اومدی
ناروتو : قربان من نباید شما رو معتل منم مگه نه ؟
ایتاچی : آفرین به این اخلاقت پسر خوب
بعد از این مکالمه یا کوتاه ایتاچی حین رانندگی نیم نگاهی به دست های ناروتو انداخت که ناروتو داشت با انگشت شستش یکی دیگه از انگشت هاشو فشار میداد تا اینکه ایتاچی گفت
ایتاچی : ببینیم چرا داری دستت رو فشار میدی ؟
ناروتو : اوه عام خب این وقتی داشتم ظرف هارو میشستم دستمو بریدن چیزی نیست قربان
ایتاچی : هوم
ایتاچی دیگه چیزی نگفت و خیلی سریع رسیدن به پاساژ و قبل از اینکه ناروتو پیاده بشه ایتاچی گفت
ایتاچی : امشب نمیخواد خودت تنها بری خونه میام دنبالت باید بیای خونه ی من کار دارم باهات
ناروتو : چ....شم قربان
ناروتو پیاده شد و در رو بست و وارد پاساژ شد و حین بالا رفتن دوباره داشت فحش اون ایتاچی خدا زده میداد
ناروتو : « ایتاچی ایتاچی ایتاچی معلوم نیست چند سالشه این م....نده آخه چرا اینقدر عمر و نهی میکنه دست من بود یکی میخوابوندم تو گوشش « کف گرگی ✨ » یعنی کوه تو صورتت اصلا چرا باید برم خونه ی اون مرتیکه منحرف ولی باید برم....»
خب بچه ها اینم از این پارت بازم پارت میدم فقط باید ی نکته رو بگم که... نه ولش کن هیجان داستان میره بزار برای پارت بعدی ✨
- ۱۲۶
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط