دختر اشکاشو پاک کرد و بازوی همسرشو گرفت
Part ۲۵
دختر اشکاشو پاک کرد و بازوی همسرشو گرفت...
+پاشو....پاشو باید یه کاری بکنیم!
پسرو روی مبل نشوند و لیوان ابو داد دستش....دستاش میلرزید و حرف نمیزد....تا حالا توی این وضعیت ندیده بودش!!
+خیلی خب...حالا بهم بگو چیشد....چرا میخواست تو رو بکشه؟؟
_از دستم عصبانی شد!!......یقمو گرفت....چسبوندم به دیوار....داشتم خفه میشدم!!....نباید میزاشتم اونکارو بکنه نه!؟؟
+خیلی خب...باشه...بخور
_نااونا.....من خوشحالم....دیگه کسی نیست سرزنشم کنه!!
+...الان چیکار کنیم؟؟؟اولین نفر میان سراغ تو...
+(با صدای در جفتمون از ترس تکون نمیخوردیم....نمیتونستم حرف بزنم یا برم درو باز کنم..یکی دو دقیقه گذشت و شخص پشت در قصد ترک کردن اینجا رو نداشت.....خواستم برم بازش کنم که کوک منو گرفت و نشوندم روی زمین....
_کجا میری؟دیوونه شدی؟نباید درو باز کنی....وایسا تا بره
+هرچی فرار کنی بدتر میشه...برو لباستو عوض کن من میرم ببینم چیکار داره...
با قدمای لرزون رفتم سمت درو نفس عمیق کشیدم....دستگیره رو چرخوندمو با قیافه ی تعجب کرده ی یون سو رو به رو شدم....
+هوففف...تویی؟....بیا تو
√(اومدن داخل)پس میخواستی کی باشه؟
دست پسر کوچیکشو ول کرد و نشست روی مبل
+چ...چیزی شده؟....چرا ته سوک الان خواب نیست؟
√نصف شب پرواز داریم به المان....گفتم قبل از اینکه بریم بیارمش تورو ببینه...
+ا..آها....اره....کار خوبی کردی...
مرد با تعجب به خواهر و شوهر خواهرش که از اتاق اومد بیرون نگاه میکرد....انگار اصلا از
دیدنش خوشحال نشده بودن...
√چیزی شده نااون؟....چرا اینقد رنگت پریده؟
+ن...نه چیزی نیست...فکر کنم خستم....
=عمه....میشه برم دستشویی؟
+ا..اره...بیا ببرمت...
نااون با برادر زادش رفت سمت دستشویی و دو تا مرد توی سالنو تنها گذاشت...
√بازم دعوا کردید؟
_د...دعوا.....نه...
دختر اشکاشو پاک کرد و بازوی همسرشو گرفت...
+پاشو....پاشو باید یه کاری بکنیم!
پسرو روی مبل نشوند و لیوان ابو داد دستش....دستاش میلرزید و حرف نمیزد....تا حالا توی این وضعیت ندیده بودش!!
+خیلی خب...حالا بهم بگو چیشد....چرا میخواست تو رو بکشه؟؟
_از دستم عصبانی شد!!......یقمو گرفت....چسبوندم به دیوار....داشتم خفه میشدم!!....نباید میزاشتم اونکارو بکنه نه!؟؟
+خیلی خب...باشه...بخور
_نااونا.....من خوشحالم....دیگه کسی نیست سرزنشم کنه!!
+...الان چیکار کنیم؟؟؟اولین نفر میان سراغ تو...
+(با صدای در جفتمون از ترس تکون نمیخوردیم....نمیتونستم حرف بزنم یا برم درو باز کنم..یکی دو دقیقه گذشت و شخص پشت در قصد ترک کردن اینجا رو نداشت.....خواستم برم بازش کنم که کوک منو گرفت و نشوندم روی زمین....
_کجا میری؟دیوونه شدی؟نباید درو باز کنی....وایسا تا بره
+هرچی فرار کنی بدتر میشه...برو لباستو عوض کن من میرم ببینم چیکار داره...
با قدمای لرزون رفتم سمت درو نفس عمیق کشیدم....دستگیره رو چرخوندمو با قیافه ی تعجب کرده ی یون سو رو به رو شدم....
+هوففف...تویی؟....بیا تو
√(اومدن داخل)پس میخواستی کی باشه؟
دست پسر کوچیکشو ول کرد و نشست روی مبل
+چ...چیزی شده؟....چرا ته سوک الان خواب نیست؟
√نصف شب پرواز داریم به المان....گفتم قبل از اینکه بریم بیارمش تورو ببینه...
+ا..آها....اره....کار خوبی کردی...
مرد با تعجب به خواهر و شوهر خواهرش که از اتاق اومد بیرون نگاه میکرد....انگار اصلا از
دیدنش خوشحال نشده بودن...
√چیزی شده نااون؟....چرا اینقد رنگت پریده؟
+ن...نه چیزی نیست...فکر کنم خستم....
=عمه....میشه برم دستشویی؟
+ا..اره...بیا ببرمت...
نااون با برادر زادش رفت سمت دستشویی و دو تا مرد توی سالنو تنها گذاشت...
√بازم دعوا کردید؟
_د...دعوا.....نه...
- ۱.۸k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط