رمانعشق مثلثی
رمان؟عشق مثلثی
پارت؟13
(اسپانیا=ساعت 3:25 PM)
*روی زمین سرد خوابم برده بود،با صدای در بیدار شدم،اقای پارک اومد کنارم روی زمین نشست و تک خنده ای کرد*
جیمین:بلند شو..غرق اب دهنت شدی
ا/ت:ببخشید(میشینم)
*چشم سمت چپم رو مالیدم،بهش نگاه کردم،نمیدونم چرا..ولی..هنوز جذاب بود..اون موهای زرد،لبای صورتیش،چشماش..بینیش..نمیتونم بین جیمین و یونگی یکی رو انتخاب کنم..جیمین کراشم بوده..یونگی هم کسی که عاشقشم..چیکار کنم؟*
جیمین:چیزی شده؟
ا/ت:ها...ها نه
جیمین:لباست رو چند دقیقه دیگه خانم جو میاره
ا/ت:ممنون
*بلند شدم،دستمال کاغذی رو برداشتم و اب دهنم رو پاک کردم،رفتم اب حموم رو باز کردم و وان توی حموم رو پر اب کردم،اقای پارک هنوز روی زمین نشسته بود،پس..رفتم توی حموم لباسام رو در اوردم،در رو قفل کردم و نشستم توی وان،اروم اشک ریختم،اقای پارک رو دوست داشتم،اما دلم خیلی برای یونگی تنگ شده بود*
(اسپانیا=ساعت 8:13 PM)
*وارد مهمونی شدیم،دستم دور دست اقای پارک حلقه بود،وقتی وارد شدم کفش پاشنه بلندم صدای تق تقش به گوشم میرسید،چند نفر اومدن و باهامون سلام کردن،لبخند زدم و باهاشون حرف میزدم،یهو یونگی رو دیدم،وایسا..اون چرا اومده؟
اما..خیلی خوشتیپ شده بود،کت شلوار مشکی رنگش عالی بود،خیلی جذاب شده بود،اما داشت بغضم میترکید،کاش میشد..منم برم پیشش*
ا/ت:عـ...عزیزم
جیمین:چیشده؟
ا/ت:مـ..من باید برم دستشویی..
جیمین:میخوای بیام؟
ا/ت:خودم میتونم..
*رفتم سمت دستشویی،در رو بستم،قفل کردم،تا میتونستم گریه کردم،دستم رو روی قلبم گذاشتم و فشارش دادم*
ا/ت:بـ..بابا(گریه)
فلش بک به یک هفته قبل
ا/ت:وای..اینجا وقتی بچه بودم با بابام اومده بودم
یونگی:اینجا..اولین باری بود که هم رو دیدیم..
ا/ت:چی؟؟
یونگی:اینجا..وقتی خیلی کوچیک بودیم هم رو دیدیم،یادمه داشتی گل های نیلوفر ابی رو میشمردی،منم برات ی گل لاله صورتی کندم و دادم بهت
ا/ت:ت..تو خودتی؟
یونگی:اوم..
ا/ت:چرا تا الان چیزی نگفتی؟یعنی..عمو جک بابای توعه؟
یونگی:اره..(لبخند)
ا/ت:پس..
یونگی:اره..این همه مدت هرروز میومدم رستوران تا ازت محافظت کنم..بابات گفته بود و...کم کم عاشقت شدم
ا/ت:(لبخند)
اتمام فلش بک
ا/ت:بابا..کمکم کن(گریه)
*دستم رو روی شکمم گذاشتم،گریه کردم*
فلش بک به یک هفته قبل(ههییی😂)
*پاهام دور کمر یونگی حلقه بود،من کاملا هوشیار بودم،اما اون کاملا مست بود،لبام رو میبوسید و ول نمیکرد،البته لبای اونم واقعا خوشمزه بود،منو گذاشت رو تخت،رف کـ/ـاندوم بیاره،صداش کردم*
ا/ت:یونگی..
یونگی:عجله نکن..
ا/ت:ما..میتونیم بدون اونم انجام بدیم..
*یونگی لبخند شیطانی زد،اومد نزدیکم،از حرفم پشمون شدم،خواستم بگم نه اما سریع انجامش داد*
پایان فلش بک
ا/ت:دیگه..نمیتونم(گریه)
ا/ت:بابا..کمکم کن(گریه)
(اسپانیا=ساعت 8:20 PM)
*از دستشویی اومدم بیرون،یونگی دم در وایساده بود،چسبوندم به دیوار*
یونگی:هی هی..حالت خوبه؟چیشده؟چرا اینجایی؟
ا/تت:ولم کن..
جیمین:ا/ت..
*صدای داد اقای پارک از دور اومد،سیلی محکمی به یونگی زدم،ای کاش دستم بشکنه،داد زدم*
ا/ت:من دوستت ندارم..
جیمین:عزیزم؟هنوز اینجایی؟
یونگی:چی؟(تعجب)
ا/ت:عزیزم..بریم پیش بقیه؟
جیمین:بیا عشقم..
ادامه دارد...
پارت؟13
(اسپانیا=ساعت 3:25 PM)
*روی زمین سرد خوابم برده بود،با صدای در بیدار شدم،اقای پارک اومد کنارم روی زمین نشست و تک خنده ای کرد*
جیمین:بلند شو..غرق اب دهنت شدی
ا/ت:ببخشید(میشینم)
*چشم سمت چپم رو مالیدم،بهش نگاه کردم،نمیدونم چرا..ولی..هنوز جذاب بود..اون موهای زرد،لبای صورتیش،چشماش..بینیش..نمیتونم بین جیمین و یونگی یکی رو انتخاب کنم..جیمین کراشم بوده..یونگی هم کسی که عاشقشم..چیکار کنم؟*
جیمین:چیزی شده؟
ا/ت:ها...ها نه
جیمین:لباست رو چند دقیقه دیگه خانم جو میاره
ا/ت:ممنون
*بلند شدم،دستمال کاغذی رو برداشتم و اب دهنم رو پاک کردم،رفتم اب حموم رو باز کردم و وان توی حموم رو پر اب کردم،اقای پارک هنوز روی زمین نشسته بود،پس..رفتم توی حموم لباسام رو در اوردم،در رو قفل کردم و نشستم توی وان،اروم اشک ریختم،اقای پارک رو دوست داشتم،اما دلم خیلی برای یونگی تنگ شده بود*
(اسپانیا=ساعت 8:13 PM)
*وارد مهمونی شدیم،دستم دور دست اقای پارک حلقه بود،وقتی وارد شدم کفش پاشنه بلندم صدای تق تقش به گوشم میرسید،چند نفر اومدن و باهامون سلام کردن،لبخند زدم و باهاشون حرف میزدم،یهو یونگی رو دیدم،وایسا..اون چرا اومده؟
اما..خیلی خوشتیپ شده بود،کت شلوار مشکی رنگش عالی بود،خیلی جذاب شده بود،اما داشت بغضم میترکید،کاش میشد..منم برم پیشش*
ا/ت:عـ...عزیزم
جیمین:چیشده؟
ا/ت:مـ..من باید برم دستشویی..
جیمین:میخوای بیام؟
ا/ت:خودم میتونم..
*رفتم سمت دستشویی،در رو بستم،قفل کردم،تا میتونستم گریه کردم،دستم رو روی قلبم گذاشتم و فشارش دادم*
ا/ت:بـ..بابا(گریه)
فلش بک به یک هفته قبل
ا/ت:وای..اینجا وقتی بچه بودم با بابام اومده بودم
یونگی:اینجا..اولین باری بود که هم رو دیدیم..
ا/ت:چی؟؟
یونگی:اینجا..وقتی خیلی کوچیک بودیم هم رو دیدیم،یادمه داشتی گل های نیلوفر ابی رو میشمردی،منم برات ی گل لاله صورتی کندم و دادم بهت
ا/ت:ت..تو خودتی؟
یونگی:اوم..
ا/ت:چرا تا الان چیزی نگفتی؟یعنی..عمو جک بابای توعه؟
یونگی:اره..(لبخند)
ا/ت:پس..
یونگی:اره..این همه مدت هرروز میومدم رستوران تا ازت محافظت کنم..بابات گفته بود و...کم کم عاشقت شدم
ا/ت:(لبخند)
اتمام فلش بک
ا/ت:بابا..کمکم کن(گریه)
*دستم رو روی شکمم گذاشتم،گریه کردم*
فلش بک به یک هفته قبل(ههییی😂)
*پاهام دور کمر یونگی حلقه بود،من کاملا هوشیار بودم،اما اون کاملا مست بود،لبام رو میبوسید و ول نمیکرد،البته لبای اونم واقعا خوشمزه بود،منو گذاشت رو تخت،رف کـ/ـاندوم بیاره،صداش کردم*
ا/ت:یونگی..
یونگی:عجله نکن..
ا/ت:ما..میتونیم بدون اونم انجام بدیم..
*یونگی لبخند شیطانی زد،اومد نزدیکم،از حرفم پشمون شدم،خواستم بگم نه اما سریع انجامش داد*
پایان فلش بک
ا/ت:دیگه..نمیتونم(گریه)
ا/ت:بابا..کمکم کن(گریه)
(اسپانیا=ساعت 8:20 PM)
*از دستشویی اومدم بیرون،یونگی دم در وایساده بود،چسبوندم به دیوار*
یونگی:هی هی..حالت خوبه؟چیشده؟چرا اینجایی؟
ا/تت:ولم کن..
جیمین:ا/ت..
*صدای داد اقای پارک از دور اومد،سیلی محکمی به یونگی زدم،ای کاش دستم بشکنه،داد زدم*
ا/ت:من دوستت ندارم..
جیمین:عزیزم؟هنوز اینجایی؟
یونگی:چی؟(تعجب)
ا/ت:عزیزم..بریم پیش بقیه؟
جیمین:بیا عشقم..
ادامه دارد...
- ۷۱۸
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط