part
part⑧
ویو جونگ سو
کارم تقریبا تموم شده بود
وسایلمو جمع کردم برگشتم که برم پیش یون وو که دیدم
جونگ سو«چطوری تو هر شرایطی میتونی بخوابی اخه»
نشستم پیش نیمکت
جونگ سو«یون وو...یون وو*اروم*»
خیلی خوابش سنگین بود
جونگ سو«هوی یون وو کری نمیشنوی*بلند،تقریبا داد زد*»
یون وو مثل گربه ای که روش آب ریتخه باشی از خواب پرید
یون وو«چیشد جنگ شده؟»
جونگ سو«نه برادر من پاشو بریم »
یون وو «مگه چقدر خوابیدم؟ ساعت چنده»
جونگ سو«نمیدونم چقدر خوابیدی ولی الان ساعت پنج و نیم
پاشو بریم نیای میرم میمونیا...حالا خود دانی»
یون وو«من خودمو نمیشناسم الان وایسا»
ویو جونگ سو
کارم تقریبا تموم شده بود
وسایلمو جمع کردم برگشتم که برم پیش یون وو که دیدم
جونگ سو«چطوری تو هر شرایطی میتونی بخوابی اخه»
نشستم پیش نیمکت
جونگ سو«یون وو...یون وو*اروم*»
خیلی خوابش سنگین بود
جونگ سو«هوی یون وو کری نمیشنوی*بلند،تقریبا داد زد*»
یون وو مثل گربه ای که روش آب ریتخه باشی از خواب پرید
یون وو«چیشد جنگ شده؟»
جونگ سو«نه برادر من پاشو بریم »
یون وو «مگه چقدر خوابیدم؟ ساعت چنده»
جونگ سو«نمیدونم چقدر خوابیدی ولی الان ساعت پنج و نیم
پاشو بریم نیای میرم میمونیا...حالا خود دانی»
یون وو«من خودمو نمیشناسم الان وایسا»
- ۵.۹k
- ۱۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط