part:18
اسم فیک:زخم های رقم خورده .
``بالاخره دیدمت ``
داخل عمارت نورانی و تزئین شده بود با قصر هیچ فرقی نداشت دسته های گل با تنوع های مختلف که دور پله ها و دیوارها پیچیده شده بود و صدای برخورد لیوان های جام شراب به همراه چنگال ها این سکوت جمع را کمی کاهش میداد.
فشار دستم رو دور بازوی اون مرد غریبه ای که نمیشناختم بیشتر کردم. به طرز باورنکردنی این مرد عجیب بهم آرامش میداد نه یه آرامش معمولی یه آرامش خاص که استرسم رو کم میکرد.
مرد منو به سمت میزی که چندنفر درحال بگو بخند بودن هدایت کرد لبخندی زدم و به جمع روی میز خیره موندم سه مرد و یک زن این زن اگه یادم باشه فک کنم زن همون کیم تهیونگ باشه البته این فقط حدس منه چون هنوز همه ی ما نقابی رو روی صورت داریم .
باید بهونه ی خوبی پیدا میکردم تا بتونم برم اون بالا و دنبال سرنخی از تهیونگ باشم پس به بهونه اینکه دل پیچه دارم از همون مردی که الان پارتنرم بود اجازه گرفتم اون خوب میدونست که دارم دروغ میگم اما بازم بهم اجازه داد که برم wcحتما اونم داره از این باری لذت میبره مگه نه؟
از سرویس برگشتم و دیدم تقلا کردن برای اینکه بتونم برم سمت اتاق ها بی فایده ست. همین که امیدمو از دست دادم یهو کل برق ها رفت صدای هیچکسی نمیومد مردم یکی یکی چراغ موبایلاشونو روشن کردن تا دید خودشونو از دست ندن منم با تمام حواسم آروم آروم از پله ها بالا رفتم تا کسی متوجه رفتنم نشه .
وارد اتاق اولی شدم همون اتاقی که تهیونگ برای جهیون آماده کرده بود اما حالا تبدیل به انباری شده بود .
+ازت متنفرم کیم تهیونگ خیلی خیلی متنفرم .
اتاق دوم هم خالی بود اما وقتی نگاهی گذرا به اتاق سوم انداختم تهیونگ رو دیدم که با دستش نقابش رو از روی صورتش برداشت و به زن روبه رویش خیره بود.
_گفتم داخل این مهمونی خوب نقش بازی کن یادت رفته هوم.
&نه منم خوب نقشمو بازی کردم.
تهیونگ از دیدن آروم بودن میرا(زنش)پوزخندی از عصبانیت زد از روی تخت بلند شد و به سمت میرا حرکت کرد.
_گفتم نقش بازی کن نه اینکه مثل ج*ن*د*ها کنارمن باشی .
تهیونگ انتظار داشت میرا الان گریه کند اما میرا فقط به چشمان سیاه و خالی تهیونگ نگاهی انداخت و انگاری سعی داشت به تهیونگ بفهماند که من زن قانونی تو هستم و تو نمیتونی درباره ی رفتارهای زنا شویی که بین ما رخ میدهد نظر بدی.
تهیونگ از عصبانیت دستش را بالا نگه داشت تا به گونه های ظریف میرا سیلی بزند اما همینکه خواست این کارا انجام دهد با دیدن جسم کوچکی لای در و برق آن چشم ها فهمید که دخترکش واقعا وارد این بازی شده است .
شرایط پارت بعد ۶۰ لایک ۳۰ کامنت ۱۶ بازنشر. نرسه نمیذارم گفته باشم🙂
ادامه دارد......
``بالاخره دیدمت ``
داخل عمارت نورانی و تزئین شده بود با قصر هیچ فرقی نداشت دسته های گل با تنوع های مختلف که دور پله ها و دیوارها پیچیده شده بود و صدای برخورد لیوان های جام شراب به همراه چنگال ها این سکوت جمع را کمی کاهش میداد.
فشار دستم رو دور بازوی اون مرد غریبه ای که نمیشناختم بیشتر کردم. به طرز باورنکردنی این مرد عجیب بهم آرامش میداد نه یه آرامش معمولی یه آرامش خاص که استرسم رو کم میکرد.
مرد منو به سمت میزی که چندنفر درحال بگو بخند بودن هدایت کرد لبخندی زدم و به جمع روی میز خیره موندم سه مرد و یک زن این زن اگه یادم باشه فک کنم زن همون کیم تهیونگ باشه البته این فقط حدس منه چون هنوز همه ی ما نقابی رو روی صورت داریم .
باید بهونه ی خوبی پیدا میکردم تا بتونم برم اون بالا و دنبال سرنخی از تهیونگ باشم پس به بهونه اینکه دل پیچه دارم از همون مردی که الان پارتنرم بود اجازه گرفتم اون خوب میدونست که دارم دروغ میگم اما بازم بهم اجازه داد که برم wcحتما اونم داره از این باری لذت میبره مگه نه؟
از سرویس برگشتم و دیدم تقلا کردن برای اینکه بتونم برم سمت اتاق ها بی فایده ست. همین که امیدمو از دست دادم یهو کل برق ها رفت صدای هیچکسی نمیومد مردم یکی یکی چراغ موبایلاشونو روشن کردن تا دید خودشونو از دست ندن منم با تمام حواسم آروم آروم از پله ها بالا رفتم تا کسی متوجه رفتنم نشه .
وارد اتاق اولی شدم همون اتاقی که تهیونگ برای جهیون آماده کرده بود اما حالا تبدیل به انباری شده بود .
+ازت متنفرم کیم تهیونگ خیلی خیلی متنفرم .
اتاق دوم هم خالی بود اما وقتی نگاهی گذرا به اتاق سوم انداختم تهیونگ رو دیدم که با دستش نقابش رو از روی صورتش برداشت و به زن روبه رویش خیره بود.
_گفتم داخل این مهمونی خوب نقش بازی کن یادت رفته هوم.
&نه منم خوب نقشمو بازی کردم.
تهیونگ از دیدن آروم بودن میرا(زنش)پوزخندی از عصبانیت زد از روی تخت بلند شد و به سمت میرا حرکت کرد.
_گفتم نقش بازی کن نه اینکه مثل ج*ن*د*ها کنارمن باشی .
تهیونگ انتظار داشت میرا الان گریه کند اما میرا فقط به چشمان سیاه و خالی تهیونگ نگاهی انداخت و انگاری سعی داشت به تهیونگ بفهماند که من زن قانونی تو هستم و تو نمیتونی درباره ی رفتارهای زنا شویی که بین ما رخ میدهد نظر بدی.
تهیونگ از عصبانیت دستش را بالا نگه داشت تا به گونه های ظریف میرا سیلی بزند اما همینکه خواست این کارا انجام دهد با دیدن جسم کوچکی لای در و برق آن چشم ها فهمید که دخترکش واقعا وارد این بازی شده است .
شرایط پارت بعد ۶۰ لایک ۳۰ کامنت ۱۶ بازنشر. نرسه نمیذارم گفته باشم🙂
ادامه دارد......
- ۳.۷k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط