چرا حرف منو باور نمیکنی
#چرا حرف منو باور نمیکنی
پارت ⁴⁸
ویو جیمین
داشتم پیام ها رو میخوندم و ات هم هی میگفت نخوندم بده به من و میخواد ازم بگیره و من از اون دور میکردم هر چتی که میخوندم منو عصبی میکرد و ناخدا آگاه گوشیش پرتش کرد رو زمین شکست
ات که ترسید و گوشی عزیزش که دید شکست گریه میکرد و جرعت نداشت حرف بزنه
جیمین: تو چطور جرعت کردی هااا (داد)
جیمین: مگه نمیدونستی نباید با پسر حرف بزنی چه برسه به چت
ات : خ.. خ خ خوب می میخواستم یک قضیه باهاش حل کنم
جیمین یک سیلی بهش زد ات افتاد زمین
جیمین : تو حق نداری با هیچ پسری حرف بزنی فهمیدیییییی ( آخرش داد زد )
ات گریه افتاده زمین 😭
ات : ب .. بب . ببخشید ..
جیمین نشست و از مو هاش گرفت
جیمین: معذرت خوای تو برای من هیچ فایدی نداره
ولش کرد
جمین : بزار مهمون ها برن
جیمین از اتاق رفته بیرون و از پله ها امد پایین
ع. ج : پسرم چیزی شوده
جیمین: نه عمو چیزی نیست
ع. ج : مطمئنی پسرم
جیمین : اره عمه مطمئن باش
بعد چند ساعتی که ۱۱.۵۳ شود همه رفتن خونهاشون
پ. ج: پسرم من امروز کار دارم بیرون تو و زنت اینجا بمونین باشه
جیمین: باشه کی میای
پ.ج: ساید فردا عصر میام حدود ۵ یا ۶ باشه
جیمین: باشه
پ.ج : خداحافظ پسر
جیمین: خداحافظ
.
.
.
....(*´-`*)
جیمین یاد ات کرد و رفت بالا و در میزد و دید ات هنوز هم داره گریه میکنه روی تخت
رفت پیشش و نشست پیشش ات سرشو بلند کرد و جیمین رو دید و هی به عقب بر میگشت و دیوار پشت سرش بود
ات: براچی امدی اینجا میخوای دوباره منو بزنی
جیمین: تقصیر خودته میدونی که نباید با هیچ پسری حرف بزنی
ات : آخه آخه اون فرق داره
جیمین: چه فرقی داره
ات: اون دوست پسر قبلیه
جیمین: دیگه چه بد تر وقتی من امد توی زندگیت باید باهاش کات میکردی
ات: می می میخوا میخواستم امروز باهاش کات کنم ولی تو نگذاشتی
جیمین : پس چرا هر چتی بهش میگفتی عشقم زندگیم یا نفسم هوم
ات : .....
جیمین: دیگه گوشیت شکست فردا یکی برات میخرم و یک سیم کارت جدید بگیرم و دیگه با اون پسر حرف نمیزنی
ات: واقعا برام میخری
جیمین: اره ولی باید یک چیزی بهم بدی
ات : چی
......
اسمات هست نمیدونم اولین بارمه که مینویسم توی کامت میزارم پارت بعدی
پارت ⁴⁸
ویو جیمین
داشتم پیام ها رو میخوندم و ات هم هی میگفت نخوندم بده به من و میخواد ازم بگیره و من از اون دور میکردم هر چتی که میخوندم منو عصبی میکرد و ناخدا آگاه گوشیش پرتش کرد رو زمین شکست
ات که ترسید و گوشی عزیزش که دید شکست گریه میکرد و جرعت نداشت حرف بزنه
جیمین: تو چطور جرعت کردی هااا (داد)
جیمین: مگه نمیدونستی نباید با پسر حرف بزنی چه برسه به چت
ات : خ.. خ خ خوب می میخواستم یک قضیه باهاش حل کنم
جیمین یک سیلی بهش زد ات افتاد زمین
جیمین : تو حق نداری با هیچ پسری حرف بزنی فهمیدیییییی ( آخرش داد زد )
ات گریه افتاده زمین 😭
ات : ب .. بب . ببخشید ..
جیمین نشست و از مو هاش گرفت
جیمین: معذرت خوای تو برای من هیچ فایدی نداره
ولش کرد
جمین : بزار مهمون ها برن
جیمین از اتاق رفته بیرون و از پله ها امد پایین
ع. ج : پسرم چیزی شوده
جیمین: نه عمو چیزی نیست
ع. ج : مطمئنی پسرم
جیمین : اره عمه مطمئن باش
بعد چند ساعتی که ۱۱.۵۳ شود همه رفتن خونهاشون
پ. ج: پسرم من امروز کار دارم بیرون تو و زنت اینجا بمونین باشه
جیمین: باشه کی میای
پ.ج: ساید فردا عصر میام حدود ۵ یا ۶ باشه
جیمین: باشه
پ.ج : خداحافظ پسر
جیمین: خداحافظ
.
.
.
....(*´-`*)
جیمین یاد ات کرد و رفت بالا و در میزد و دید ات هنوز هم داره گریه میکنه روی تخت
رفت پیشش و نشست پیشش ات سرشو بلند کرد و جیمین رو دید و هی به عقب بر میگشت و دیوار پشت سرش بود
ات: براچی امدی اینجا میخوای دوباره منو بزنی
جیمین: تقصیر خودته میدونی که نباید با هیچ پسری حرف بزنی
ات : آخه آخه اون فرق داره
جیمین: چه فرقی داره
ات: اون دوست پسر قبلیه
جیمین: دیگه چه بد تر وقتی من امد توی زندگیت باید باهاش کات میکردی
ات: می می میخوا میخواستم امروز باهاش کات کنم ولی تو نگذاشتی
جیمین : پس چرا هر چتی بهش میگفتی عشقم زندگیم یا نفسم هوم
ات : .....
جیمین: دیگه گوشیت شکست فردا یکی برات میخرم و یک سیم کارت جدید بگیرم و دیگه با اون پسر حرف نمیزنی
ات: واقعا برام میخری
جیمین: اره ولی باید یک چیزی بهم بدی
ات : چی
......
اسمات هست نمیدونم اولین بارمه که مینویسم توی کامت میزارم پارت بعدی
- ۱۷۲
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط