{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رایحه پنهان»

«رایحه پنهان»

psrt 5

روی تخت نشست و به غذای داخل سینی نگاه کرد.
بوی غذا خوب بود و واقعاً گرسنه بود، اما مثل همیشه معده‌ش اجازه نمی‌داد مقدار زیادی غذا بخوره.
چند لقمه‌ی کوچیک خورد و بعد از مدتی قاشق رو کنار گذاشت.
باقی غذا تقریباً دست‌نخورده مونده بود.
تهیونگ آه آرومی کشید.
«بازم نتونستم بیشتر بخورم...»
سینی رو کنار گذاشت و کمی آب نوشید.
حدود یه ساعت بعد، همون خدمتکار برای بردن ظرف‌ها برگشت.
تهیونگ سینی رو تحویلش داد.
خدمتکار نگاهی کوتاه به ظرف تقریباً پر انداخت، اما چیزی نپرسید.
بعد از رفتنش، تهیونگ دوباره روی تخت دراز کشید.
دست‌هاش رو زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد.
«فردا اولین روز کاریمه...»
نفس آرومی کشید.
امیدوار بود بتونه از پس همه‌ی وظایفی که توی دفترچه نوشته شده بود بربیاد.
چشم‌هاش کم‌کم سنگین شدن.
توی ذهنش یه آهنگ آروم رو زمزمه می‌کرد و همون‌طور که لبخند خیلی کمرنگی روی لبش بود، خوابش برد.
همون موقع...
جونگ‌هیون بعد از مرتب کردن سر و وضعش از اتاق بیرون اومد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که لوسیفر خودش رو به پاهاش مالید.
جونگ‌هیون خم شد و بغلش کرد.
دستی روی سرش کشید و با لحن آرومی گفت:
کجا بودی امروز، لوسیفر؟
گربه فقط یه میوی کوتاه کرد.
جونگ‌هیون لبخند محوی زد.
انگار امروز حسابی سرت شلوغ بوده.
گربه فقط خرخر آرومی کرد و خودش رو بیشتر توی بغل جونگ‌هیون جمع کرد.
جونگ‌هیون با گربه توی بغلش راهی سالن غذاخوری شد.
هنوز ننشسته بود که صدای باز شدن در ورودی عمارت بلند شد.
نگاهش رو به سمت در چرخوند.
جونگکوک وارد شد.
مثل همیشه، بوی تند الکل قبل از خودش وارد سالن شده بود.
اخم جونگ‌هیون درهم رفت.
-چند بار باید بهت بگم با بوی الکل وارد این خونه نشو؟
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهش کنه، پوزخند زد.
-به تو ربطی نداره.
جونگ‌هیون نفس کلافه‌ای کشید.
-حداقل وقتی وارد این عمارت میشی، یه کم به بقیه احترام بذار.
جونگکوک جواب دیگه‌ای نداد و بی‌حرف روی صندلی نشست.
چند دقیقه بعد، شام سرو شد.
فضای سالن کاملاً ساکت بود و فقط صدای قاشق و چنگال شنیده می‌شد.
بعد از تموم شدن شام، هر دو از جاشون بلند شدن و بدون حرف اضافه‌ای به سمت اتاق‌های خودشون رفتن.
جونگ‌هیون بعد از عوض کردن لباس‌هاش روی تخت دراز کشید.
دستش رو روی پیشونیش گذاشت و چشم‌هاش رو بست.
اما درست قبل از اینکه خوابش ببره، دوباره تصویر همون خدمتکار جدید توی ذهنش اومد
همون لبخند آروم...
جونگ‌هیون با کلافگی چشم‌هاش رو باز کرد.
«عجیبه...»
زیر لب زمزمه کرد و چند لحظه بعد، بالاخره خوابش برد.

بچه هااا این پارت رو به افتخار اینکه داستانمون تو اکسپلور رفت گذاشتممم امید وارم لذت ببرید خوشگلای من!🥹🤏🏻🍓
دیدگاه ها (۳)

🥺🤏🏻

«رایحه پنهان»part 4این هیکل ظریف، بیشتر به یه دانشجو می‌خورد...

«رایحه پنهان»part 317:28تهیونگ آروم پلک‌هاش رو از هم باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط