«رایحه پنهان»
«رایحه پنهان»
part 4
این هیکل ظریف، بیشتر به یه دانشجو میخورد تا یه خدمتکار.
جونگهیون چند لحظه نگاهش کرد.
- خوش اومدی.
مکث کوتاهی کرد.
- من جئون جونگهیونم.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد و دوباره برای احترام تعظیم کرد.
- باعث افتخاره، ارباب.
جونگهیون ناخودآگاه چند ثانیه به لبخندش خیره موند.
لبخند سادهای بود...
اما یه آرامش عجیبی داشت.
انگار چیزی توی اون چهرهی آروم باعث میشد برای چند لحظه ذهنش از شلوغیهای همیشگی فاصله بگیره.
خودش هم از اینکه اینقدر خیره مونده بود، تعجب کرد و سریع نگاهش رو کنار کشید.
- اسمت چیه؟
- کیم تهیونگ.
جونگهیون آروم سر تکون داد.
- از آشناییت خوشحالم، تهیونگ.
بعد نگاهش رو به گربهای که کنار پاش ایستاده بود انداخت.
- اسمش لوسیفره. هر وقت دیدیش، میتونی باهاش بازی کنی.
صورت تهیونگ از ذوق روشن شد.
- واقعاً؟ خیلی ممنونم، ارباب!
جونگهیون فقط لبخند محوی زد.
- خواهش میکنم.
بعد بدون حرف دیگهای به سمت عمارت راه افتاد.
همین که وارد سالن شد، چند تا از خدمتکارها دست از کار کشیدن و برای احترام سر خم کردن.
جونگهیون هم در جواب فقط گفت:
- خسته نباشید.
و مستقیم راهی اتاق خودش شد.
چند دقیقه بعد، دوش گرفت، لباس راحتی پوشید و روی تخت نشست.
اما هرچقدر سعی میکرد ذهنش رو درگیر کارهای عقبافتادهش کنه...
تصویر همون پسر دوباره جلوی چشمش میاومد.
همون لبخند آروم.
همون صدای مودب.
کلافه دستی بین موهاش کشید.
«چرا انقدر بهش فکر میکنم؟»
خودش هم جواب این سؤال رو نمیدونست.
تازه چند دقیقه بود که دیده بودش.
تهیونگ تا وقتی جونگهیون از نظرش ناپدید نشد، همونطور به مسیر رفتنش نگاه کرد.
«پس اون یکی از اربابهای اینجاست...»
برخلاف چیزی که قبل از اومدنش تصور کرده بود، جونگهیون خیلی آروم و مؤدب به نظر میرسید.
حداقل خیلی خوشبرخوردتر از سرخدمتکار بداخلاقی بود که صبح دیده بود.
همین فکر باعث شد لبخند کوچیکی روی لبش بشینه.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهش رو جلب کرد، گربهای بود که دوباره خودش رو به پاهاش میمالید.
تهیونگ خم شد و با خنده نوازشش کرد.
- باز اومدی پیش من؟
لوسیفر یه میوی آروم کرد.
- تو خیلی بامزهای، میدونی؟
گربه خودش رو بیشتر به دستش مالید.
تهیونگ هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
دوباره بغلش کرد و مشغول نوازش کردنش شد.
چند دقیقه بعد، هر دو روی چمنها دنبال هم میدویدن و تهیونگ هر بار که گربه ناگهانی مسیرش رو عوض میکرد، با خنده دنبالش میرفت.
جونگهیون از وقتی وارد اتاقش شده بود، چند بار بیدلیل حواسش پرت شده بود.
هر بار که میخواست به کارهای عقبافتادهش فکر کنه، ذهنش دوباره برمیگشت سمت حیاط.
سمت همون پسر تازهوارد.
کلافه دستی به موهاش کشید.
«چرا انقدر بهش فکر میکنم؟»
نه چیز خاصی ازش میدونست، نه حتی فرصت کرده بود درست باهاش آشنا بشه.
با این حال، تصویرش به شکل عجیبی توی ذهنش مونده بود.
برای عوض کردن حالوهوای خودش از جاش بلند شد و وارد بالکن شد.
نسیم خنکی میوزید.
دستهاش رو روی نرده گذاشت و نگاهی به حیاط انداخت.
چند ثانیه بعد...
دوباره همون منظره رو دید.
تهیونگ هنوز روی چمنها نشسته بود و لوسیفر رو نوازش میکرد.
گوشهی لب جونگهیون ناخودآگاه کمی بالا رفت.
خودش هم نفهمید چرا، اما به جای برگشتن به اتاق، روی صندلی بالکن نشست و چند دقیقه همونجا موند.
کمکم آسمون از نارنجی غروب به تاریکی شب رسید.
بعد از چند ساعت بازی، هم تهیونگ خسته شده بود، هم لوسیفر.
تهیونگ گربه رو بغل کرد و آروم به سمت عمارت راه افتاد.
همین که وارد سالن شد، لوسیفر از بغلش پایین پرید و با سرعت از پلهها بالا رفت.
تهیونگ خندهی آرومی کرد.
- برو پیش صاحبت، شیطون.
چند لحظه رفتنش رو نگاه کرد و بعد خودش هم راهی اتاقش شد.
هنوز چند دقیقه از ورودش نگذشته بود که صدای تقهای از پشت در بلند شد.
تق... تق...
تهیونگ در رو باز کرد.
سه نفر از خدمتکارها پشت در بودن و یکی از اونها سینی شام رو جلو آورد.
• شامتون.
- ممنون.
سینی رو گرفت و در رو بست
part 4
این هیکل ظریف، بیشتر به یه دانشجو میخورد تا یه خدمتکار.
جونگهیون چند لحظه نگاهش کرد.
- خوش اومدی.
مکث کوتاهی کرد.
- من جئون جونگهیونم.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد و دوباره برای احترام تعظیم کرد.
- باعث افتخاره، ارباب.
جونگهیون ناخودآگاه چند ثانیه به لبخندش خیره موند.
لبخند سادهای بود...
اما یه آرامش عجیبی داشت.
انگار چیزی توی اون چهرهی آروم باعث میشد برای چند لحظه ذهنش از شلوغیهای همیشگی فاصله بگیره.
خودش هم از اینکه اینقدر خیره مونده بود، تعجب کرد و سریع نگاهش رو کنار کشید.
- اسمت چیه؟
- کیم تهیونگ.
جونگهیون آروم سر تکون داد.
- از آشناییت خوشحالم، تهیونگ.
بعد نگاهش رو به گربهای که کنار پاش ایستاده بود انداخت.
- اسمش لوسیفره. هر وقت دیدیش، میتونی باهاش بازی کنی.
صورت تهیونگ از ذوق روشن شد.
- واقعاً؟ خیلی ممنونم، ارباب!
جونگهیون فقط لبخند محوی زد.
- خواهش میکنم.
بعد بدون حرف دیگهای به سمت عمارت راه افتاد.
همین که وارد سالن شد، چند تا از خدمتکارها دست از کار کشیدن و برای احترام سر خم کردن.
جونگهیون هم در جواب فقط گفت:
- خسته نباشید.
و مستقیم راهی اتاق خودش شد.
چند دقیقه بعد، دوش گرفت، لباس راحتی پوشید و روی تخت نشست.
اما هرچقدر سعی میکرد ذهنش رو درگیر کارهای عقبافتادهش کنه...
تصویر همون پسر دوباره جلوی چشمش میاومد.
همون لبخند آروم.
همون صدای مودب.
کلافه دستی بین موهاش کشید.
«چرا انقدر بهش فکر میکنم؟»
خودش هم جواب این سؤال رو نمیدونست.
تازه چند دقیقه بود که دیده بودش.
تهیونگ تا وقتی جونگهیون از نظرش ناپدید نشد، همونطور به مسیر رفتنش نگاه کرد.
«پس اون یکی از اربابهای اینجاست...»
برخلاف چیزی که قبل از اومدنش تصور کرده بود، جونگهیون خیلی آروم و مؤدب به نظر میرسید.
حداقل خیلی خوشبرخوردتر از سرخدمتکار بداخلاقی بود که صبح دیده بود.
همین فکر باعث شد لبخند کوچیکی روی لبش بشینه.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهش رو جلب کرد، گربهای بود که دوباره خودش رو به پاهاش میمالید.
تهیونگ خم شد و با خنده نوازشش کرد.
- باز اومدی پیش من؟
لوسیفر یه میوی آروم کرد.
- تو خیلی بامزهای، میدونی؟
گربه خودش رو بیشتر به دستش مالید.
تهیونگ هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
دوباره بغلش کرد و مشغول نوازش کردنش شد.
چند دقیقه بعد، هر دو روی چمنها دنبال هم میدویدن و تهیونگ هر بار که گربه ناگهانی مسیرش رو عوض میکرد، با خنده دنبالش میرفت.
جونگهیون از وقتی وارد اتاقش شده بود، چند بار بیدلیل حواسش پرت شده بود.
هر بار که میخواست به کارهای عقبافتادهش فکر کنه، ذهنش دوباره برمیگشت سمت حیاط.
سمت همون پسر تازهوارد.
کلافه دستی به موهاش کشید.
«چرا انقدر بهش فکر میکنم؟»
نه چیز خاصی ازش میدونست، نه حتی فرصت کرده بود درست باهاش آشنا بشه.
با این حال، تصویرش به شکل عجیبی توی ذهنش مونده بود.
برای عوض کردن حالوهوای خودش از جاش بلند شد و وارد بالکن شد.
نسیم خنکی میوزید.
دستهاش رو روی نرده گذاشت و نگاهی به حیاط انداخت.
چند ثانیه بعد...
دوباره همون منظره رو دید.
تهیونگ هنوز روی چمنها نشسته بود و لوسیفر رو نوازش میکرد.
گوشهی لب جونگهیون ناخودآگاه کمی بالا رفت.
خودش هم نفهمید چرا، اما به جای برگشتن به اتاق، روی صندلی بالکن نشست و چند دقیقه همونجا موند.
کمکم آسمون از نارنجی غروب به تاریکی شب رسید.
بعد از چند ساعت بازی، هم تهیونگ خسته شده بود، هم لوسیفر.
تهیونگ گربه رو بغل کرد و آروم به سمت عمارت راه افتاد.
همین که وارد سالن شد، لوسیفر از بغلش پایین پرید و با سرعت از پلهها بالا رفت.
تهیونگ خندهی آرومی کرد.
- برو پیش صاحبت، شیطون.
چند لحظه رفتنش رو نگاه کرد و بعد خودش هم راهی اتاقش شد.
هنوز چند دقیقه از ورودش نگذشته بود که صدای تقهای از پشت در بلند شد.
تق... تق...
تهیونگ در رو باز کرد.
سه نفر از خدمتکارها پشت در بودن و یکی از اونها سینی شام رو جلو آورد.
• شامتون.
- ممنون.
سینی رو گرفت و در رو بست
- ۲۵۰
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط