{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رایحه پنهان»

«رایحه پنهان»

part 3

17:28
تهیونگ آروم پلک‌هاش رو از هم باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
بعد خمیازه‌ی آرومی کشید و روی تخت نیم‌خیز شد.
دستش رو به ساعت مچی ساده‌ای که همیشه همراهش بود برد.
17:28
لب‌هاش رو جمع کرد.
ــ این‌همه خوابیدم...؟
کش‌وقوس مفصلی به بدنش داد؛ صدای ریز قولنج گردن و شونه‌هاش توی اتاق پیچید.
خستگی راه بالاخره از تنش بیرون رفته بود.
چند لحظه دور اتاق رو نگاه کرد.
هنوز هم همون اتاق کوچیک...
همون دیوارهای سفید...
همون سکوت.
هوفی کشید.
ــ اگه بیشتر بمونم اینجا، حوصله‌م سر میره...
از تخت پایین اومد.
صورتش رو با آب خنک شست، موهای به‌هم‌ریخته‌ش رو با انگشت مرتب کرد و بعد از اتاق بیرون زد.
راهروی طولانی عمارت غرق سکوت بود.
فقط صدای قدم‌های خودش و گاهی برخورد آروم ظرف‌ها از آشپزخونه شنیده می‌شد.
چند خدمتکار، بی‌صدا مشغول انجام وظایفشون بودن.
هرکدوم با دیدن تهیونگ، فقط نگاه کوتاهی بهش انداختن و دوباره سرشون رو پایین انداختن.
انگار حرف زدن توی این خونه هم قانون نانوشته داشت.
تهیونگ بی‌هدف قدم زد تا به درِ اصلی رسید.
هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که...
تق...
در، مثل دفعه‌ی قبل، خودبه‌خود باز شد.
لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.
ــ هنوزم برام عجیبه...
از عمارت بیرون اومد.
نسیم عصرگاهی، آروم بین موهای مشکی‌ش پیچید و خنکی دلنشینی روی پوست صورتش نشوند.
ناخودآگاه چشم‌هاش رو بست و یه نفس عمیق کشید.
بوی گل‌های تازه، چمن خیس و درخت‌های کاج، فضای حیاط رو پر کرده بود.
انگار برای چند لحظه، همه‌ی نگرانی‌هاش فراموش شده بودن.
نگاهش روی مسیر سنگ‌فرش شده چرخید.
بعد...
یه توپ نارنجی کوچولو با سرعت از جلوی چشمش رد شد.
ــ اوه؟
سرش رو چرخوند.
یه گربه‌ی پشمالوی نارنجی با ذوق دنبال پروانه‌ی آبی‌رنگی می‌دوید که مدام از دستش فرار می‌کرد.
چشم‌های تهیونگ برق زد.
ــ وای...
لبخندش عمیق‌تر شد.
ــ چه خوشگله...
آروم، طوری که گربه نترسه، روی چمن‌ها زانو زد.
دستش رو جلو برد.
ــ بیا پیش من...
گربه هنوز چند ثانیه با تردید نگاهش کرد.
بعد انگار تصمیمش رو گرفت.
با یه میوی کوتاه، دوان‌دوان سمت تهیونگ اومد.
تهیونگ خندید.
ــ آفرین...
گربه خودش رو به کف دستش مالید و خرخر آرومی کرد.
تهیونگ با ذوق شروع کرد پشت گوش‌هاش رو خاروندن.
ــ آخیش... معلومه خیلی لوسی.
چند ثانیه بعد، گربه کاملاً راحت روی پاهاش نشست؛ انگار سال‌ها بود همدیگه رو می‌شناختن.
تهیونگ با خنده آروم نوک بینیش رو به بینی گربه زد.
ــ از همین الان دوست شدیم، نه؟
همون موقع...
چند کیلومتر اون‌طرف‌تر...
آخرین جلسه‌ی کاری جونگ‌هیون هم تموم شده بود.
امروز، روز موفقی برای شرکتش محسوب می‌شد.
سه قرارداد بزرگ امضا شده بود و سرمایه‌گذارهای جدید، حاضر شده بودن روی پروژه‌ی بعدیش سرمایه‌گذاری کنن.
اما هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد موفقیت، نظم همیشگیش رو به هم بزنه.
برای جئون جونگ‌هیون...
نظم، قانون و کنترل، از هر چیزی مهم‌تر بود.
حدود نیم ساعت بعد...
ماشین مشکی‌رنگش آروم جلوی عمارت توقف کرد.
یکی از بادیگاردها سریع پیاده شد و در رو براش باز کرد.
جونگ‌هیون بدون عجله از ماشین پایین اومد.
کت‌وشلوار تیره، ساعت نقره‌ای روی مچ دستش و چهره‌ی همیشه آرومش، همون ابهت همیشگی رو بهش داده بود.
هنوز چند قدم برنداشته بود که نگاهش روی حیاط ثابت موند.
یه پسر جوون، وسط چمن‌ها نشسته بود...
و گربه‌ی محبوبش، با خیال راحت روی پاهاش لم داده بود.
اخم خیلی کمرنگی بین ابروهاش نشست.
«اون کیه...؟»
تا جایی که یادش می‌اومد...
هیچ خدمتکاری اجازه نداشت وسط ساعت کاری این‌طور آسوده توی حیاط بشینه.
بی‌صدا به سمتش قدم برداشت.
وقتی فاصله‌شون کمتر شد، آروم گلویش رو صاف کرد.
اهم...
گربه همون لحظه سرش رو بلند کرد.
با دیدن جونگ‌هیون، یه میوی خوشحال کشید و خودش رو از روی پاهای تهیونگ پایین انداخت.
مستقیم سمت صاحبش دوید.
تهیونگ هم با شنیدن صدا، سریع برگشت.
همین که مرد قدبلند روبه‌روش رو دید، بی‌معطلی از جاش بلند شد.
نگاهش رو پایین انداخت و تا کمر خم شد.
ــ سلام، ارباب.
جونگ‌هیون چند لحظه فقط نگاهش کرد.
از نزدیک...
حتی از چیزی که تصور کرده بود هم کم‌سن‌تر به نظر می‌رسید.
صورت ظریف، موهای قهوه‌ای و چشم‌هایی که با وجود پایین بودن نگاهش، معصومیتشون پنهان نمی‌شد.
بالاخره سکوت رو شکست.
ــ اینجا چیکار می‌کنی؟
تهیونگ همون‌طور مؤدب جواب داد:
ــ فقط... خواستم یه کم توی حیاط قدم بزنم، ارباب.
جونگ‌هیون ابرویی بالا انداخت.
ــ تازه استخدام شدی؟
ــ بله، ارباب، امروز صبح رسیدم.
جونگ‌هیون نگاهش رو آروم از صورت پسر پایین آورد...
اما چیزی توی رفتار آروم و نگاه خجالتی اون خدمتکار تازه‌وارد، باعث شد چند ثانیه بیشتر از حد معمول مکث کنه.
دیدگاه ها (۱۲)

«رایحه پنهان»part 2کوله‌پشتیش رو از روی شونه‌هاش پایین آورد ...

«رایحه پنهان»part 1کره جنوبی، سئول | ساعت ۱۱:۰۵ صبحبند کوله‌...

مهمونی پارت ۱۰

---قسمت دوم پارت ۱۰:نیم ساعت بعد، توی آشپزخونه. یونگی پشت می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط