{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»
به «گرفتارِ رهایی» نَتَوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت؟
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه «مردم» نشناسد تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد..
دیدگاه ها (۳۱)

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

 این روزهای بیقرار و زرد پاییزیاز شعرهایم...

همان کسی که سکوت مرا نشانه گرفتهمین که حرف دلم شد فقط بهانه ...

‍ "چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت ڪه از دوری"در این بیقوله از...

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شب های جدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط