قسمت ۵
قسمت ۵
آخرین نقاشی هنوز کامل نشده بود.
فقط چشمان دختر کشیده شده بود.
کنارش نوشته شده بود:
«امروز...
بالاخره باهاش حرف میزنم.»
قلب سارینا تندتر زد.
- یعنی...
من...؟
همان لحظه اتوبوس به ایستگاه آخر رسید.
سارینا دفتر را محکم بغل کرد.
او فقط یک تصمیم داشت.
فردا...
حتماً صاحب این دفتر را پیدا میکند.
آخرین نقاشی هنوز کامل نشده بود.
فقط چشمان دختر کشیده شده بود.
کنارش نوشته شده بود:
«امروز...
بالاخره باهاش حرف میزنم.»
قلب سارینا تندتر زد.
- یعنی...
من...؟
همان لحظه اتوبوس به ایستگاه آخر رسید.
سارینا دفتر را محکم بغل کرد.
او فقط یک تصمیم داشت.
فردا...
حتماً صاحب این دفتر را پیدا میکند.
- ۹۲
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط