{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت ۵

قسمت ۵

آخرین نقاشی هنوز کامل نشده بود.

فقط چشمان دختر کشیده شده بود.

کنارش نوشته شده بود:

«امروز...

بالاخره باهاش حرف می‌زنم.»

قلب سارینا تندتر زد.

- یعنی...

من...؟

همان لحظه اتوبوس به ایستگاه آخر رسید.

سارینا دفتر را محکم بغل کرد.

او فقط یک تصمیم داشت.

فردا...

حتماً صاحب این دفتر را پیدا می‌کند.
دیدگاه ها (۰)

فالوشه خانومی

سمم😂😂

دفتر سرنوشتما*My Destiny *پسری با هودی قسمت ۴وقتی چند صفحه ج...

تصویر قسمت سوم

قسمت ۲سه هفته گذشت.هر روز همین اتفاق تکرار می‌شد.همان اتوبوس...

دفتر سرنوشتما*My Destiny *قسمت ۳سارینا چند دقیقه فقط به دفتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط