{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست

می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست
گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست

مانده در آیینه چشمی خیره در چشمان من
حرف ها دارم بگویم از تو با گوشی که نیست

می رسد الهام شعر تازه ای از راه با
چشم های مست و خندان غزل نوشی که نیست

نیستی و من به یاد کودکی هامان هنوز
می دوم در تپه ها دنبال خرگوشی که نیست

دست های مهربان کوچکی که باز هم
می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست

لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی
هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست

#علیرضا_جعفری
‌‌
دیدگاه ها (۱)

باز کن لبه ی پنجره را امروزمن دلم می خواهد قدر آن پیچک باغچه...

.بختت بلند ای آیینهقد می کشی در طاقچهچهره به چهره می شوددر ص...

مادر چه زیبا عروس شد در آیینه ی که بابا برایش خرید.مادر چه ز...

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی او خواندی ، لا غیر بکی را ، هم ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁷آن شب....برای چندمین بار، هر دو همزم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط