fake tehkook
fake tehkook
فصل اول: آشنایی
سال ۲۰۱۱ بود. تهیونگ تازه به Big Hit آمده بود. پسرکی اهل دِگو با چشمهای گربهای و لبخندی که تمام صورتش را میگرفت. روز اول تمرین، وقتی وارد استودیو شد، همه را با آن انرژی عجیبش شگفتزده کرد. بیپروا میخندید، بلند حرف میزد و انگار از هیچکس خجالت نمیکشید.
جونگ کوک اما از همان اول، جور دیگری به او نگاه کرد. آن پسر تازهوارد، با آن همه اعتماد به نفس عجیب، برای او که سه سال از همه کوچکتر بود و هنوز تو خودش بود، یک راز بود.
یک روز بعد از تمرین سخت، همه رفته بودند. تهیونگ روی زمین دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. جونگ کوک که فکر میکرد تنهاست، برگشت و او را دید.
«چرا نرفتی خونه؟» صدای جونگ کوک آرام و خسته بود.
تهیونگ بلند شد و نشست. «داشتم فکر میکردم. میدونی، بعضی وقتا آدم باید یه جا وایسه و به این فکر کنه که داره کجا میره.»
جونگ کوک کنارش نشست. «و به چی رسیدی؟»
تهیونگ برگشت و
به چشمهایش خیره شد. برای چند ثانیه سکوت کرد. «به این که نمیدونم. ولی حس میکنم مسیر درستیه. مخصوصاً الآن که تو اومدی کنارم نشستی.»
جونگ کوک لبخند زد. آن لبخند کوچک و خجالتی همیشگیاش. از همان لحظه، چیزی بینشان شکل گرفت. چیزی شبیه دوستی، ولی عمیقتر. چیزی شبیه همراهی.
فصل اول: آشنایی
سال ۲۰۱۱ بود. تهیونگ تازه به Big Hit آمده بود. پسرکی اهل دِگو با چشمهای گربهای و لبخندی که تمام صورتش را میگرفت. روز اول تمرین، وقتی وارد استودیو شد، همه را با آن انرژی عجیبش شگفتزده کرد. بیپروا میخندید، بلند حرف میزد و انگار از هیچکس خجالت نمیکشید.
جونگ کوک اما از همان اول، جور دیگری به او نگاه کرد. آن پسر تازهوارد، با آن همه اعتماد به نفس عجیب، برای او که سه سال از همه کوچکتر بود و هنوز تو خودش بود، یک راز بود.
یک روز بعد از تمرین سخت، همه رفته بودند. تهیونگ روی زمین دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. جونگ کوک که فکر میکرد تنهاست، برگشت و او را دید.
«چرا نرفتی خونه؟» صدای جونگ کوک آرام و خسته بود.
تهیونگ بلند شد و نشست. «داشتم فکر میکردم. میدونی، بعضی وقتا آدم باید یه جا وایسه و به این فکر کنه که داره کجا میره.»
جونگ کوک کنارش نشست. «و به چی رسیدی؟»
تهیونگ برگشت و
به چشمهایش خیره شد. برای چند ثانیه سکوت کرد. «به این که نمیدونم. ولی حس میکنم مسیر درستیه. مخصوصاً الآن که تو اومدی کنارم نشستی.»
جونگ کوک لبخند زد. آن لبخند کوچک و خجالتی همیشگیاش. از همان لحظه، چیزی بینشان شکل گرفت. چیزی شبیه دوستی، ولی عمیقتر. چیزی شبیه همراهی.
- ۳.۲k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط