{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#یاداور_زندگی #پارت_3

#یاداور_زندگی #پارت_3

وقتی سرپرست تیم رفت دوباره با افکارم تنها شدم، موج خاطره ها بهم حمله میکرد و ذهنم درگیر میشد... انگار تمام ان خاطره ها الان برایم اتفاق افتاده بود..
از فکر درامدم و به کار مشغول شدم
بعد از ساعت هایی نه چندان زیاد که مثل ابدیت بود به خانه راهی شدم.. انگار
همسایه جدیدی به خانه روبه رویم میامد.. بی توجه به انها کلید را به در انداختم و وارد خانه شدم
سکوت..
ارامش..
تنهایی...
اینها حس هایی بودن که من در خانه تجربه میکردم، بعد از مرگ مشکوک دوست صمیمیم دگر دوستی پیدا نکردم
و علاقه ای هم نداشتم..
موهایم را با یک گیر سر به بالا بستم و شروع کردم به انجام روتین پوستی
با خستگی روی تخت افتادم و ارام چشمانم را روی هم بستم...
|کابوس|
ان مکان همیشگی

+نه..

هر شب این مکان را در خواب میدیم، به من یاداوری میکند کسی که باعث مرگ
شاهزاده سونو شد من بودم..
ان خاطرات تلخ..
دوباره در خواب شروع به اشک ریختن کردم



ادامه دارد...


#سناریو #فیک #فیکشن #چندپارتی #یاداورزندگی
دیدگاه ها (۰)

#یاد_اور_زندگی. #پارت_2لباس هایم را مرتب کردم و...

#یاداور_زندگی #پارت_۱|مکان: بوسان| |زمان:...

پارت ۱۹ویو دازای:نیم ساعت که گذشت خیلی نگران شدم هنوز درو با...

𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓸𝓻𝓪𝓷𝓰𝓮🍊پارت اول🍯از زبان لیساصبح از خواب بیدار شدم خیلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط