یاداورزندگی ...

#یاد_اور_زندگی. #پارت_2

لباس هایم را مرتب کردم و سوار ماشین شدم، از خانه ام تا شرکت حدود 15 دقیقه راه بود
ماشینم را کمی دورتر از شرکت پارک کردم و پیاده شدم، و درسته دیرم شده بود
شروع کردم به دویدن تا اینکه به یک رهگذر برخورد کردم

+اوه.. ببخشید

-اشکالی نداره

وایسا ببینم.. چقدر شبیه شاهزاده ای هست که به یاد دارم.. شاهزاده سونو
بی اختیار چشم هایم پر از اشک شد

-هی، خانم حالتون خوبه؟

سریع اشک هایم را پاک کردم و بلند شدم

+بله... خوبم

و دوباره شروع کردم به دویدن تا برسم به شرکت، کارتم را دور گردنم انداختم.. امروز اولین روز کاریم بود
به سمت میزم رفتم و نشستم، ذهنم هنوز درگیر اون برخورد بود.. اون شاهزاده ای که من میشناسم 9 ساله بود اما با کسی که برخورد کردم بزرگ تر بود
خیلی شبیهش بود..
سرپرست تیمی که به ان ملحق شده بودم نزدیک میزم شد

×شما کیم ات هستید؟

+اوه، بله

×من سرپرست تیم، یانگ جونگوون هستم

×خوشبختم از اشنایی با شما

×هر کاری داشتی من هستم
و اینکه با اعضای تیم اشنا شدی؟

+بله

×باشه پس من میرم


ادامه دارد...


#فیک #سناریو #سونو #انهایپن #فیکشن
دیدگاه ها (۰)

#یاداور_زندگی #پارت_3وقتی سرپرست تیم رفت د...

#یاداور_زندگی #پارت_۱|مکان: بوسان| |زمان:...

اسم فیکشن: یادآور زندگی شخصیت ها: سونو، ات(اسم+تو)و بقیه که ...

part 2

پارت دوم فیک بازگشت اخر

مافیای قرمز من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط