𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART⁹
(نایون+)(مینا×)(بادیگارد نایون٪)
«ویو نایون»
استرس گرفته بودم و ناخنم رو میجویدم و با سرعت پام رو تکون میدادم منتظر یه تماس یا پیام از طرف مینا یا بادیگاردم بودم که صدای زنگ در خونم دوباره اومد...همون لحظه یه پیام برام اومد پس اول پیام رو چک کردم... از طرف مینا بود
×نایون،جونگکوک بهم زنگ زد و گفت تو به صورت ناشناس گل دریافت میکنی...اما گل ها از طرف جونگکوک نیستن حتی یه شاخه از اون ها و جونگکوک فکر میکنه تو توی خطری! بهتره تنها بیرون نری و حتما به پلیس بگی...
با خوندن پیام مینا استرس و ترسم بیشتر شد...آب دهانم رو به سختی قورت دادم...یعنی کی میتونست باشه...چطور باید به پلیس بگم؟پلیس قطعا فکر میکنه یه نفر عاشقم شده و داره عشقش رو نشون میده اما من فکر نمیکنم این عشق باشه بیشتر شبیه به وسواسه و شاید حتی وسواس هم نباشه و یه نفر داره من رو به بازی میده و تهدید میکنه...به درب خونم خیره شده بودم...باید میرفتم بازش کنم یا نه؟با تردید به در نزدیک شد و آروم از چشم در به بیرون نگاه کردم هیچکس نبود...نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو آروم کنم و در رو با ترس و تردید باز کردم...باز هم یه گل بود...دسته گل رو برداشتم و کارت روش رو برداشتم...
«میخوام ببینمت...فردا ساعت 5 عصر»
یه آدرس هم بود...میتونستم بفهمم اون فرد کیه اما اگر یه تله بود چی؟اگر بلایی سرم میومد چی؟با بادیگاردم تماس گرفتم
+دوباره یه گل دریافت کردم اما با دعوت به یه قرار...
٪اما خانم!شاید امن نباشه...
+میدونم اما باید بفهمم کیه میخوام تو هم مخفیانه حواست به من باشه
٪اما!
+خودم میدونم دارم چیکار میکنم...
تماس رو قطع کردم...ترسیده بودم اما از یه طرف شجاعتی پیدا کرده بودم که نمیدونم از کجا منشأ میگرفت...
«پرش زمانی فردا عصر»
+از دیشب تا حالا نتونسته بودم بخوابم و ترسیده بودم...بلاخره وقتش بود...لباسام رو پوشیده بودم و به سمت آدرس رفتم و وقتی از حضور بادیگاردم مطمئنم شدم نفس آسوده ای کشیدم،به آدرس رسیدم یه کافه بود که نسبتا شلوغ بود و این خوب بود...البته اگر همه این افراد آدم های خودش نباشن...رفتم سمت میزی که بهم گفته بود منتظرش بمونم... یه نوشیدنی از قبل سفارش داده شده بود و اونجا بود...نوشیدنی مورد علاقم اما تصمیم گرفتم ازش نخورم...شاید مسموم بشم... منتظر موندم تا اون فرد پیداش بشه اما هرچه تایم میگذشت هیچکس نیومد و رأس ساعت 5 و 30 دقیقه گارسون اومد و یه دسته گل رز صورتی بهم داد
∆خانم،یه نفر ازمون خواست این رو بهتون بدیم...
+چهرش رو دیدید؟کجا رفت
∆متاسفانه چهرش رو ندیدم و نمیتونم بهتون بگم...
گارسون رفت و من کارت روی دسته گل رو برداشتم...
«فکر نمیکردم بیای اما واقعا شجاع تر از چیزی هستی که فکرش رو میکردم!بهت هشدار میدم اگر میخوای آسیب نبینی فاصله ات رو با جونگکوک رعایت کن!»
با خوندن متن روی کارت فهمیدم هرکسی که هست مربوط به اتفاقاتی هست که 5 ساله داره اتفاق میوفته...ممکن بود لارا باشه و به خاطر حسادتش این ها رو برام فرستاده باشه؟
«پایان ویو نایون»
هفته ها گذشت و همه چیز تکرار میشد...جونگکوک به جمع کردن مدرک ادامه میداد و نایون هم گل های پی در پی دریافت میکرد و داشت سعی میکرد بفهمه از طرف کیه اما هنوز هیچ سرنخ واضحی پیدا نکرده بود و فقط به لارا شک داشت و هرشب باز هم به جونگکوک زنگ میزد...تا اینکه بلاخره یه اتفاقی افتاد و فرصتی شد برای برگشت نایون به کره!تهیونگ و مینا میخواستن باهم ازدواج کنن و مینا میخواست نایون ساقدوشش باشه پس به پدر جونگکوک التماس کرد تا بزاره نایون برگرده کره ولی پدر جونگکوک چندتا شرط گذاشت که اون ها زیاد بهش اهمیت ندادن
=حواستون به فاصله نایون با جونگکوک باشه!هر اتفاقی بیفته شما مسئولش هستید و من شما دو نفر رو مجازات میکنم!
پدر جونگکوک این ها رو به تهیونگ و نایون گفت اما اون دو نفر زیاد اهمیتی به این موضوع ندادن چون اون ها میخواستن رابطه اون دو نفر رو دوباره شکل بدن!
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART⁹
(نایون+)(مینا×)(بادیگارد نایون٪)
«ویو نایون»
استرس گرفته بودم و ناخنم رو میجویدم و با سرعت پام رو تکون میدادم منتظر یه تماس یا پیام از طرف مینا یا بادیگاردم بودم که صدای زنگ در خونم دوباره اومد...همون لحظه یه پیام برام اومد پس اول پیام رو چک کردم... از طرف مینا بود
×نایون،جونگکوک بهم زنگ زد و گفت تو به صورت ناشناس گل دریافت میکنی...اما گل ها از طرف جونگکوک نیستن حتی یه شاخه از اون ها و جونگکوک فکر میکنه تو توی خطری! بهتره تنها بیرون نری و حتما به پلیس بگی...
با خوندن پیام مینا استرس و ترسم بیشتر شد...آب دهانم رو به سختی قورت دادم...یعنی کی میتونست باشه...چطور باید به پلیس بگم؟پلیس قطعا فکر میکنه یه نفر عاشقم شده و داره عشقش رو نشون میده اما من فکر نمیکنم این عشق باشه بیشتر شبیه به وسواسه و شاید حتی وسواس هم نباشه و یه نفر داره من رو به بازی میده و تهدید میکنه...به درب خونم خیره شده بودم...باید میرفتم بازش کنم یا نه؟با تردید به در نزدیک شد و آروم از چشم در به بیرون نگاه کردم هیچکس نبود...نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو آروم کنم و در رو با ترس و تردید باز کردم...باز هم یه گل بود...دسته گل رو برداشتم و کارت روش رو برداشتم...
«میخوام ببینمت...فردا ساعت 5 عصر»
یه آدرس هم بود...میتونستم بفهمم اون فرد کیه اما اگر یه تله بود چی؟اگر بلایی سرم میومد چی؟با بادیگاردم تماس گرفتم
+دوباره یه گل دریافت کردم اما با دعوت به یه قرار...
٪اما خانم!شاید امن نباشه...
+میدونم اما باید بفهمم کیه میخوام تو هم مخفیانه حواست به من باشه
٪اما!
+خودم میدونم دارم چیکار میکنم...
تماس رو قطع کردم...ترسیده بودم اما از یه طرف شجاعتی پیدا کرده بودم که نمیدونم از کجا منشأ میگرفت...
«پرش زمانی فردا عصر»
+از دیشب تا حالا نتونسته بودم بخوابم و ترسیده بودم...بلاخره وقتش بود...لباسام رو پوشیده بودم و به سمت آدرس رفتم و وقتی از حضور بادیگاردم مطمئنم شدم نفس آسوده ای کشیدم،به آدرس رسیدم یه کافه بود که نسبتا شلوغ بود و این خوب بود...البته اگر همه این افراد آدم های خودش نباشن...رفتم سمت میزی که بهم گفته بود منتظرش بمونم... یه نوشیدنی از قبل سفارش داده شده بود و اونجا بود...نوشیدنی مورد علاقم اما تصمیم گرفتم ازش نخورم...شاید مسموم بشم... منتظر موندم تا اون فرد پیداش بشه اما هرچه تایم میگذشت هیچکس نیومد و رأس ساعت 5 و 30 دقیقه گارسون اومد و یه دسته گل رز صورتی بهم داد
∆خانم،یه نفر ازمون خواست این رو بهتون بدیم...
+چهرش رو دیدید؟کجا رفت
∆متاسفانه چهرش رو ندیدم و نمیتونم بهتون بگم...
گارسون رفت و من کارت روی دسته گل رو برداشتم...
«فکر نمیکردم بیای اما واقعا شجاع تر از چیزی هستی که فکرش رو میکردم!بهت هشدار میدم اگر میخوای آسیب نبینی فاصله ات رو با جونگکوک رعایت کن!»
با خوندن متن روی کارت فهمیدم هرکسی که هست مربوط به اتفاقاتی هست که 5 ساله داره اتفاق میوفته...ممکن بود لارا باشه و به خاطر حسادتش این ها رو برام فرستاده باشه؟
«پایان ویو نایون»
هفته ها گذشت و همه چیز تکرار میشد...جونگکوک به جمع کردن مدرک ادامه میداد و نایون هم گل های پی در پی دریافت میکرد و داشت سعی میکرد بفهمه از طرف کیه اما هنوز هیچ سرنخ واضحی پیدا نکرده بود و فقط به لارا شک داشت و هرشب باز هم به جونگکوک زنگ میزد...تا اینکه بلاخره یه اتفاقی افتاد و فرصتی شد برای برگشت نایون به کره!تهیونگ و مینا میخواستن باهم ازدواج کنن و مینا میخواست نایون ساقدوشش باشه پس به پدر جونگکوک التماس کرد تا بزاره نایون برگرده کره ولی پدر جونگکوک چندتا شرط گذاشت که اون ها زیاد بهش اهمیت ندادن
=حواستون به فاصله نایون با جونگکوک باشه!هر اتفاقی بیفته شما مسئولش هستید و من شما دو نفر رو مجازات میکنم!
پدر جونگکوک این ها رو به تهیونگ و نایون گفت اما اون دو نفر زیاد اهمیتی به این موضوع ندادن چون اون ها میخواستن رابطه اون دو نفر رو دوباره شکل بدن!
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۴۴۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط