the first loves of two friends ❤️🩹
قسمت ۲ پارت ۷
#۲۱ خب میشنویم
÷ ببینید قضیه از این قراره که وقتی دوتا دخترا آمدن مدرسه یکیشون کوک را بوسید خب راستش من از کوک خوشم میاد ولی اونو نمی دونم حالا هم میخوام بفهمم و اینکه تلافی کنم
#۱خب مگه کوک هم بوسیدتش؟🧐
÷ خب آره بخاطر همین میخوام مطمئن بشم😩
#۲۱ خب حالا ما باید چیکار کنیم🤨
÷ ما فردا شب قراره بریم بار بعدش اونا هم میان من آنجا را اوکی می کنم که اونا هم بیان و بعدش که ما میایم شما هی می چسبید به ما و بعد با ما می رقصید و اینا دیگه اونا هم حرصی میشن ولی نمیگذارم اتفاقی برای شما بی افته😌چطوره؟🤨
#۲۱واو محشر عالیییی
و بعد دوتا پسر یک چشمک به همدیگر زدند و رفتند
«فردا صبح»
ویو مهدیه
صبح بلند شدم رفتم دستشویی و کارای لازم و کردم و رفتم شادلین و بیدار کردم و آماده شدم برای مدرسه و صبحانه خوردم و رفتیم پیاده به مدرسه( دیگه همشان همین کار را کردن به جز کوک و شوگا توی خانه ی خودشان هستند)
رسیدیم شادلین اصلا توجه نمی کرد به کوک منم همین کار را کردم و بعد از مدرسه داشتن میامدن سمت ما که شادلین تند تند وسایلمان را جمع کرد و هم کیف من و هم کیف خودش را کول کرد و بدو رفت منم پشتش رفتم دیگع رفتیم خانه که ۹ شب شد به شادلین گفتم کی می ریم که گفت دو ساعت دیگه 😌
گفتم وااای حوصلم سر رفته😩ولی شادلین من حس خوبی ندارم این اتفاق بی افته و بعدش قراره اتفاق بدی بی افته 😶😕😕
÷ نترس بابا
= هییی باشه😕
#۲۱ خب میشنویم
÷ ببینید قضیه از این قراره که وقتی دوتا دخترا آمدن مدرسه یکیشون کوک را بوسید خب راستش من از کوک خوشم میاد ولی اونو نمی دونم حالا هم میخوام بفهمم و اینکه تلافی کنم
#۱خب مگه کوک هم بوسیدتش؟🧐
÷ خب آره بخاطر همین میخوام مطمئن بشم😩
#۲۱ خب حالا ما باید چیکار کنیم🤨
÷ ما فردا شب قراره بریم بار بعدش اونا هم میان من آنجا را اوکی می کنم که اونا هم بیان و بعدش که ما میایم شما هی می چسبید به ما و بعد با ما می رقصید و اینا دیگه اونا هم حرصی میشن ولی نمیگذارم اتفاقی برای شما بی افته😌چطوره؟🤨
#۲۱واو محشر عالیییی
و بعد دوتا پسر یک چشمک به همدیگر زدند و رفتند
«فردا صبح»
ویو مهدیه
صبح بلند شدم رفتم دستشویی و کارای لازم و کردم و رفتم شادلین و بیدار کردم و آماده شدم برای مدرسه و صبحانه خوردم و رفتیم پیاده به مدرسه( دیگه همشان همین کار را کردن به جز کوک و شوگا توی خانه ی خودشان هستند)
رسیدیم شادلین اصلا توجه نمی کرد به کوک منم همین کار را کردم و بعد از مدرسه داشتن میامدن سمت ما که شادلین تند تند وسایلمان را جمع کرد و هم کیف من و هم کیف خودش را کول کرد و بدو رفت منم پشتش رفتم دیگع رفتیم خانه که ۹ شب شد به شادلین گفتم کی می ریم که گفت دو ساعت دیگه 😌
گفتم وااای حوصلم سر رفته😩ولی شادلین من حس خوبی ندارم این اتفاق بی افته و بعدش قراره اتفاق بدی بی افته 😶😕😕
÷ نترس بابا
= هییی باشه😕
- ۴.۵k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط