رمان گیلاسات مال منه...
رمان گیلاسات مال منه...
پارت#۱
دیانا
دیانا:مهشید عننن بدو دیگه اگر گیر بیوفتیم میشینم تو زندان دونه دونه موهاتو بچینم فعمیدی؟
مهشید:انقدر حرص نخور شیرت خشک میشه بچه های خاله گشنده میمونناااا
هفت تیری که دستم بود را پرت کردم سمتش عن خانم خجالتم نمیکشه لیاقتش همون مهراب چس که هر باهاش قهر کنه پرنسسعلی
مهشید:دیاناا بددوو تا یه نگاه به در حموم که باز شد بود و یه نگاه به مدارکا تو دستم انداختم.
دوستان عزیزم خوبی.بدی چیزی دید حلال کنید که من رفتنیم...
مهشید:دیانااا یار قدیمی...دوست صمیمی بدوووو الان قورتت میده....
مهشید داشت خودشو جر میداد حالا من؟!
انگار تو سواحل انتالیا دارم بایه جیگرسیسپک قدم میزنم...اصلا کشته مرده ی طرفتاری از خودمم...
انقدر هندونه زیر بغل خودم و اون نیمه ی گم شده ی گور به گورشده ام گذاشتم که نفهمیدم چطوری یه جفت پایه دراز جلومه...
سرمو که بالا بیارم میبینم.یه بدن برنز که اب از سر سینه اش میچکه و موهاش روی پیشونیش چسییده و چشمای مشکی یه جدی و سری از پشت مژه هاش دیده مشه و دست های پر رگ روبرو میشم.
جاداره بگم ویورر.واقعا فتبارک الاا احسنل خالقین.بقولم شما را خشگل پسر به خدا اگر نیومده بودم خونت دزدی و سرهنگ نبودی مختو میزدم اما الان نمیتونم
باصدای جدی و بمش به خودم میام.
-یه موش کوچولوی مزاحم تو خونه ی من چه غلتی میکنه
_موش که نیستم ولی اودم دزدی سرهنگ جون
نگاهی به سرتا پام میکنه وزیر لب جوری که نمیخوا من بشنوم میگه..
_عجت تیکیه لامصب
-اختیار دا...
هنوز حرفم تموم نشده که دستم توسط مهشید کشیده میشه و من هنوز تو کف سرهنگه هستم.
همینطور مهشید با من میدود داد میزنم.
-امیدوارم دوباره ببینمت سرهنگ خوشمله
و چشمکی بهش میزنم و وقت نمیکنم واکنشش را ببینم چون مهشید مثل گونی اردجو مینداز تو ماشین
...
پارت#۱
دیانا
دیانا:مهشید عننن بدو دیگه اگر گیر بیوفتیم میشینم تو زندان دونه دونه موهاتو بچینم فعمیدی؟
مهشید:انقدر حرص نخور شیرت خشک میشه بچه های خاله گشنده میمونناااا
هفت تیری که دستم بود را پرت کردم سمتش عن خانم خجالتم نمیکشه لیاقتش همون مهراب چس که هر باهاش قهر کنه پرنسسعلی
مهشید:دیاناا بددوو تا یه نگاه به در حموم که باز شد بود و یه نگاه به مدارکا تو دستم انداختم.
دوستان عزیزم خوبی.بدی چیزی دید حلال کنید که من رفتنیم...
مهشید:دیانااا یار قدیمی...دوست صمیمی بدوووو الان قورتت میده....
مهشید داشت خودشو جر میداد حالا من؟!
انگار تو سواحل انتالیا دارم بایه جیگرسیسپک قدم میزنم...اصلا کشته مرده ی طرفتاری از خودمم...
انقدر هندونه زیر بغل خودم و اون نیمه ی گم شده ی گور به گورشده ام گذاشتم که نفهمیدم چطوری یه جفت پایه دراز جلومه...
سرمو که بالا بیارم میبینم.یه بدن برنز که اب از سر سینه اش میچکه و موهاش روی پیشونیش چسییده و چشمای مشکی یه جدی و سری از پشت مژه هاش دیده مشه و دست های پر رگ روبرو میشم.
جاداره بگم ویورر.واقعا فتبارک الاا احسنل خالقین.بقولم شما را خشگل پسر به خدا اگر نیومده بودم خونت دزدی و سرهنگ نبودی مختو میزدم اما الان نمیتونم
باصدای جدی و بمش به خودم میام.
-یه موش کوچولوی مزاحم تو خونه ی من چه غلتی میکنه
_موش که نیستم ولی اودم دزدی سرهنگ جون
نگاهی به سرتا پام میکنه وزیر لب جوری که نمیخوا من بشنوم میگه..
_عجت تیکیه لامصب
-اختیار دا...
هنوز حرفم تموم نشده که دستم توسط مهشید کشیده میشه و من هنوز تو کف سرهنگه هستم.
همینطور مهشید با من میدود داد میزنم.
-امیدوارم دوباره ببینمت سرهنگ خوشمله
و چشمکی بهش میزنم و وقت نمیکنم واکنشش را ببینم چون مهشید مثل گونی اردجو مینداز تو ماشین
...
- ۳۲۴
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط