{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگوحشیوماه

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومـــاه²⁷
کنجکاویم بیشتر شده بود..
میخواستم بدونم خانواده‌‌ش الان کجان..
لیوان قهوه‌ش رو گذاشت روی میز و نگاهش رو به جایی دورتر از من دوخت،با صدای بغض دارش ادامه داد:یه روز عصبانی از جلسه میاد خونه..اونم که فقط مادر تهیونگ‌ رو وسیله تخلیه عصبانیتش می‌دیده اونو تا حد مرگ میزنه..مادر تهیونگ..هم بچه توی شکمش و هم خودش..
حرفشو ادامه نداد،سرشو انداخت پایین و زد زیر گریه..
باورم نمیشه..
تهیونگ همچین کودکیِ وحشتناکی داشته؟
بعد لحظه‌ای سرشو آورد بالا.
اشک هاشو پاک کرد و بعد لب زد:تهیونگ هم که اونموقعه فقط ۱۸ سالش بوده از دور این صحنه رو می‌دیده..اون..اون جون دادن مادرشو جلوی چشمهاش میبینه،بدون اینکه به چیزی فکر کنه اسلحه رو برمی‌داره‌ و یه گلوله توی سر پدرش خالی می‌کنه..
چشمام گرد شد و دستمو گذاشتم جلوی دهنم.
نفس عمیقی کشید و سرشو تکون داد.
_اهم..تهیونگ برای همین از همه متنفر شده..برای همین فقط محتاج یه محبت واقعیه..خواهش میکنم الان که از تو خوشش اومده همیشه کنارش باش و سعی کن این زخم قدیمی رو مرحم کنی..
بعد بلند شد و رفت.
رفت و من موندم و من..
دستمو گذاشتم روی قلب فشرده شده‌م و زدم زیر گریه..
اشک هام یکی یکی جاری میشدن و گونه هامو لمس میکردن.
با هر اشک به جای اینکه سبک تر بشم سنگینی روی قلبم بیشتر می‌شد.
حالا غم توی چشمهاش رو درک میکردم..اون لبخند بی‌روحش رو.

ساعت دوازده شب بود.
امروز اصلا لب به غذا نزدم..
فقط منتظر بودم تهیونگ برگرده.
بغض گلومو رها نمی‌کرد،اشک هم چشمهام رو.
خودمو مقصر میدونستم.
اونشب بجای اینکه کنارش باشم با یه قلب شکسته رها‌ش کردم.
اشک هامو پاک کردم و به سمت پنجره رفتم.
اون ماشین تهیونگه؟
کی اومده که من متوجه نشدم؟
سریع به سمت در رفتم و زدم بیرون.
تا جلوی در اتاقش دویدم اما تا خواستم در بزنم دستم خشک شد.
باز اون حس عجیب اومد سراغم،همون حسی که باعث می‌شد قلبم تند بتپه و خودمو گم کنم.
نفس عمیقی کشیدم و در زدم.
_بیا تو
وقتی صدای بی‌جونش رو شنیدم قلبم لحظه ای ایستاد.
دستمو روی دستگیره گذاشتم و درو باز کردم.
پشت میزش نشسته بود،سیگار میکشید و پرونده های روی میزش رو بررسی میکرد.
بوی عطر تنش که سرتا‌سر اتاق پراکنده بود با بوی سیگار درهم آمیخته شده بود.
یه بوی عجیب،سنگین،مردونه..
سرش رو آروم بالا و بهم خیره شد.
چشمهاش خسته بودن،اما با دیدن من،کمی از اون خستگیش کنار رفت.
_لیا..چرا هنوز بیداری؟
بدون هیچ فکر کردنی به سمتش دویدم و بغلش کردم.
سرش‌و توی آغوش گرفتم و گفتم:متاسفم..بابت همه‌چیز
بغضم شکست و زدم زیر گریه.
خشکش زده بود از حرکت من..
لحظه ای بعد دستاش آروم روی کمرم نشست...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۱۰)

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

حمایت؟@jeon_aisel

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط