My professor
My professor
Chapter:2
Part:28
جونگ کوک بلافاصله چشماشو محکم بست ... دندوناشو رو هم فشار داد و آستینشو رو گونه اش کشید ...
اینبار این هیزل بود جلوی خندشو می گرفت .....
جونگ کوک که انگار هر لحظه بیشتر چندشش میشد نگاه خشمگینی به سونگ انداخت
و با یه عصبانیت شیرین غرید :
جونگکوک :یک بار دیگه این کارو بکنی دهنتو به دماغت میدوزم پیرمرد!
سونگ چشماشو بست و از خنده سرخ شد ... وبعد جلوتر از بقیه راه افتاد سمت پذیرش
سونگ:بیاین بچه ها ... آخ که چقد گرسنه ام ...!
تو آسانسور ، هیزل بین سونگ و جونگ کوک قرار گرفته بود
چکمه های مشکی پاشنه بلندش رو به هم چسبونده بود ... و كيف دستی کوچیک و زرشکیش رو با دو تا دستش جلوی دامن جين و بلندش نگه میداشت
زیر چشمی نگاهی به گونه ی جونگ کوک انداخت و چشماش خمار شد
دماغشو گشاد کرد و لباشو رو هم فشار داد ...
باورش نمیشد به یه مرد به سن و سال سونگ حسودی کرده ... اما مدام از حرص دندوناشو رو هم میسابید و صحنه ی تو لابی رو تصور میکرد ... تا به حال صورت جونگ کوک رو نبوسیده بود و همش با خودش میگفت:
"یعنی سونگ اون لحظه چه احساسی داشته؟"
اصلا چرا نمیتونست مثل سونگ جلوی جمع اونو ببوسه؟!
موبایلش رفت رو ویبره و به پیام براش اومد :
جونگکوک:صد تا ماچ برای برطرف شدن حسادتت کافیه کوچولوی من؟
در کسری از ثانیه ، نیشش تا بناگوش باز شد و فورا صفحه ی گوشیشو خاموش کرد
که سونگ نبینتش ... و لباشو محكم رو هم فشار داد ...
جونگ کوک با یه لبخند پیروزمندانه چهره ی هیزل رو از بالا نگاه کرد و بعد گردنشو بالا داد ....
سونگ لبخند پرانرژی ای زد
سونگ:چی شد؟ چی شد! بگید منم بخندم ...
حالا که سونگ متوجه لبخندش شده بود تک خنده ی انفجاری ای کرد و فورا جلوی دهنشو گرفت
هیزل :هیچی... دوستم ... یه جوک فرستاد ....
سونگ:عه؟! ... از اون جوكا؟! ... اتفاقا منم یکی بلدم ... یه روز یه یارو میره داروخونه تا کا...
جونگ کوک با چشم باز سونگ رو نگاه کرد
جونگکوک :عههههههه !!!
سونگ که انگار تازه یادش اومده هیزل دانشجوی اونه ابروشو بالا داد و روشو چرخوند
سونگ: آها ، درسته درسته ... فکر میکردم ما سه تا دیگه دوستیم
آسانسور به طبقه ی پنجم رسید و جونگ کوک و هیزل راه افتادن .
جئون برای سونگ سری تکون داد و هیزل مودبانه و پیروزمندانه گفت:
هیزل :فعلا خداحافظ!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:28
جونگ کوک بلافاصله چشماشو محکم بست ... دندوناشو رو هم فشار داد و آستینشو رو گونه اش کشید ...
اینبار این هیزل بود جلوی خندشو می گرفت .....
جونگ کوک که انگار هر لحظه بیشتر چندشش میشد نگاه خشمگینی به سونگ انداخت
و با یه عصبانیت شیرین غرید :
جونگکوک :یک بار دیگه این کارو بکنی دهنتو به دماغت میدوزم پیرمرد!
سونگ چشماشو بست و از خنده سرخ شد ... وبعد جلوتر از بقیه راه افتاد سمت پذیرش
سونگ:بیاین بچه ها ... آخ که چقد گرسنه ام ...!
تو آسانسور ، هیزل بین سونگ و جونگ کوک قرار گرفته بود
چکمه های مشکی پاشنه بلندش رو به هم چسبونده بود ... و كيف دستی کوچیک و زرشکیش رو با دو تا دستش جلوی دامن جين و بلندش نگه میداشت
زیر چشمی نگاهی به گونه ی جونگ کوک انداخت و چشماش خمار شد
دماغشو گشاد کرد و لباشو رو هم فشار داد ...
باورش نمیشد به یه مرد به سن و سال سونگ حسودی کرده ... اما مدام از حرص دندوناشو رو هم میسابید و صحنه ی تو لابی رو تصور میکرد ... تا به حال صورت جونگ کوک رو نبوسیده بود و همش با خودش میگفت:
"یعنی سونگ اون لحظه چه احساسی داشته؟"
اصلا چرا نمیتونست مثل سونگ جلوی جمع اونو ببوسه؟!
موبایلش رفت رو ویبره و به پیام براش اومد :
جونگکوک:صد تا ماچ برای برطرف شدن حسادتت کافیه کوچولوی من؟
در کسری از ثانیه ، نیشش تا بناگوش باز شد و فورا صفحه ی گوشیشو خاموش کرد
که سونگ نبینتش ... و لباشو محكم رو هم فشار داد ...
جونگ کوک با یه لبخند پیروزمندانه چهره ی هیزل رو از بالا نگاه کرد و بعد گردنشو بالا داد ....
سونگ لبخند پرانرژی ای زد
سونگ:چی شد؟ چی شد! بگید منم بخندم ...
حالا که سونگ متوجه لبخندش شده بود تک خنده ی انفجاری ای کرد و فورا جلوی دهنشو گرفت
هیزل :هیچی... دوستم ... یه جوک فرستاد ....
سونگ:عه؟! ... از اون جوكا؟! ... اتفاقا منم یکی بلدم ... یه روز یه یارو میره داروخونه تا کا...
جونگ کوک با چشم باز سونگ رو نگاه کرد
جونگکوک :عههههههه !!!
سونگ که انگار تازه یادش اومده هیزل دانشجوی اونه ابروشو بالا داد و روشو چرخوند
سونگ: آها ، درسته درسته ... فکر میکردم ما سه تا دیگه دوستیم
آسانسور به طبقه ی پنجم رسید و جونگ کوک و هیزل راه افتادن .
جئون برای سونگ سری تکون داد و هیزل مودبانه و پیروزمندانه گفت:
هیزل :فعلا خداحافظ!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
- ۵۲۸
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط