{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ☕️
پارت چهل نهم

لی لی: (اشک شوق) جونگکوک...

جونگکوک: می‌خوام هر صبح با دیدن تو بیدار شم. می‌خوام آخر شب با بوسیدنت بخوابم. می‌خوام...

دیگه نذاشتم ادامه بده. لبام رو چسبوندم به لبش.

با بوسه جوابش رو دادم.

---

چند روز بعد - خونه‌ی جدید

خونه‌مون کوچیک بود. دو تا اتاق، یه پذیرایی کوچیک، یه بالکن که به خیابون اصلی باز می‌شد. ولی برای ما کافی بود.

روز اول که اومدیم، جونگکوک منو بغل کرد و برد از در ورودی.

جونگکوک: خوش اومدی به خونه‌مون لی لی.

لی لی: (بغلش کردم) ممنونم که هستی.

چیدیم خونه رو. هر چیزی یه خاطره داشت. یه عکس از همه‌مون توی کافه. یه قاب از همون شب تولد هانا. یه شاخه گل خشک شده از دسته گل جیمین.

شب شد. نشستیم روی بالکن. چای می‌خوردیم. ماه کامل بود.

جونگکوک: باورم نمی‌شه همه چی تموم شد.

لی لی: نه تموم نشده. تازه شروع شده.

جونگکوک: شروع چی؟

لی لی: شروع زندگی واقعی. با تو. با دوستامون. با کافه‌ی قهوه تلخ.

جونگکوک دست منو گرفت. انگشتم رو نگاه کرد. یه انگشتر نبود. ولی همون گردنبند مادرش رو دستم بود.

جونگکوک: می‌دونی یه روز یه انگشتر بهتر از این می‌ندازم به دستت.

لی لی: (خندیدم) قل میدی؟

جونگکوک: قول می‌دم. ولی تا اون روز، این گردنبند یادگاری بمونه.

سرش رو خم کرد و بوسیدم. زیر نور ماه. روی بالکن خونه‌مون.


ادامه دارد...
شرطا
سه دنبال کننده
۱۵ لایک
دیدگاه ها (۵)

https://wisgoon.com/masomehmoradi29می خواد رمان بنویسه حمایت...

☕️قهوه تلخپارت دوازدهمتهیونگ: ماشینش رو دیدین؟ مشکی، شیشه‌ها...

☕️قهوه تلخ☕️پارت چهل هشتمجونگکوک منو کشید تو بغلش. صورتم رو ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت چهل هفتمهمه جیغ کشیدیم. دو-هیون شروع کرد به...

☕ قهوه تلخ☕️شصت یکم عکس که افتاد، همه خندیدیم. توی عکس، همه ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه هفتمجونگکوک: می‌بینی؟ همه چی درست شد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط