قهوه تلخ
☕️قهوه تلخ
پارت دوازدهم
تهیونگ: ماشینش رو دیدین؟ مشکی، شیشههاش دودی. پلاک... (مکث کرد) پلاک نظامی داشت.
جونگکوک: نظامی؟ یعنی پلیس؟ ارتش؟
تهیونگ: نه. یه چیز دیگه. پلاک مخصوص زندانهاست.
قلبم توی سینهم کوبید. زندان؟ یعنی چی؟
لی لی: شاید مال همون آقای کانگه؟
تهیونگ: نه. آقای کانگ تاجره. این یکی... (دفترچه رو ورق زد) صبر کنین. اینجا یه اسم هست. "جیمین - رئیس زندان مرکزی". یه بار پدرم نوشته بود "جیمین رو زیر نظر دارم. مشکوکه."
بارون بیرون دیگه بند اومده بود. پیرمرد کتابخون بلند شد، رفت سمت در، ایستاد و برگشت.
پیرمرد: جوونا. (همه نگاهش کردیم) من سالهاست میام اینجا. پدر این پسر رو (اشاره به تهیونگ) میشناختم. پدر اون یکی رو (اشاره به جونگکوک) هم. و پدر تو رو دخترجان (اشاره به من) از دور میشناختم. سه تا آدم خوب. سه تا آدم مرده. یه چیزی رو بدونین: حقیقت همیشه پیداش میشه. ولی حواستون باشه، اونایی که دنبال حقیقتن، گاهی خودشون هدف میشن.
رفت بیرون. ما موندیم و سکوت.
تهیونگ: فردا صبح میریم زندان.
لی لی: چی؟ زندان؟ ولی...
تهیونگ: اون مرد اومد اینجا تا بهمون بفهمونه. یه پیغام بود. یا تهدید، یا راهنما. باید بریم بفهمیم.
جونگکوک: موافقم. منم میام.
لی لی: منم حتماً. ولی چطور بریم؟
تهیونگ: دوستم هست. ماشین داره. فردا ساعت ۷ صبح.
همون موقع گوشیم زنگ خورد. یه شماره ناشناس. جواب دادم.
........
گزارش شده بود دوباره گزاشتم
هعییی نمی دونم چیز خاصی هم نداشت که گزارش کردن🥺😢😭
پارت دوازدهم
تهیونگ: ماشینش رو دیدین؟ مشکی، شیشههاش دودی. پلاک... (مکث کرد) پلاک نظامی داشت.
جونگکوک: نظامی؟ یعنی پلیس؟ ارتش؟
تهیونگ: نه. یه چیز دیگه. پلاک مخصوص زندانهاست.
قلبم توی سینهم کوبید. زندان؟ یعنی چی؟
لی لی: شاید مال همون آقای کانگه؟
تهیونگ: نه. آقای کانگ تاجره. این یکی... (دفترچه رو ورق زد) صبر کنین. اینجا یه اسم هست. "جیمین - رئیس زندان مرکزی". یه بار پدرم نوشته بود "جیمین رو زیر نظر دارم. مشکوکه."
بارون بیرون دیگه بند اومده بود. پیرمرد کتابخون بلند شد، رفت سمت در، ایستاد و برگشت.
پیرمرد: جوونا. (همه نگاهش کردیم) من سالهاست میام اینجا. پدر این پسر رو (اشاره به تهیونگ) میشناختم. پدر اون یکی رو (اشاره به جونگکوک) هم. و پدر تو رو دخترجان (اشاره به من) از دور میشناختم. سه تا آدم خوب. سه تا آدم مرده. یه چیزی رو بدونین: حقیقت همیشه پیداش میشه. ولی حواستون باشه، اونایی که دنبال حقیقتن، گاهی خودشون هدف میشن.
رفت بیرون. ما موندیم و سکوت.
تهیونگ: فردا صبح میریم زندان.
لی لی: چی؟ زندان؟ ولی...
تهیونگ: اون مرد اومد اینجا تا بهمون بفهمونه. یه پیغام بود. یا تهدید، یا راهنما. باید بریم بفهمیم.
جونگکوک: موافقم. منم میام.
لی لی: منم حتماً. ولی چطور بریم؟
تهیونگ: دوستم هست. ماشین داره. فردا ساعت ۷ صبح.
همون موقع گوشیم زنگ خورد. یه شماره ناشناس. جواب دادم.
........
گزارش شده بود دوباره گزاشتم
هعییی نمی دونم چیز خاصی هم نداشت که گزارش کردن🥺😢😭
- ۸.۹k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط