Partthree
Part=3(three)
Red moon
ماه قرمز
ویو تهیونگ
بعد از اینکه از باغ رفتیم تصمیم گرفتم برم زندان یکم بانو رورا رو اذیت کنم
{فلش نکست به زندان}
علامت ها ( تهیونگ-رورا٫)
- اوه شما اینجا هستین بانو رورا(با حالت تمسخر آمیز)
٫ عال...عالی جناب چرا گفتین من رو بیارن اینجا چرا...چرا عالی جناب(با گریه)
- چون دلم خواست مشکل داری(با پوزخند)
٫ اما عالی جناب من جز رد بالا ها هستم نمیشه که بدون مدرک من رو به اینجا بیارین (با گریه)
- من راحت همین رده که میگی رو میتونم با یه بشکن بیارم پایین اونم خیلی پایین(خشک)
٫ من....من..من میدونم من میدونم
- اون وقت چی رو میدونی (با اخم)
٫......راز تون....رازی که هیچ کس نمی دونه
- ( شمشیر سرباز کنارش رو در میاره و میره داخل سلول و گردنش رو میزنه)
- سرباز زود این تن لش رو از اینجا ببری(با حالت ترسناک که خون حاوی چشماش هست)
سرباز=اطاعت
ویو تهیونگ
وقتی گفت رازم رو میدونه هیچی نفهمیدم و فقط به مرگش فکر کردم و فکرم رو عملی کردم من باید همون اول می کشتمش ولی الان هم که کسی نفهمید برای چی کشتمش خوبه ولی حتماً تو دو دقیقه دیگه کل قصر پر میشه و بعد به بیرون میره.
(علامت ندیم هان&)
& سرورم
- میدونم میدونم وزرا می خوان جلسه تشکیل بشه
& بله سرورم
- از اون چیزی که فکرشم می کردم زود تر خبر پیچید.
& بله؟
- هیچی بهشون بگو لازم نکرده نمی خواد جلسه برگزار کنن بهشون بگو عالی جناب حتما با یه دلیل اون مزاحم رو کشتن
& چشم
- می تونی بری
& با اجازه( تعظیم کرد و رفت)
خب الان که کاری توی قصر ندارم پس بهتره چیکار کنم؟اومممممم آها فهمیدم میرم جنگل.
- ندیم هان
& بله سرورم( برای اطلاع بیشتر ندیم های اصلی امپراطور یه ندیم دیگه دارن که کار هایی که امپراطور به ندیم اصلی گفته رو انجام بدن چون ندیم اصلی نباید از امپراطور دور بمونن و اینکه به خدمتکار های مرد میگن ندیم و خدمتکار های خانوم ندیمه)
- آماده شو می خوایم بریم جنگل
& چشم
{فلش نکست به جنگل}
ویو تهیونگ
داشتم تو جنگل راه میرفتم تا دوباره اون صدا رو بشنوم فقط حدود ۲ ساعت داشتم را میرفتم که دیگه نا امید شدم و وایستادم.
- نیست
& سرورم چی نیست؟
- اون صدا اون صدا دیگه نیست...بهتره برگردیم به ق...
؟:~~~~
- اون...اون همون صداست
( تهیونگ داشت دنبال همون صدا میگشت با هر قدم به اون صدا نزدیک میشد اما به چیزی نمیرسید
ولی تسلیم نشد و به راهش ادامه داد و فقط حدود ۵ دقیقه داشت می دوید)
- آهای کسی اینجا هست( داد زد)
(صدا قطع شد)
- نه نه نه نههههه
( نشست وسط جنگل و سرش رو با دوست هاش گرفت)
۵ مین بعد
ویو تهیونگ
از روی زمین بلند شدم و سمت ندیم هان رفتم و گفتم
- می خوام تنها باشم(با صدای گرفته)
& اما سرورم هوا تاریک هست و خطرناکِ( نگران)
- برای من اتفاقی نمی افته...میتونی بری
& اما....چشم
-: وقتی ندیم هان رفت داشتم همین شکلی راه میرفتم و نا امید بودم تو ذهنم با خودم صحبت می کردم
- من من یه امپراطورم
- امپراطورم و نتونستم اون کسی رو که فکرم دنبالش هست پیدا کنم
- من نباید نا امید بشم
- ناامیدی نشونه ضعف یه انسان میتونه باشه.
فکرم پر شده بود از این حرف ها همین شکلی برای خودم راه میرفتم که به به رود خونه بسیااااار بزرگ رسیدم. چه خوشگل بود عکس ماه روی رودخونه افتاده بود
کنار رود خونه نشستم و دستم رو داخل آب سرد و مطلوب اش کردم چقدر خوب بود....... چشماش رو بستم و فقط خواستم یکم تمرکز کنم که صدایی که از پشتم اومد...اون اون صدای همون فرشته بود.........
Red moon
ماه قرمز
ویو تهیونگ
بعد از اینکه از باغ رفتیم تصمیم گرفتم برم زندان یکم بانو رورا رو اذیت کنم
{فلش نکست به زندان}
علامت ها ( تهیونگ-رورا٫)
- اوه شما اینجا هستین بانو رورا(با حالت تمسخر آمیز)
٫ عال...عالی جناب چرا گفتین من رو بیارن اینجا چرا...چرا عالی جناب(با گریه)
- چون دلم خواست مشکل داری(با پوزخند)
٫ اما عالی جناب من جز رد بالا ها هستم نمیشه که بدون مدرک من رو به اینجا بیارین (با گریه)
- من راحت همین رده که میگی رو میتونم با یه بشکن بیارم پایین اونم خیلی پایین(خشک)
٫ من....من..من میدونم من میدونم
- اون وقت چی رو میدونی (با اخم)
٫......راز تون....رازی که هیچ کس نمی دونه
- ( شمشیر سرباز کنارش رو در میاره و میره داخل سلول و گردنش رو میزنه)
- سرباز زود این تن لش رو از اینجا ببری(با حالت ترسناک که خون حاوی چشماش هست)
سرباز=اطاعت
ویو تهیونگ
وقتی گفت رازم رو میدونه هیچی نفهمیدم و فقط به مرگش فکر کردم و فکرم رو عملی کردم من باید همون اول می کشتمش ولی الان هم که کسی نفهمید برای چی کشتمش خوبه ولی حتماً تو دو دقیقه دیگه کل قصر پر میشه و بعد به بیرون میره.
(علامت ندیم هان&)
& سرورم
- میدونم میدونم وزرا می خوان جلسه تشکیل بشه
& بله سرورم
- از اون چیزی که فکرشم می کردم زود تر خبر پیچید.
& بله؟
- هیچی بهشون بگو لازم نکرده نمی خواد جلسه برگزار کنن بهشون بگو عالی جناب حتما با یه دلیل اون مزاحم رو کشتن
& چشم
- می تونی بری
& با اجازه( تعظیم کرد و رفت)
خب الان که کاری توی قصر ندارم پس بهتره چیکار کنم؟اومممممم آها فهمیدم میرم جنگل.
- ندیم هان
& بله سرورم( برای اطلاع بیشتر ندیم های اصلی امپراطور یه ندیم دیگه دارن که کار هایی که امپراطور به ندیم اصلی گفته رو انجام بدن چون ندیم اصلی نباید از امپراطور دور بمونن و اینکه به خدمتکار های مرد میگن ندیم و خدمتکار های خانوم ندیمه)
- آماده شو می خوایم بریم جنگل
& چشم
{فلش نکست به جنگل}
ویو تهیونگ
داشتم تو جنگل راه میرفتم تا دوباره اون صدا رو بشنوم فقط حدود ۲ ساعت داشتم را میرفتم که دیگه نا امید شدم و وایستادم.
- نیست
& سرورم چی نیست؟
- اون صدا اون صدا دیگه نیست...بهتره برگردیم به ق...
؟:~~~~
- اون...اون همون صداست
( تهیونگ داشت دنبال همون صدا میگشت با هر قدم به اون صدا نزدیک میشد اما به چیزی نمیرسید
ولی تسلیم نشد و به راهش ادامه داد و فقط حدود ۵ دقیقه داشت می دوید)
- آهای کسی اینجا هست( داد زد)
(صدا قطع شد)
- نه نه نه نههههه
( نشست وسط جنگل و سرش رو با دوست هاش گرفت)
۵ مین بعد
ویو تهیونگ
از روی زمین بلند شدم و سمت ندیم هان رفتم و گفتم
- می خوام تنها باشم(با صدای گرفته)
& اما سرورم هوا تاریک هست و خطرناکِ( نگران)
- برای من اتفاقی نمی افته...میتونی بری
& اما....چشم
-: وقتی ندیم هان رفت داشتم همین شکلی راه میرفتم و نا امید بودم تو ذهنم با خودم صحبت می کردم
- من من یه امپراطورم
- امپراطورم و نتونستم اون کسی رو که فکرم دنبالش هست پیدا کنم
- من نباید نا امید بشم
- ناامیدی نشونه ضعف یه انسان میتونه باشه.
فکرم پر شده بود از این حرف ها همین شکلی برای خودم راه میرفتم که به به رود خونه بسیااااار بزرگ رسیدم. چه خوشگل بود عکس ماه روی رودخونه افتاده بود
کنار رود خونه نشستم و دستم رو داخل آب سرد و مطلوب اش کردم چقدر خوب بود....... چشماش رو بستم و فقط خواستم یکم تمرکز کنم که صدایی که از پشتم اومد...اون اون صدای همون فرشته بود.........
- ۳۱
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط