{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهت می‌کنم و

نگاهت می‌کنم و
ته‌مانده‌های آتشی که
در زیرِ خاکستر شعرم
_ انگار که نفسی در آن دمیده باشی _
شعله می‌کشد.. تا
شرر به جانِ احساسی بی‌افتد که
یک عمر
برای خاموش کردنِ آن
کوشیده بودم..

نگاهت می‌کنم و
به فکر فرو می‌روم..

تو
به سمفونیِ ترس‌های زیر پوستی
اعتقادی نداری..
نمی‌دانی که چگونه
در عمقِ باورت ریتم می‌گیرند تا
هراسِ از دست دادنِ یک عمیقِ نگاه
زبانِ مادریِ شعرهایی شود که
با گفتنِ یک "خداحافظ"
رها می‌شوند در پستوی تنهایی..

نگاهت می‌کنم ... و
مغز استخوانِ شعرم تیر می‌کشد.. که
اعوذ بالله مِن شر نبودنت..
دیدگاه ها (۲)

نگاهت میکنم وته مانده های اتشی کهدر زیر خاکستر شعرم _ انگار ...

نگاهت میکنم...و مغز استخوان شعرم تیر میکشد اعوذ بالله من شر...

قصۀ هزار و یک شب تنهایی است،قصۀ شب هایی که بی توبالش را متهم...

عشق را نازم كه بر اين دل نظر دارد هنوزاز تمام ِ زير و ب...

چه حس عجیبی است!!آقــــــای من مـــــــولای من.... و ای تدبی...

لیلا گرگانی شاعر کرمانشاهی

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

MIDNIGHT BET

حسین نیک سرشت شاعر املشی

سید جعفر عزیزی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط