{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 وارثان سکوت

📖 وارثان سکوت

🕯️ فصل دوم: نامه‌ای در حاشیه کتاب

قسمت اول

صبح روز بعد، باران بند آمده بود.

مه نازکی بر فراز خیابان‌های شهر شناور بود و هوای خنک پاییزی، بوی خاک نم‌خورده را با خود حمل می‌کرد.

اِولین کنار پنجره کالسکه نشسته بود.

دفترچه چرمی‌اش را روی زانو گذاشته و نگاهش را به خیابان دوخته بود.

تمام شب را به نامه فکر کرده بود.

بارها متن کوتاه آن را خوانده بود.

بارها با خود گفته بود که ماجرا اهمیتی ندارد.

و بارها در همان لحظه فهمیده بود که به خودش دروغ می‌گوید.

اگر اهمیتی نداشت، اکنون دوباره راهی کتابخانه نبود.

وقتی کالسکه مقابل ساختمان هارتول ایستاد، اِولین لحظه‌ای درنگ کرد.

نگاهش روی ستون‌های سنگی کتابخانه لغزید.

قلبش بی‌دلیل کمی تندتر می‌زد.

سپس از کالسکه پیاده شد.

امروز پیراهنی به رنگ آبی روشن بر تن داشت و کلاه کوچکی با روبان سرمه‌ای موهایش را آراسته بود.

به‌آرامی از پله‌ها بالا رفت و وارد تالار شد.

همه چیز مانند همیشه بود.

بوی کاغذهای کهنه.

صدای آرام ورق خوردن کتاب‌ها.

سکوتی که در میان قفسه‌ها جریان داشت.

اما برای اِولین چیزی تغییر کرده بود.

او دیگر فقط برای مطالعه به اینجا نیامده بود.

به سوی همان راهروی خلوت قدم برداشت.

همان جایی که دیروز کتاب سبزرنگ را یافته بود.

انگشتانش روی عطف کتاب‌ها حرکت کردند.

کتابی.

کتاب دیگر.

و سپس...

مکث کرد.

جلد قهوه‌ای رنگی میان کتاب‌ها دیده می‌شد.

چیزی از میان صفحات آن بیرون مانده بود.

فقط گوشه‌ای کوچک از یک کاغذ سفید.

نفس اِولین در سینه حبس شد.

چند لحظه به آن خیره ماند.

سپس کتاب را بیرون کشید.

دستانش آرام بودند.

اما قلبش نه.

کاغذ را بیرون آورد.

همان دستخط.

همان خطوط مرتب.

همان جوهر مشکی.

اِولین بی‌اختیار اطراف را نگاه کرد.

سکوت.

هیچ‌کس آنجا نبود.

نامه را گشود.

«وقتی هشت ساله بودید، در باغ عمارت هارتول گم شدید.

همه به دنبالتان می‌گشتند.

اما شما پشت نیمکت سنگی کنار برکه نشسته بودید و کتاب می‌خواندید.

آن روز گفتید:

"اگر کسی بخواهد مرا پیدا کند، باید اول یاد بگیرد کجا دنبالم بگردد."»

دست اِولین لرزید.

رنگ از چهره‌اش پرید.

آن خاطره...

واقعی بود.

اما سال‌ها از آن گذشته بود.

و مهم‌تر از همه...

تقریباً هیچ‌کس آن را به خاطر نداشت.

لب‌هایش از هم فاصله گرفتند.

برای نخستین بار، کنجکاوی جایش را به نگرانی داد.

نویسنده این نامه‌ها چه کسی بود؟

و از کجا این چیزها را می‌دانست؟

در همان لحظه صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو به گوش رسید.

اِولین سر بلند کرد.

و مردی را دید که از میان قفسه‌ها عبور می‌کرد.

کت زغالی‌رنگ.

موهای تیره.

چشمان خاکستری.

همان مرد روز گذشته.

آرتور بلک‌وود.

او هنوز متوجه حضور اِولین نشده بود.

و اِولین، در حالی که نامه را در دست می‌فشرد، بی‌اختیار نگاهش را به او دوخت...

✦ ادامه در قسمت دوم...

╔═══ஓ๑☕๑ஓ═══╗ 𓂃 𝐂𝐥𝐚𝐬𝐬𝐢𝐜 𝐕𝐢𝐛𝐞𝐬 𓂃 ╚═══ஓ๑🤎๑ஓ═══╝
دیدگاه ها (۰)

📖 وارثان سکوت🕯️ فصل اول: آن‌که برایم می‌نوشتقسمت دومذهنش مدا...

🕯️📖 بیوگرافی شخصیت‌ها✦ اِولین هارتولدختری نوزده‌ساله از خانو...

📖 وارثان سکوت🕯️ فصل اول: آن‌که برایم می‌نوشتقسمت اولباران آر...

"𝕺𝕳𝕮𝕰 𝕬 𝕲𝕬𝕴𝕹""𝕻𝕬𝕽𝕿_³"سرش را به آرامی بالا آورد و چشمان زیبای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط