{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p40
دروازه‌های قلعه با صدای سنگینی پشت سرشون بسته شد.
نینا بدون اینکه منتظر جیمین بمونه، با قدم‌های تند وارد قلعه شد.
از کنارش رد شد و مستقیم به سمت راهروی اتاقش رفت.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای جیمین پشت سرش بلند شد.
«وایسا»
نینا با حرص ایستاد، اما برنگشت.
قدم‌های جیمین نزدیک‌تر شد.
وقتی کنار نینا رسید، دسته‌ی بزرگی از کلیدهای نقره‌ای رو از جیب کتش بیرون آورد.
نینا با تعجب نگاهش کرد.
جیمین یکی‌یکی کلیدها رو روی کف دستش چرخوند.
«این کلیدها...»

نگاهش از روی کلیدها به نینا منتقل شد.
«دروازه‌ی اصلی، درهای طبقه‌ی پایین، خروجی باغ، تونل‌های زیر قلعه...»

بعد بدون هیچ عجله‌ای، همه‌ی کلیدها رو جلوی چشم نینا داخل شومینه‌ی بزرگ کنار راهرو انداخت، به خاطر نوع خاص فلز کلید ها، شعله‌ها سبز رنگ شدن و فوراً دور کلیدها پیچیدن و کلید ها کامل ذوب شدن

نینا با ناباوری گفت:
«داری چیکار می‌کنی؟!»
جیمین نگاهش رو از آتیش برنداشت.
«از این لحظه، هیچ دری با کلید باز نمی‌شه.»
نینا اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
مستقیم بهش نگاه کرد.
«تمام خروجی‌های قلعه با جادو مهر شدن.»
چند قدم به نینا نزدیک‌تر شد.
«از امروز... فقط من می‌تونم بازشون کنم.»
نینا برای چند لحظه حرفی نزد.
جیمین ادامه داد:
«می‌خواستی دوباره فرار کنی.»
«حالا دیگه لازم نیست وقتت رو تلف کنی.»

از کنارش رد شد.
اما قبل از اینکه دور بشه، برای آخرین بار ایستاد.
«به جای فکر کردن به فرار...»
مکث کوتاهی کرد.
«به این فکر کن که چرا با وجود این همه انسان... فقط تو رو به این دنیا آوردم.»
« زخم دستت هم پماد بزن...توی کشو اتاق هست»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p41و بدون اینکه منتظر جوابش بمونه، از راه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

فیک نویس قشنگمون حمایت بشه؟✨️🫶🏻🌷

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p39یکی‌یکی، چشم‌های سرخ بین درخت‌ها ناپدی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p29تا چشم کار می‌کرد، جنگل‌های تیره دیده ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p24جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.«فعلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط