part
part 13
بچه ها من یکم تا ۱۶ امتحان درم 🗿🔪
پس فعالیت خیلی خیلی کمه ....
تا نصف بیشتر فصل یکو میزارم بعد ...
یه مدت میرید تو خماری ...
بعد فصل دو میاد خو ...
تا بیام فعالیت کنم کلی حمایت شه 🖇🤍
تهیونگم وایساد ......
تهیونگ : ااااااا.تتتتتتتتت ( داد )
من اهمیت ندادم میدویدم و اشکام هی میریختن
دیدم دنبالم نیس
رفتم تو یه کوچه و نشستم رو زمین .....
ا.ت : چ......چر.....چرا ؟
باید اینکارو میکرد( گریه )
مگه من باهاش چیکار کردم ....؟
همش تقصیر یوریه ....
اون هرزه روانی ....
ولی چرا تهیونگ ...
صبر کن، اون قرار نبود هیچوقت واس من بشه پس بیخودی اشک نریز ..
داشتم خودمو آروم میکردم ولی نمیشد و یادم به حرف یوری افتاد
(هیچکس تورو نمیخواد )
جدا راس میگه ...
کسی منو نمیخواد ...
حتی خودمم خودمو نمیخوام ....
داشتم گریه میکردم که صدای بارون به گوشم خورد و منو از فکر و گربه کشید بیرون
ا.ت : چی ؟
داره بارون میاد
عایش
دستمو دراز کردم ببینم میاد یا نه دیدم خیلی جدی شد و خیلی شدید میبارید.....
و یادم به اون خاطره افتاد ....
تو اون روز بارونی نحص کل زندگی من نابود شد و الان هم ....
هی میخواستم آروم شم که خود به خود و ناخواسته خاطرات تو مغزم مرور میشد و داشتم دیوونه میشدم
به بیرون نگاه کردم که کمک بخوام یا کوک رو پیدا کنم ولی اصلا نمیدونستم کجا بیشتر از چندیدن کوچه و خیابان گذشتم ...
من کجام ...
دستام داشت میلرزید و نشستم روی زمین و سینما گرفتم ، نفسم گرفته بود و نمیتونستم درست نفس بکشم ...
زیر بارون داشتم دنبال راه چاره میگشتم ...
تمام بدنم خیس از آب بارون بود ...
همون لحظه نشستم رو یه زمین و شروع کردن به گریه کردن ...
خاطراتم داشت دیوونم میکرد و هی اون روز نکبت بهم یاد آوری میشد ...
یهو نفهمیدم چی شد ....
احساس کردم از حال رفتم افتادم رو زمین و رو آب ها بودم...
مردم با تعجب نگاه میکردن ولی کسی بهم کمک نمیکرد...
داشتم به راهم ادامه میدادم
بلند شدم و دو قدم برداشتم ، چشمام خیس بود نمیدیدم و همون لحظه یچیزی خورد بهم و .........
(ویو تهیونگ )
ا.ت کجاس ....
لعنتی اگ چیزیش شه ...
نمیتونم تحمل کنم
نه....
.
.
.
.
بیدار شدم دیدم تو بیمارستانم ...
دور و برمو نگاه کردم و کسی نبود جز یه اجوما که انگار منو آورده بود
اجوما: اوه ! بیدار شدی
کنچانا ؟
ا.ت : هومم !
من کجام ؟
اجوما : تو بیمارستان.....
ا.ت : چطوری اومدم ؟ ( با حالت صدای گرفته و بی حال )
اجوما : تو تو خیابون بودی که یه ماشین خرد بهت
با سر اومدی روزمین
زمین پر از خون بود ول خوشبختانه خوبی
ا.ت : اوه
میگم خانوادم نیومدن
اجوما : اوه چرا !
الان میان تازه باهاشون تماس گرفتیم
ا.ت : خو....
حرفم تموم نشده بود که صدای جیمین اومد
منو دیدن و سریع اومدن سمتم .....
همه بودن و آخرین نفر هم تهیونگ بود که انگار خیلی ...
بچه ها من یکم تا ۱۶ امتحان درم 🗿🔪
پس فعالیت خیلی خیلی کمه ....
تا نصف بیشتر فصل یکو میزارم بعد ...
یه مدت میرید تو خماری ...
بعد فصل دو میاد خو ...
تا بیام فعالیت کنم کلی حمایت شه 🖇🤍
تهیونگم وایساد ......
تهیونگ : ااااااا.تتتتتتتتت ( داد )
من اهمیت ندادم میدویدم و اشکام هی میریختن
دیدم دنبالم نیس
رفتم تو یه کوچه و نشستم رو زمین .....
ا.ت : چ......چر.....چرا ؟
باید اینکارو میکرد( گریه )
مگه من باهاش چیکار کردم ....؟
همش تقصیر یوریه ....
اون هرزه روانی ....
ولی چرا تهیونگ ...
صبر کن، اون قرار نبود هیچوقت واس من بشه پس بیخودی اشک نریز ..
داشتم خودمو آروم میکردم ولی نمیشد و یادم به حرف یوری افتاد
(هیچکس تورو نمیخواد )
جدا راس میگه ...
کسی منو نمیخواد ...
حتی خودمم خودمو نمیخوام ....
داشتم گریه میکردم که صدای بارون به گوشم خورد و منو از فکر و گربه کشید بیرون
ا.ت : چی ؟
داره بارون میاد
عایش
دستمو دراز کردم ببینم میاد یا نه دیدم خیلی جدی شد و خیلی شدید میبارید.....
و یادم به اون خاطره افتاد ....
تو اون روز بارونی نحص کل زندگی من نابود شد و الان هم ....
هی میخواستم آروم شم که خود به خود و ناخواسته خاطرات تو مغزم مرور میشد و داشتم دیوونه میشدم
به بیرون نگاه کردم که کمک بخوام یا کوک رو پیدا کنم ولی اصلا نمیدونستم کجا بیشتر از چندیدن کوچه و خیابان گذشتم ...
من کجام ...
دستام داشت میلرزید و نشستم روی زمین و سینما گرفتم ، نفسم گرفته بود و نمیتونستم درست نفس بکشم ...
زیر بارون داشتم دنبال راه چاره میگشتم ...
تمام بدنم خیس از آب بارون بود ...
همون لحظه نشستم رو یه زمین و شروع کردن به گریه کردن ...
خاطراتم داشت دیوونم میکرد و هی اون روز نکبت بهم یاد آوری میشد ...
یهو نفهمیدم چی شد ....
احساس کردم از حال رفتم افتادم رو زمین و رو آب ها بودم...
مردم با تعجب نگاه میکردن ولی کسی بهم کمک نمیکرد...
داشتم به راهم ادامه میدادم
بلند شدم و دو قدم برداشتم ، چشمام خیس بود نمیدیدم و همون لحظه یچیزی خورد بهم و .........
(ویو تهیونگ )
ا.ت کجاس ....
لعنتی اگ چیزیش شه ...
نمیتونم تحمل کنم
نه....
.
.
.
.
بیدار شدم دیدم تو بیمارستانم ...
دور و برمو نگاه کردم و کسی نبود جز یه اجوما که انگار منو آورده بود
اجوما: اوه ! بیدار شدی
کنچانا ؟
ا.ت : هومم !
من کجام ؟
اجوما : تو بیمارستان.....
ا.ت : چطوری اومدم ؟ ( با حالت صدای گرفته و بی حال )
اجوما : تو تو خیابون بودی که یه ماشین خرد بهت
با سر اومدی روزمین
زمین پر از خون بود ول خوشبختانه خوبی
ا.ت : اوه
میگم خانوادم نیومدن
اجوما : اوه چرا !
الان میان تازه باهاشون تماس گرفتیم
ا.ت : خو....
حرفم تموم نشده بود که صدای جیمین اومد
منو دیدن و سریع اومدن سمتم .....
همه بودن و آخرین نفر هم تهیونگ بود که انگار خیلی ...
- ۴.۸k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط